یکشنبه 29 خرداد 90 شادان خانوم و دوستاش کلاسشون عوض شد و با دوستاش رفتن مهر 4 . جالبتر اینکه نازنین جون با شادان اینا رفته مهر 4 . لبخند 

من زیاد شوکه نشدم چون قانون مهد که یکی از مربیاشون با بچه ها بالا میره تا بچه ها دچار استرس نشن و با محیط تازه اخت بشن. خدا رو شکر هم شادان با این دیسیپلین مهد کنار اومده و 99% مواقع قبل از 8 میره مهد. تازه ذوق هم میکنه که صبحانشونو تو حیاط میخورن. البته با صحبتایی که قبلا با سارا جون کردم نازنین جون خیلی نرمتر شده. 

شادان خیلی خوشحال بود که بزرگ شده و امروز که روز خوشحالی دارن , شادان با یه لباس بزرگتر از سنش رو پوشید و رفت مهد کودک. خیلی بامزه شده بود فرشته.

حالا فکر کردم این چند وقته قبل از مسافرت تیرماه رو بره مهد تا بعدش تصمیم بگیرم چه کار باید کرد. 



موضوعات مرتبط:

تاريخ : ۱۳٩٠/۳/۳۱ | ٢:۱٧ ‎ب.ظ | نویسنده : مامان شادان جون | نظرات ()

  دیروز رفتم مهد دنبال شادان و از اونجا قرار شد بریم خونه ی مامان نازی. سوار ماشین که شدیم ، شادان جون گفت : مامان من بلدم اینا رو بگم. ( حتی نمی دونست بهشون میگن آلفابت )

گفتم : چیا رو؟ جواب داد :  A B C D E ..................................L M L O P  تا اینکه رسید به Q بعد از اون پرسید مامان حالا چیه؟گفتم : R S T U V W X Y Z .

شروع کرد به آواز خوندن تا اینکه رسید به W . تا اومد بگه ، گفت : WWW دات Z Y X . 

از دیشب هر کار کردم که مامان جان دبلیو دبلیو دبلیو دات ماله آدرس اینترنتی و شما فقط باید یکبار بگی دبلیو ، به گوشش نرفت که نرفت.

دیروز خونه ی مامانازی رفت از کمد ماژیک و مداد رنگیها و دفترش رو آورد و گفت مامان نگاه کن من بلدم بنویسم و شرو ع کرد به نوشتن A , B  با دقت تمام. پرسیدم تیچر مهدیه بهتون یاد داده ؟ جواب داد : نه ، از پارسا یاد گرفتم.

خاله فریده که اونجا بودن و داشتن نگارش دختر خانوم رو نگاه میکردن ذوق زده شدن و گفتن : شادان جون ماژیک رو به به من بقیه اش رو هم بهت یاد بدم و نوشتن  D , C . و خوندن سی ، دی . شادان بلافاصله گفت : نه اینا  "دو ، ر "هستن.  عمو صهبا گفته.  قابل توجه اینکه عمو صهبا معلم موسیقی شادان خانوم هستن تو مهد کودک ایران مهر و شادان جون هم خیلی بهشون علاقمندن.

امروز صبح که از خواب پاشد عین همیشه با لبخند چشاشو بازکرد و گفت : مامان دوست دارم  ولی من بیشتر . گفتم میخوای بگم دوست دارم ؟ گفت بله. منم شروع کردم .( این یه صحبت . مجادله شیرین بین من و شادان خانومه )

گفتم : دوست دارم. گفت من بیشتر ، منم بیدرنگ گفتم : منم کمتر. زبان ( آخه وقتی شادان خانوم کوچیکتر بود ، من بهش میگفتم : " دوست دارما. میگفت منم دوست دارم. میگفتم من بیشتر و شادان بلافاصله میگفت : من کمتر. ) بعد هم بهم گفت که تو خواب داشته همین و به من میگفته ولی من گفته بودم من بیشتر.

بعد از پوشیدن لباساشم رفت سراغ ماژیکایی که خاله رویا و روشا براش از کانادا آوردن و شروع کر به نوشتن B , A  و به قول خودش " دو ، ر " بعد یه نقاشی کشید و ازم خواست که اونو از دفترش بکنم و بدم ببره به نازنین جون نشون بده. شادان خانوم از روز 5شنبه عینک خوشگل و تازه صورتی اش رو میزنه و پدش رو هم توی خونه زد. آخه دکتر روز دوشنبه 16 خرداد کلی دعوام کرد که اگه شادان عینکش رو نزنه چشماش تنبل میشه ، چون شماره چشاش با هم یه نمره فرق داره و همچنین آستیگماته و اگه من یه کم سهل انگاری کنم شادان کم کم  چشاش خدای نکرده تنبلی بگیره. قرار شد روزی 2 ساعت چشاش رو ببندیم ، یه روز چشم راست و یه روز چشم چپ. تا 3 ماه روزی  2 ساعت و بعد از اون تا 9 سالگی روزی یکساعت چشاشو باید ببندم.

قبلا شادان فقط توی مهد چشاش رو میبستن و من 5شنبه و جمعه ها چشاش رو نمی بستم نه اینکه نخوام ، نمی ذاشت. بعد از حداکثر 15 دقیقه میکند ولی هفته پیش خیلی خوب همکاری کرد و تازه 5شنبه  وقتی چشم راستشو بسته بود ، نون هم بدون کمک من برای خودش پخت و قالب زد و من فقط براش گذاشتم توی فر. و بعدش روشون کره مالید و شکر پاشید و میل کرد.   خیلی بهش چسبید. مژه

حالا با هم قرار گذاشتیم که از این به بعد روزای تعطیل چشاشو ببندم تا زودتر زودتر خوب بشه. 

امروز صبح هم برای نازنین جون نوشتم که شادان خیلی دختر خوبی بوده و به همه کمک کرده.

روز خوبی داشته باشید.



موضوعات مرتبط:

تاريخ : ۱۳٩٠/۳/٢٢ | ۸:۱٦ ‎ق.ظ | نویسنده : مامان شادان جون | نظرات ()

مشاهده یادداشت خصوصی



موضوعات مرتبط:

تاريخ : ۱۳٩٠/۳/٩ | ۳:٠٢ ‎ب.ظ | نویسنده : مامان شادان جون | نظرات ()

مشاهده یادداشت خصوصی



موضوعات مرتبط:

تاريخ : ۱۳٩٠/۳/٤ | ۱٠:۱۸ ‎ق.ظ | نویسنده : مامان شادان جون | نظرات ()

 

آخ جون آخ جون ، دخترم داره بزرگ میشه.

امروز اول خرداد 90 روزی بود که از طرف مدرسه ابن سینا تعیین شده بود برای گرفتن روپوش مدرسه.

صبح ساعت 7:30 بیدار شدیم ، شادان وقتی فهمید ساعت هفت و نیمه هول کرد و گفت دیر شده و من مهد نمیرم دیر شده .

آرش هم برای اینکه بیشتر شادان رو استرس نگیره بهش گفت امروز میخواهیم بریم مدرسه ، تا مانتوی تو رو بگیریم. پرسید مدرسه ی نورا که نمیریم ، من مدرسه تارا میخوام برم ، باشه؟

ما هم خیالشو راحت کردیم که همون مدرسه ای که دوست داری میبریمت.

حاضر شد و از طرف آیت ا.. کاشانی 8 دقیقه ای رسیدیم دم در مدرسه .

رفتیم داخل مدرسه و خانوم جانی گفتن باید برید مجتمع. و یه خانوم جوانی رو همراه ما فرستاد. توی راه در مورد رنگ مانتوی مدرسه صحبت کردیم و من گفتم که در تمام طول تحصیلم مانتوی مدرسه ام طوسی بوده و اینکه چرا رنگای شادتری استفاده نمیکنن و اون خانوم معلم هم توضیح داد که رنگای روشن زود کثیف میشه و برای مامانا هر روز شستن مانتو ها خیلی سخته. در آخر هم متوجه شدم که اون خانوم ، معلم کلاس اول مدرسه ابن سیناس و این نکته رو که معلمای کلاس اول با بچه ها بالا میرن رو گفت جدی نگیرید ، چون معلم کلاس اول پایه  است و هر کسی نمی تونه این مقطع رو درس بده . 

وایییییییییییییییییییییییییییییییییییییی واییییییییییییییییییییییییییییییییی مانتوشو تنش کرد سایز شادان شماره 20 بود ( لازم به ذکره   که سایز مانتو ها از 19 شروع میشد) انقدر با مزه شده بود که نگو . خیلی خیلی ذوق زده شده بود مقنعه و شلوارش رو هم پوشید خیلی با مزه شده بود .

انقدر خوشحال بود که به آرش گفت بریم خونه مامان نازی منو با مانتو ببینه و توی ماشین مقنعهاش رو سر کرد و به من گفت با موبایلت عکس بگیر و بزار روی صفحه ی موبایلت.

حالا هم که مامان آرش نبوده رفتن خونه ی عمه پروانه تا به پریسا نشون بده و به من گفتن برم اونجا. عمه که زنگ زد گفت وای چقدر قشنگه و چقدر بهش میاد.

دختر گلم به دنیای بزرگترا خوش اومدی.ماچمژه 



موضوعات مرتبط:

تاريخ : ۱۳٩٠/۳/۱ | ٢:۳٧ ‎ب.ظ | نویسنده : مامان شادان جون | نظرات ()