هستی خانوم گل

 

 



موضوعات مرتبط:
ادامه مطلب

تاريخ : ۱۳٩۱/٢/۳۱ | ۱۱:٥۱ ‎ق.ظ | نویسنده : مامان شادان جون | نظرات ()



موضوعات مرتبط:
ادامه مطلب

تاريخ : ۱۳٩۱/٢/۳۱ | ۱۱:۱۱ ‎ق.ظ | نویسنده : مامان شادان جون | نظرات ()

به نظر من جشن پایان سال یا جشن فارغ التحصیلی به بهای خسته کردن بچه ها اصلا ارزشی نداره.

بابا ما میدونیم مهد و مربیا چقدر برای بچه ها زحمت میکشن به خدا من که راضی نیستم انقدر روبچه ها فشار بزارن که از شب قبل التماس درخواست بشنوی که تو روخدا اجازه بده مهد نرم یا وقتی از مهد میان بیرون با یک بچه عصبانی و بد اخلاق و البته گرسنه مواجه میشی که نمیدونه فشار - گرسنگی و  خستگیشو چجوری و به چه بهونه ای سر اون بخت برگشته ای که اومده دنبالشون خالی کنن.

 



موضوعات مرتبط:
ادامه مطلب

تاريخ : ۱۳٩۱/٢/۳٠ | ۱۱:٢۳ ‎ب.ظ | نویسنده : مامان شادان جون | نظرات ()

شادان بعد از 12 روز امروز سر صبحانه از باباش صحبت کرد و  پرسید : مامان امروز بابام میاد؟

با تعجب نگاهش کردم چون تا امروز هیچ روزی نپرسیده بود بابا کی میرسه و گفتم : نه مامان ان شاا.. فردا میاد.

شادان :نه مامان من میخوام امروز بابام بیاد.

من : خوب ساعت پروازش نیمه شبه فرداست نمیشه که امروز بیاد.

شادان: تو که میتونی به خلبان بگی زودتر پروازشو انجام بده. مگه فرودگاه کار نمیکنی؟شیطان

اون موقع احساس کردم دخترم منو به چشم مدیرعامل " هما " میبینه و کلی به خودم بالیدم که از نظرش والدینش اینقدر مهم هستن که قدرت انجام هر کاری رو دارن. 

امیدوارم زمانی که بزرگ شد والدینش رو به همین بزرگی که در کودکی میدید ببینه و بهشون به خاطر وجود خودشون و محبتشون افتخار کنه نه برای کارها و انتظاراتی که در اون زمان ازشون داره مژه



موضوعات مرتبط:

تاريخ : ۱۳٩۱/٢/۳٠ | ۸:٤٠ ‎ق.ظ | نویسنده : مامان شادان جون | نظرات ()

روز نهم ( 27 اردیبهشت 91 )

چهارشنبه ظهر شادان زنگ زد و  گفت که قراره خاله منیژ و پانی برن خونه مامان شلان و میخواست بپرسه که میشه شب اونجا بمونیم یا نه. بهش گفتم به مامان نازی زنگ بزن و بگو امشب شام نپزه. شادان خانوم هم زنگ زده بود و گفته بود مامان نازی میشه امشب شام نپزید؟ و ایشون هم متوجه شده بودن که پس صحبت خانوم اینه که ما امشب نمیایم.



موضوعات مرتبط:
ادامه مطلب

تاريخ : ۱۳٩۱/٢/٢۸ | ۸:۱٤ ‎ب.ظ | نویسنده : مامان شادان جون | نظرات ()

 

این متن رو از وبلاگ گردی پیدا کردم و خیلی خوشم اومد امیدورام شما هم خوشتون بیاد

روزی لقمان به پسرش گفت امروز به تو 3 پند می دهم که کامروا شوی.

اول اینکه سعی کن در زندگی بهترین غذای جهان را بخوری!

 دوم اینکه در بهترین بستر و رختخواب جهان بخوابی و

سوم اینکه در بهترین کاخها و خانه های جهان زندگی کنی

پسر لقمان گفت ای پدر ما یک خانواده بسیار فقیر هستیم چطور من
می توانم این کارها را انجام دهم؟

 لقمان جواب داد: اگر کمی دیرتر و کمتر غذا بخوری هر غذایی که میخوری طعم بهترین غذای جهان را می دهد .

اگر بیشتر کار کنی و کمی دیرتر بخوابی، در هر جا که خوابیده ای احساس می کنی
بهترین خوابگاه جهان است .

و اگر با مردم دوستی کنی ، در قلب آنها جای می گیری و آنوقت بهترین خانه های جهان مال توست.



موضوعات مرتبط:

تاريخ : ۱۳٩۱/٢/٢٧ | ٩:٠٩ ‎ق.ظ | نویسنده : مامان شادان جون | نظرات ()

روز هشتم ( 26 اردیبهشت 91 )

امروز شادان خانوم بخاطر دست دردش و یه کمی کسالت موند خونه مامان شلان. شب قبل در حلی که از تب میسوخت به بابای من گفت : بابا حسین فردا شما میرید شرکت؟ و بابا هم جواب داد: بله.

 



موضوعات مرتبط:
ادامه مطلب

تاريخ : ۱۳٩۱/٢/٢٧ | ۸:۱٧ ‎ق.ظ | نویسنده : مامان شادان جون | نظرات ()

روز هفتم ( 25 اردیبهشت 91 )

امروز با شادان خانوم  رفتیم و واکسن 6 سالگی یا بهتر بگم واکسن پیش از دبستانش رو زدیم. عصر رفتیم خونه مامان شلان و شادان تمام مدت بیحال بود و نمیتونست دست چپش رو تکون بده.نزدیک ساعت 5 که موقع استامینوفنش بود تبش خیلی بالا رفت جوری که ترسیدم. موقع رفتن کولر ماشینو زدم که گرمش نشه و تبش تشدید نشه.

رفتیم خونه مامان و شادان بنای ناله و بد اخلاقی گذاشت و محل هیچ کس نمیذاشت. شربتشو که خورد بعد از یکساعت تبش پایین اومد و یه کم حال دار شد. دیدم این استامینوفن های ایرانی جواب نمیده با امیر رفتم خونه و شربت CALPOLِِ ِ

ش رو دادم که معجزه میکنه. همیشه گفتم و میگم خدا سلامتی بده به دکترهای داروساز کارخانه های اونور آب که هم شربت خوشمزه  و خوش طعم درست میکنن و هم کارآمد.

با شادان رفتیم تو حیاط مامان اینا یه کم باغچه رو آب داد و به لوبیاهایی که شنبه کاشته بود سر زد و یه سر هم رفتیم تا پارک نزدیک خونه مامان اینا . وقتی برگشتیم هر کاری کردم یه لقمه شام بخور ، نخورد که نخورد  . دومرتبه تب اومد سراغش و اشکهای گوله گوله که از چشماش مثل مروارید پایین میومد و  میگفت نمیتونم دستمو تکون بدم ، میفهمی ؟ حتی نمیتونست آستین لباسش رو در بیاره. نشسته بود بغلم و مثل کوره میسوخت. احساس میکردم دارن بدنمو اتو میکشن. شربتشو ( ایندفعه CALPOL  ) بهش دادم و بیهوش شد.

شب نزدیکای ساعت یک با ناله بیدار شد و رفت دستشویی و دومرتبه شربتشو خورد و با ناله خوابید.



موضوعات مرتبط:

تاريخ : ۱۳٩۱/٢/٢٦ | ٩:٤٠ ‎ق.ظ | نویسنده : مامان شادان جون | نظرات ()

روز ششم ( 24 اردیبهشت 91 )

1-ظهر شادان با مامان نازی ساعت 1.30 رفت خونه.

2- عصر که رفتم دیدم نخوابیده و حموم هم نرفته.

3- با مامان نازی دست و ژاشو گرفتیم و بردیمش به زور حموم.

4-  جیغ و دادی میکشید و شلوغی میکرد که بیا و ببین.

5- با سشوار موهاشو خشک کرم و 4:40 رفتیم سمت ودا.

6-  میخواستم با خانوم سالم صحبت کنم که از شادان تست بگیره و اگه بشه بره کلاس فلوت.

7- داشتیم میرفتیم ودا هستی مقنیان و مامانش رو دیدیم که میخواستن بیان ثبت نام کنن و آخر کلاس دیدم که هستی کلاس فلوت ثبت نام کرد و اولین جلسه اش رو همون روز شروع کرد.

8- خانوم سالم نبود و من در آخر کلاس خودم از استاد پشنگ  درمورد چیزی که میخواستم با خانوم سالم صحبت کردم و ایشون به من گفتن پروانه هم معلم خوبیه و هم کارشو خوب بلده بهتره اول نظر پروانه رو بپرسی و بعد تصمیم بگیری.

9- با پروانه جون صحبت کردم ایشون گفتن از تیر ماه فلوت رو شروع میکنه و نتهای بلز پشت سرر هم هستن و بزار روی نتهای بلز مسلط بشن و یک ماه دیگه صبر کنی میریم فلوت.

10- با شادان اول رفتیم خونه مقنعه برداشتم و برگشتیم شهرک و از اونجاییکه دوشنبه میخواستم برم مدرسه ثبت نام کنم رفتیم  عکاسی و شادان خانوم اولین عکس با مقنعه اش رو انداخت.

11- شادان با مامان نازی رفت پارک و بعد من بهشون ملحق شدم و با  نیکا شادان بازی کرد و برگشتیم خونه مامانازی.

12- از اونجاییکه شادان ظهر نخوابیده بود و خسته بود شیرین شیرینا به معنای واقعی بود با یک من عسل هم نمیشد بخوریش. رفتیم خونه گیر داد شام عدس پلو نمیخورم . من ظهر هم این غذا رو خوردم کباب میخوام. ماانازی اومد گوشت از فریزر در بیاره کباب درست کنه که من نذاشتم.  نشوندمش بغلمو یه کم کره به غذاش زدم و خودم بهش دادم .

13- 2-3 قاشق غذا که خورد گفت اینو میخورم بعد یه بشقاب دیگه با کباب میخورم. به مامان نازی گفتم که وقتی خیلی گرسنه است اینجوری میشه و نمیدونه چی میخواد.

14- از اونجاییکه هر دومون خیلی خسته بودیم بعد از شام دندونامونو مسواک کردیم و 4 تا داستان برای شادان خانوم خوندم و بیهوش شدیم.

و مهمتر از هم اینکه بابا آرش یکشنبه شب محرم میشد و حاج آقا.

بابا آرش مبارکت باشه قلب  



موضوعات مرتبط:

تاريخ : ۱۳٩۱/٢/٢٦ | ٩:۱٥ ‎ق.ظ | نویسنده : مامان شادان جون | نظرات ()

روز سوم ( پنجشنبه 21 اردیبهشت 91 )

امروز صبح مامانازی با خاله فریبا و خاله بهناز و دوستاشون رفتن آسارا و من شادان و بردم کلاس ژیمناستیک. بعد از اون رفتیم خونه خودمون و تندی پلو رو گذاشتم بپزه و زرشک پلومون رو خوردیم و کمی تمرین بلز و سنتور کردیم .

بعد از ناهار بهش گفتم اگه میخوای امشب تولد هستی بری باید بخوابی. از عشق تولد هستی همش میگفت چشم.قلب



موضوعات مرتبط:
ادامه مطلب

تاريخ : ۱۳٩۱/٢/٢٤ | ۱٠:۳۸ ‎ق.ظ | نویسنده : مامان شادان جون | نظرات ()

دوستان گلم

  روز مادر و همچنین روز زن ( به نظر من باید روز بانو میزاشتن قشنگ تر و مودبانه تر بود ) رو به همه تبریک میگم.

  امیدوارم سایه همه مادرها و مادربزرگها بالای سر خانواده و بچه ها و همسراشون باشه.

سلامت باشید و تندرست و ایام به کام لبخند

حالا میخوام چند تا از اس ام اس هایی که دوستای مهربونم برام فرستاده بودن رو اینجا بنویسم :



موضوعات مرتبط:
ادامه مطلب

تاريخ : ۱۳٩۱/٢/٢۳ | ۸:٤۸ ‎ق.ظ | نویسنده : مامان شادان جون | نظرات ()

از امروز قرار بر این شد که من این 12 شب بدون بابا آرش رو بنویسم.

 

روز اول  ( 19 اردیبهشت )

 مامان نازی ساعت 1 رفت  مهد دنبال شادان مهد و منهم بعد از جلسه دکتر کاربخش ( توی مهد برگزار میشد ) رفتم منزل مامان نازی . شادان جون از ساعت 2 خوابید تا 5 بعدازظهر.

بعد از خوردن عصرونه و دیدن فیلم " ویکی وایکینگه " رفتیم اکباتان تا هدیه تولد هستی زارع تیموری رو بخریم. اونجا شکیبا و مامانش و دریا و دیار و مامانشونو دیدیم و متوجه شدیم که 21 اردیبهشت 3 تا تولد فقط دخترای همکلاس شادان اینا دارن.

هستی زارع تیموری- روژین کریمی و ساینا امیری.

ما تولد هستی دعوت شدیم ، شکیبا تولد ساینا و دریا دیار تولد هستی و ساینا.

بعد از خرید رفتیم گلخونه عمو شهروز و شادان خانوم " همستر های  " عمو شهروز رو که تازه بدنیا اومده بودن رو دید و ساعت 8:15 برگشتیم خونه مامان نازی.

برای شادان از فروشگاه فرفره ساعت آموزشی خریدم و نشستیم و یه کم بهش آموزش دقیقه ها رو دادم چون آقای پدر بهش آموزش ساعت کامل رو داده مثلا 3 ، 5، 9 رو داده و فقط مشکل روی دقیقه ها داره که من دیشب  5 دقیقه تا 15 دقیقه رو بهش یاد دادم.

با بابا آرش تلفنی صحبت کردیم و گفت الان برای نماز مغرب رفتم مسجدالنبی. رفته بود دکتر و بهش قرص و شربت داده بودن ( آخه قبل از رفتن گلو درد داشت ).

 رفتم بخوابونمش ، 3 تا قصه براش خوندم. گفت بغلم کن ، بغلش کردم و چسبوندمش به خودم و بوسیدمش. دیدم یهو بغض کرد و زد زیر گریه و هر چی ازش پرسیدم برای چی گریه میکنی از اونجاییکه خیلی توداره گفت که بعدا بهت میگم. جواب داد : همینجوری گریه میکنم و ریز ریز گریه کرد.

 

روز دوم ( 20 اردیبهشت 91 )

 

امروز صبح از خواب که بیدار شد اومد التماس و درخواست که اجازه بده نرم مهدکودک. اول با زبون خوش که میریم مهد صبحونتونو تو پارک ایران مهر میخورید ، به مامان نازی میگم زود بیاد دنبالت ، خونه حوصله ات سر میره و ...... به گوشش نمیرفت که نمیرفت و با گریه التماس میکرد.

دیدم این جنبه جواب نمیده گفتم مامان جان شما چند وقت دیگه فارغ التحصیلی میشی و اون موقع دلت تنگ میشه و برای جشنتون برنامه دارید اونجوری از تمریناتتون عقب میمونی ها. دیدی تو نمایش عید به شما نقش مادر خانواده رو داده بودن بخاطر اینکه شما از دوستای دیگه ات مسلط تر بودی و بهتر اجرا میکردی. اگه نری ممکنه یه نقش کوچولو بهت بدن .      ( قابل ذکره که شادان جون عاشق نمایش و تئاتر ه و تمام مدت داره برای ما نمایشهای خیالی اجرا میکنه ) بعد بهش گفتم که میخوام برم از بانک پول بگیرم برای عکس مهدکودکتون. امروز ممکنه عکستونو بدن اونموقع ما بدون عکس میمونیم.     

مامانازی هم گفتن که : شادان جون هر چی مامانت میگه گوش کن من ظهر ساعت 1 میام دنبالت.

شادان گفت من میخوام صبحانه ام رو خونه بخورم بعد برم مهد. این شرط هم پذیرفته شد.

صبحانه نون تست و پنیر چدار هوس کرده بود ، اونهم اجرا شد و بعد حاضر شدیم رفتیم بانک و بعد هم رفتیم مهد. با نازنین جون صحبت کردم و سفارشهای لازم رو کردم و ایشون هم گفتن که در جریانن که آقای پدر رفتن مسافرت چون خود شادان بهشون گفته بودن.

پول عکس رو بهشون دادم. موقع رفتن شادان از بالای پله ها با زبان ایما و اشاره بهم گفت که بگو ساعت 1:30. بهش گفتم که به نازنین جون گفتم.



موضوعات مرتبط:

تاريخ : ۱۳٩۱/٢/٢٠ | ۱۱:٠٧ ‎ق.ظ | نویسنده : مامان شادان جون | نظرات ()

این مطلب برام فرستاده شده بود گذاشتم اینجا تا شما هم از خواندنش لذت ببرید. لبخند

وقتی تنهاییم دنبال دوست میگردیم ،

 پیدایش که کردیم ، دنبال عیب هایش میگردیم ،

 وقتی از دستش دادیم ، در تنهایی ، دنبال خاطراتش میگردیم.

مراقب قلبها باشیم ، هیچ چیز آسانتر از قلب نمی شکند.

ژان پل سارتر

 



موضوعات مرتبط:

تاريخ : ۱۳٩۱/٢/٢٠ | ۱٠:٥۸ ‎ق.ظ | نویسنده : مامان شادان جون | نظرات ()

سلام

   همونجور که دیروز گفته بودم بابا آرش شادان خانوم برای 12 روز رفتن زیارت خونه خدا و ما دیروز عصر ساعت 5:30 رفتیم فرودگاه . از اونجاییکه ایران ایر پرواز بدون تاخیر بندرت انجام میده ، ساعت 7:30 گفتن که بعلت نقص فنی تا 11 شب تاخیر دارن و ما بخاطر اینکه منزلمون نزدیک بود رفتیم خونه و شام خوردیم و بابا آرش 9:30 شب تنهایی رفت فرودگاه. آخرش هم صبح دیدم آرش ساعت 12:05 دقیقه اس ام اس زده و نوشته : " ما توی هواپیماییم. " حالا امروز صبح وقتی بابا آرش زنگ زد، گفت پرواز نزدیکای ساعت 1 انجام شده و حدودای 9 صبح میرسیدن مدینه.   

از اتفاقای جالب دیروز عصر این بود که 1 ساعت اول که ما منتظر رسیدن رئیس کاروان بودیم  شادان خانوم یه دوست به نام اسرا پیدا کرد و کلی باهاش بازی کرد و مثل خانوم معلمها بهش آموزش داد و در مورد گلها و گیاهان براش صحبت کرد و به اسرا خانوم گفت من امسال میرم مدرسه و از شما بزرگترم.



موضوعات مرتبط:
ادامه مطلب

تاريخ : ۱۳٩۱/٢/٢٠ | ۱٠:۱٠ ‎ق.ظ | نویسنده : مامان شادان جون | نظرات ()

امروز عصر بابا آرش شادان جون میرن سفر عمره و دوازده روزی من و شادان خانوم مهمون خونه مامان نازی هستیم. از فردا با مطالب تازه برمیگردم.قلب



موضوعات مرتبط:

تاريخ : ۱۳٩۱/٢/۱۸ | ۸:٤۱ ‎ق.ظ | نویسنده : مامان شادان جون | نظرات ()

انسی زنگ زد و گفت حامی کلافه ام کرده میاین پارک؟ ما هم جور کردیم و رفتیم فاز 3 تا بچه ها بازی کنن.  مامان نازی هم لطف کرد و باهامون اومد که اگه نمیومد ما نمیتونستیم از پسشون بر بیایم. شادان و حامی داشتن بازی میکردن که دیدن 2 تا پسر و یه دختر  8-9 ساله دارن بازی میکنن و دو تا چوب هم دستشونه. شادان و حامی رفتن پیششون و شادان با اعتماد بنفس در حالیکه انگشت اشاره اش رو به سمت اون بچه ها گرفته بود با صدای بلند شروع کرد به نصیحت اون بچه ها. خیلی خنده دار بود که شادان تمام دیالوگهاش چیزهایی بود که تمام مدت از مهد شنیده.

شادان: اینا وسیله های خشنن. چوب  هم خطرناکه نباید دستتون بگیرید و بدوید. الان متوجه نمیشید ولی خسارتشو خودتون میبینید.

این جمله رو شادان حداقل 4 بار تکرارکرد جوریکه پسره چوب و انداخت و رفت. حالا مگه شادان ول کن قضیه بود رفته بود سراغ دختره که حداقل ازش 2 سال بزرگتر بود و مثل  رادیو جملات  رو تکرار میکرد جوریکه دختره کلافه شد و گفت بسه دیگه چقدر میگی. به من چه مگه چوب دست من بود؟ ولی شادان تا زمانی که من گفتم بسه بی خیال نمیشد.

انسی میگفت ببین ایران مهریها چجوری رو اعتماد به نفس این بچه ها و چیزی که بهشون میگن  کار کردن که همه حرفها ملکه ذهنشون میشه و با جرات حرفشونو تو جمع میزنن. قلب



موضوعات مرتبط:

تاريخ : ۱۳٩۱/٢/۱۳ | ۱٢:٥٠ ‎ب.ظ | نویسنده : مامان شادان جون | نظرات ()

مژده مژده

  دیروز عصر که رفتم دنبال شادان گفتن برو بالا نازنین جون کارتون داره . تا رسیدم بالا شادان ذوق زده پرید جلوم و گفت : مامان جون دندونم افتاد. خیلی خوشحال شدم و پرسیدم چجوری؟ هویجتو خوردی افتاد؟ جواب داد : نه مامان گیتا جون برام کند. بهش نشون دادم و گفتم گیتا جون دندون دائمیم در اومده ولی دندون شیریم هنوز نیفتاده. گیتا جون هم بهم گفت برو دستمال کاغذی رو بیار ، منم آوردم و گیتا جون برام دندونمو کند. حالا فرشته مهربون قراره برام جایزه مو بیاره.

   عصری رفتیم خونه شادان چون خیلی خسته بود خیلی کج اخلاقی کرد و بالاخره خوابید. عصر که بیدار شد گفت مامان میشه بیسکویت درست کنیم؟ بهش گفتم مامان دندونتو گذاشتی زیر بالشت ؟ جواب داد نه مامان شب میزارم. بهش گفتم حالا برو بزار شاید تعداد بچه هایی که امروز دندوناشون افتاده زیاد باشه فرشته مهربون از همین الانا هدیه بچه ها رو ببره . تو هم که یکساعتی خوابیده بودی حالا فکر میکنی چه هدیه ای برات بیاره؟ گفت : خدا خودش میدونه من چی میخوام اون به فرشته مهربون میگه که من چی میخوام و مطمئنم که همونو برام میاره.

داشتیم با هم بیسکوییت درست میکردیم که زنگ در خونمون خورد و در که باز کردم دیدم روی جاکفشی یه جعبه بزرگه .

شادانو صدا کردم و گفتم : مامان جان بیا مثل اینکه فرشته مهربون برات جایزه آورده. با کلی ذوق با دستای خمیری اومد جلوی در انقدر ذوق کرد که نگو .

دوید و دستاشو شست و جایزه شو باز کرد . جایزه ش از همون چیزی که آرزو شو داشت ، بود.

یه اسنوکر بچه گونه بود و شادان با کلی هیجان  بازش کرد و توضیح در مورد ابزارهاش. بابا آرش بعد از 10 دقیقه ای اومد و پرسید که این چیه از کجا اومده؟ ما هم براش تعریف کردیم و پدر و دختر سرشون گرم شد و کلی بازی کردن.

امروز صبح شادان و  بچه های مهد عکس فارغ التحصیلی داشتن و گل دخترمون با موهای مرتب و لباس شیک رفت مهد. رفتم بالا با نازنین جون صحبت کنم ، گیتا جونو دیدم. ازش تشکر کردم و گفتم : دستتون درد نکنه میخواستم امروز ببرمش دندونپزشکی دندونشون بکشه. گیتا جون با خنده گفت : قابلی نداشت یادم باشه بعدا باهاتون حساب کنم.

 

 



موضوعات مرتبط:
ادامه مطلب

تاريخ : ۱۳٩۱/٢/۱٠ | ۱٠:٥٩ ‎ق.ظ | نویسنده : مامان شادان جون | نظرات ()

فکر کنم تو اسفند ماه شادان با ذوق اومده بود و گفته بود که دندونم لق شده.

حالا دیروز رفته بودیم خونه عمه دیدم عمه میگه ایم چیه تو دهن شادان؟ دندونش چرا این شکلیه؟ من گفتم : عمه دندونش لقه همین روزاست که بیفته الان تو ماشین خون هم اومد. عمه گفت : نه بابا اب یه دندون تازه است . دولا شدم دندونش رو نگاه کردم دیددم بله از پشت اون دندون شیری لق دندون دائمیش زده بیرون.

من هم گفتم هر کی اولین دندونو ببینه باید جایزه بده. دیدم بنده خدا عمه رفت تو اتاق و یه اسکناس 10 هزارتومنی به شادان داد و گفت هر چی میخوای برای خودت بخر.

شادان هم با ذوق و ژست اومده به من میگه مامان اگه دندونم بیفته فکر کنم فرشته مهربون برام از اون بازیهایی که خیلی دلم میخواد و اینجوری چوبشو میگیرم و توپشو میزنم بیاره . آخه من خیلی از اونا دوست دارم.

حالا امروز فرشته مهربون ( آقای پدر ) به یه نفر ماموریت داده تا این کار مهم رو انجام بدن و ایشون هم اطاعت امر کردن و خانواده رو آماده افتادن اولین دندون شیری کردن. حالا اگه امروز نیفته شاید فردا ببرمش پیش خانوم دکتر و بدم دندونشو بکشه.

همیشه خوش و سلامت باشید.



موضوعات مرتبط:

تاريخ : ۱۳٩۱/٢/٩ | ٢:۱۳ ‎ب.ظ | نویسنده : مامان شادان جون | نظرات ()

سلام

  این یک هفته ای که نبودم سرم خیلی شلوغ بود. اول از همه کار سالیانه داشتیم که تقریبا 2 هفته منو درگیر خودش کرده بود و فرصت سر خاروندن نداشتم بعدشم که شادان خانوم از بامداد دوشنبه ( نیمه های شب  ) اومد سراغم و گفت که مامان نمیتونم نفس بکشم حالم بده. این شد که بچه از ساعت 2:30 این پهلو اون پهلو کرد و تا سرشو میزاشت رو بالش سرفه امونشو میبرید تا اینکه من رفتم سراغ یخچال و شربت دیفن هیدرامین بهش دادم خورد و زیر سرشو دوتا بالش گذاشتم و دیگه نزدیکای ساعت 4 صبح بیهوش شد. آخه هوای تهران از اول هفته پیش غبارآلود یا به عبارتی صحیح تر شن و ذرات معلق سوغاتی کشور دوست و همسایه ، عراق رو داشت و احتمال اینکه کسانی که ریه هاشون حساسه به مشکل برخورد کنن زیاد بود و حساسیت فصل بهار هم مزید بر علت شده بود.



موضوعات مرتبط:
ادامه مطلب

تاريخ : ۱۳٩۱/٢/٩ | ۱:۳٦ ‎ب.ظ | نویسنده : مامان شادان جون | نظرات ()

دوستای گلم بعلت مشغله زیاد حداقل یکهفته تا ده روز دیگه نمیتونم پست بزارم ولی حتما بهتون سر میزنم.قلب 



موضوعات مرتبط:

تاريخ : ۱۳٩۱/٢/٢ | ۸:۱۱ ‎ق.ظ | نویسنده : مامان شادان جون | نظرات ()