دیروز که شادان از دوچرخه سواری اومد بالا خیلی هیجان زده بود. توی دستش یه تیکه کاغذ بود و با ذوق و شوق اونو به سمتم گرفت و گفت : مامان ببین امضا گرفتم ، از اون آقای هنرپیشه امضا گرفتم.

گفتم کیو میگی ؟

گفت همون آقایی که تو سریال " فاخته " و " تولدی دیگر" بازی میکرد.

من که یادم نمیومد سریال فاخته چی بود ولی دو سه هفته پیش که شادان داشت آیفیلم یا شبکه نمایش رو نگاه میکرد ، دیدم که داره سریال تولدی دیگر رو میبینه .

کاغذ رو که از دستش گرفتم دیدم روی یه ورقه یادداشت نوشته شده : " تقدیم به شادان عزیزم " بعد هم اسم نوشته  و امضا کرده "عبدالرضا اکبری"

مدتها بود که وقتی میرفتم پایین مینشستم تا شادان با هلیا بازی کنه یا دوچرخه سواری کنه احساس میکردم آقایی که میاد و با وسایل ورزشی کار میکنه چهره اش شبیه به ایشونه ولی فکر نمیکردم خودش باشه.

شادان با ذوق و شوق صحبت میکرد که کلی با ایشون صحبت کردیم و من بهشون گفتم تیتراژ سریال فاخته رو، روزبه نعمت اللهی خونده که دوست عموم هست و .... کلی با هم صحبت کرده بودند . این رو هم گفت که من مدتها به هلیا میگفتم من این آقا رو میشناسم هنرپیشه ست ولی هلیا توجهی نمیکردده. دیروز اتفاقی آناهیتا که خونه مادربزرگش طبقه سوم ماست رفته پایین با شادان اینها بازی کنه و وقتی آقای اکبری داشته ورزش میکرده شادان همون صحبت رو به آناهیتا گفته و این شده که آناهیتا کمرویی رو گذاشته کنار و رفته جلو و پرسیده : آقا شما هنرپیشه اید؟ جالب اینه که تمام اطلاعات سینمایی رو شادان یه بار به آنا میگفته و آناهیتا به آقای اکبری بازگو میکرده.

آقای اکبری به شادان و آناهیتا گفته بود که تو این قسمت سریال " معمای شاه " در نقش یک ژنرال نظامی هست و اگه خواستن میتونن ایشون رو در این نقش ببینن. بعد آناهیتا رفته بود خونه و خودکار و کاغذ و موبایل آورده بودتا عکس بندازن که وقتی  اومدن عکس بگیرن شارژگوشی تموم شده بوده.

بعد هم شادان اینا آدرس خونه خودمون رو گفته بودند و ایشون هم آدرس خونشون رو به شادان اینها گفته بوده.

شادان تمام شب خیلی خوشحال بود از اینکه با هنرپیشه ای صحبت کرده بود که دوستش داشت رو پا بند نبود و میگفت که اگه روزهای آینده دیدمشون حتما میام گوشی شما رو میگیرم تا باهاشون عکس یادگاری بندازم.

پ نوشت: من ازکار آقای اکبری خیلی خوشم اومد .  دو تا دختر بچه 9 و 10 ساله وقتی رفتم جلو و ازشون پرسیدن شما هنرپیشه اید بدون هیچ غروری ، با خوشرویی ، محبت و با حوصله فراوان باهاشون صحبت کرده .منتظر مونده برن کاغذ و موبایل بیارن  . یه جورایی باهاشون دوست شده دوستی پدرانه و مسئولانه و به سوالاتشون پاسخ داده .ایشون تقریبا همسن پدر من هستن و از شور و شعف شادان میشد این احساس رو برداشت کرد، عزیزی رو که همیشه دوست داشته ببینه و تو قاب تلویزیون میدیده و تو ذهن خودش میشناخته و بهش احساس نزدیکی میکرده رو  یکدفعه بعد از مدتها باهاش روبرو بشه و قابل تصوره که  چقدر خوشحال شده.

پ.نوشت2: امیدوارم تمامی هنرمندان مردمی ،  تنشون سلامت و لبشون خندون و سرشون شلوغ از کارهای سینمایی و تلویزیونی خوب و پرباراز همه مهمتر جیبشون پر پول.

 پ نوشت۲: بالاخره شادان روز بعد موبایل منو برد و با آقای اکبری عکس انداخت.

 

 


موضوعات مرتبط:

تاريخ : ۱۳٩٥/٤/۱٥ | ٩:٥٢ ‎ب.ظ | نویسنده : مامان شادان جون | نظرات ()
آخرای تابستون برای واحد روبروییه ما مستاجر جدید آمد. مستاجر قبلی یکسال نشست و سر سال هم بلند شد از دیوار صدا میومد از اونها نه . من که بغیر از پسرشون که بعضی روزها با هم از سر کار میرسیدیم هیچکدومشون رو ندیده بودم.
ولی این همسایه رو هنوز کامل مستقر نشده بودند هم دیدم. نحوه اسباب کشی شون منحصر به فرد بود و خاص. زن و شوهر با هم میومدند دستشون کیسه کیسه وسایل به درد نخور که دوست داشتی بندازیشون تو سطل اسقاطیها حتی ارزش بازیافت رو هم نداشتند ، بود. یه دو سه ساعتی میموندن و میرفتن و دومرتبه با وسایلی تقریبا در همون سطح بر میگشتند. این نحوه اسباب کشی تقریبا دو هفته ای طول کشید و روز اسباب کشی من تصورم بر این بود که دیگه الان همه کارتون و جعبه ها مرتب با کامیون میاد ولی زهی خیال باطل.تمام وسایل توی دست آورده شد .اون اسباب کشی من رو شوکه کرد دختر خانومی از توی محوطه یه اتو گرفته بود دستش و تا خونه آروم آروم میومد. تقریبا همه وسایل تک تک آورده شد.
فرداش وقتی در رو باز کردم که بیام سرکار اتفاقی در خونشون چهارطاق باز بود و نگاهم ناخودآگاه افتاد به خونشون. تمام اون وسایلی که عرض کردم دونه دونه و تو نایلون و با دست آورده بودند ، از دم در خونه تا انتهای راهرو پخش و پلا روی زمین بود . جالبتر از این همون خانومی که روز قبل دیدم یه اتو دستش بود , با خونسردیه کامل بین وسایل ولو راه میرفت و با پاش اونا رو اینور و اون ور کنار میزد و اصلا ککش نمیگزید یکیشون رو با دست برداره  و بزاره کنار. 
بعد از اون  روز یه ظهر پنجشنبه که بابا آرش رفتن استخر , به شادان جان گفتم : مامان من میرم میخوابم در رو هم میبندم شما راحت تلویزیون نگاه کن . اگه کسی زنگ زد و با من کار داشت لطفا منو بیدار نکن ، سرم درد میکنه. 
یکهو با صدای جیغ جگر خراشی با هول از خواب پریدم طپش شدید قلب گرفتم. از اونجاییکه در اتاق بسته بود یه سکته ناقص زدم که ای وای برای شادان اتفاقی افتاده و سراسیمه از اتاق پریدم بیرون و صداش زدم. صدای جیغ به گونه ای از ته گلو و وحشتناک بود که گفتم شادان یه بلایی سر خودش آورده .
طفلک بچه دوید اومد و گفت » مامان نگران نشو  برای من اتفاقی نیفتاده ، نترس همسایه روبروییهان. دخترشون داره جیغ میزنه.  به ساعت نگاه کردم دیدم ساعت 3:20 دقیقه است. صدای جیغ به گونه ای بود که هر شنونده ای تصور این رو میکرد که خدای نکرده کسی فوت شده و از شوک و ناراحتی فقدان اون عزیز از دست رفته دارن سوگواری میکنند. از پشت چشمی دیدم یکی از همسایه ها از طبقه بالا سراسیمه اومد پایین و برای چند لحظه مردد پشت درشون ایستاد. 
یکهو صدای فریادی بلند شد و از کل بیانات گهر باری که شنیده میشد و هیچ جوری احتیاج به استراق سمع نبود متوجه شدم که دختر جوانی از انتهای حنجره داد میزد که عقده ایم کردید  و بقیه رو ترجیح دادم نشنوم. اون آقای همسایه هم در سکوت محض برگشتن بالا.
جالب اینجاست که بغیر از نعره اون خانوم هیچ صدای دیگه ای شنیده نمیشد. من تا ساعت 6 و 7 تپش قلب داشتم وقتی همسر جان اومدن و براشون تعریف کردم ، ایشون گفتن که این بار اول نیست و من ساعت 2 بامداد هم این داد و فغانها رو شنیدم.
جالب اینجاست که این خانواده محترم هیچ تلاشی نمیکنند  با شما که همسایه شونید رودر رو بشن و یه جورایی منزوین.
چند هفته پیش رفتم خونه دیدم شادان از مدرسه اومده خونه و روی مبل از خستگی بیهوش شده ولی روی میز عسلی کنارش یه کاغذ دستنویس هست به این مضمون :


موضوعات مرتبط:

تاريخ : ۱۳٩٥/٢/٢٠ | ۱٢:۳٤ ‎ق.ظ | نویسنده : مامان شادان جون | نظرات ()

مشاهده یادداشت خصوصی



موضوعات مرتبط:

تاريخ : ۱۳٩٤/٦/۱٠ | ۱٢:۱٦ ‎ق.ظ | نویسنده : مامان شادان جون | نظرات ()

 

بعداز مدتها فرصتی دست داد تا به اینجا سر بزنم.

من همیشه معتقدم  نیمه دوم سال وقت سر خاروندن برای ما مادرهای شاغل بیشتره علیرغم اینکه بچه ها مدرسه میرن و بدو بدوها بیشتر میشه ولی وقت فراغت و چرخوندن و پایین بردن برای دوچرخه سواری و تو محوطه بازی کردن کمتر میشه در نتیجه من وقتم در خونه برای نگارش مطالب بیشتر میشه.



موضوعات مرتبط:
ادامه مطلب

تاريخ : ۱۳٩٤/٦/٩ | ٩:٠٢ ‎ب.ظ | نویسنده : مامان شادان جون | نظرات ()
مدتها بود شادان گیر داده بود میخواد بره تست صدا بده تو موسسه " گویندگان جوان " یا همون "گلوری". حالا این ریشه اش از کجاست رو میگم.
 


موضوعات مرتبط:
ادامه مطلب

تاريخ : ۱۳٩٤/۳/٢٠ | ٧:٥۸ ‎ب.ظ | نویسنده : مامان شادان جون | نظرات ()
سلام
بعد از مدتها برگشتم. الان که دارم مینویسم وجدان درد گرفتم فکر نمیکردم نزدیک نه ماهه که هیچ پستی نذاشتم. بزارید به حساب باز شدن مدارس و گرفتاری.
واقعیت اینه که امسال به خاطر تغییر محل کار آقای همسر بیشتر کارای شادان و رفت و آمد افتاد گردن خودم و منم که پیزوری آخرای هفته کاری وا میرفتم. چهارشنبه ها از صبح که بیدار میشدم میگفتم وای چجوری تا 7 شب سر پا باشم چون شادان بعد از مدرسه با مامان نازی کلاس حرکات اصلاحی میرفت من ساعت 4 میرفتم دنبالش میبردمش خونه یه نیمرویی چیزی میدادم بخوره بعد میبردمش کلاس شن از ساعت 5 تا 6:30.( این کلاس شنا مربوط به اداره س و شادان دو سالی هست که تو گروه شنای اونجا عضوه و الان پروانه کار میکنن ).
تا اواخر آذر شادان روزهای فرد،  کلاس زبان از ساعت 4:30 تا 6 هم میرفت که واقعا هلاک میشد .از اونجاییکه برای ساعت 2:45 تا 4:15 کلاس تو سطح شادان نداشتن و میگفتن تا یکسال دیگه هم این کلاس ساعتش تغییر نمیکنه. از طرفی بهم گفتن شادان جون خیلی شیطونه و تمام بچه ها گوششون به حرفهای شادانه تا کلاس رو بریزن به هم. ما هم با همفکری همسر گرامی به این نتیجه رسیدیم از اونجاییکه شادان واقعا خسته میشه و به درسهای مدرسه اش نمیرسه بهتره ترم زمستون دیگه کلاس زبان ثبت نامش نکنیم.
از همه اینها بگذریم ، سال تحصیلی 1393-1394 با تمام فراز و نشیبهاش تموم شد و شادان از کلاس سوم دبستان فارغ التحصیل شد.
دومرتبه کلاسهای اردوی تابستانی اداره ثبت نامش کردم و تا قبل از ماه رمضان شنبه و دوشنبه ها کلاس داره. همچنان کلاس تمبکش رو میره با مهزاد جون و از اول خرداد با مهتاب جون کلاس خصوصی زبان داره.
حالا اینو داشته باشید تا من ماجرای شادان و تست صدا رو بنویسم.


موضوعات مرتبط:

تاريخ : ۱۳٩٤/۳/۱۸ | ۱٢:٤٢ ‎ق.ظ | نویسنده : مامان شادان جون | نظرات ()
میدونم خیلی کم کار شدم و دیر به دیر مطلب میزارم. این به این معنا نیست که چیزی برای نوشتن وجود نداره بلکه گرفتاری و کمبود وقت بیشترین نقش رو ایفا می کنند.
دیشب شادان بغل دستم دراز کشیده بود و تلویزیون نگاه می کردیم یهو وول وولکش گرفت و با زانوی جفت از روی من رد شد رفت پایین و دومرتبه با نیشخند همون مسیر رو برگشت و یه جورایی دل و دنده ی من رو له کرد . عصبانی شدم و بهش گفتم بلند شو برو پیش بابات دلم درد گرفت. جونور بازی در آورد و همون کار رو تکرار کرد منهم زدم به دستش و بهش اخم کردم . اونهم نامردی نکرد و دستش رو ول کرد خورد روی لب من. عصبانی شدم و زدم روی دستش. رفت سمت باباش و گریه ی با قصد و غرض و آی وای راه انداخت. بعد از ده دقیقه دلم به حالش سوخت و گفتم بیا کنارم دراز بکش و ایشون هم با کلی ناز و ادا اومد. بهش گفتم از دست مامان که ناراحت نیستی؟ ببخشید ولی کار شما خوب نبود زانوی آدم کلی فشار وارد میکنه و دردناکه، این کار اصلا درستی نبود با هیچکس اینکار دیگه انجام نده  .
بدون اینکه نگاهم کنه ، گفت : یه شکارچی به یک شیر ضربه میزنه و مجروحش میکنه بعد از چند ماه میبیندش و میگه سلام آقا شیره. خوبی خدا رو شکر زخمت خوب شده. شیره برمیگرده در جوابش میگه : آره جای زخمش خوب شده ولی دردش هنوز یادمه. منهم دردش رو هیچوقت یادم نمی ره.
از دیشب تا حالا از این جمله فکرم مشغوله. نمیدونم با این بچه های دانای امروزی تکلیف ما چیه و خدا بهمون کمک کنه  بتونیم با حداکثر توانمون باهاشون تعامل داشته باشیم.  


موضوعات مرتبط:

تاريخ : ۱۳٩۳/۱۱/٢٩ | ۱۱:٢٩ ‎ق.ظ | نویسنده : مامان شادان جون | نظرات ()
برای کشتن یک زن 
نیازی نیست
فریاد بزنی , ترکش کنی
رویاهایش را بدزدی
یا به او خیانت کنی و نبینی اش
برای کشتن او کافی ست 
وقتی برای تو پیرهن نو گل گلی اش را می پوشد
فراموش کنی بگویی : 
" چه زیبا شده ای بانو ... ! "
آنگاه تکه ای از زیبایی زن می افتد
و کمی از قلبش می ریزد
و اگر فقط چندبار دیگر
به همین راحتی زیبایی اش از نگاه تو بیفتد
تمام او می شکند
و یک روز صبح
زنی را میبینی
که روحش به مقصد جهنم تنهایی
خانه ی تو را ترک کرده
اما خودش مشغول چیدن میز صبحانه توست
و تو محکومی
با جسد متحرک یک زن زشت صبحانه بخوری
برای زیبایی بخشیدن به هر صبح و هر روز دنیا برای همسرتان
توجه کردن به او و ستایش کردنش را یاد بگیرید


موضوعات مرتبط:

تاريخ : ۱۳٩۳/۱٠/٢٠ | ٧:۳٢ ‎ب.ظ | نویسنده : مامان شادان جون | نظرات ()