چند روز پیش به شادان گفتم بشین تمرین تمبک کن ولی محل نمیذاشت و کار خودش رو میکرد. چند بار رفتم و اومدم و گفتم انگار داری به دیوار میگی.

آخرش عصبانی شدم و سرش داد زدم و گفتم ما پولمون رو از سر راه نیاوردیم بدیم معلم و شما تمرین نکنی . 10 دقیقه فرصت داری فکر کنی ببینی میخوای واقعا یاد بگیزی یا نه. من ناراحت نمیشم اگه بیای بگی علاقه نداری.قهر

بعد از 7-8 دقیقه اومدو با حالت متاثز و شرمنده و با لحن آروم گفت: مامان شما راست میگید پولتونو از سر راه نیاوردید که من حرومش کنم و تمرین موسیقی نکنم ببخشید ولی فکر کنم شما منو از سر راه آوردید که سرم داد میکشید و دعوام میکنید.خجالت

اوج استیصال رو درک میکنید چجور من رو گیر انداخت فسقلی تعجبسبز

 

 

 



موضوعات مرتبط:

تاريخ : ۱۳٩٢/۱/٢٩ | ٥:٤٢ ‎ب.ظ | نویسنده : مامان شادان جون | نظرات ()

رفته بودیم کلاس ، شادان هم برای خودش می چرخید. نسیم به من گفت: یه قطعه رو بزن . در حالی که مشغول بودم دیدم شادان از سمت چپ من که نشسته بود  اومد سمت نسیم که راست من بود و چیزی رو بهش گفت و بعدش نسیم از خنده غش کرد.
با تعجب برگشتم ببینم چه اتفاقی افتاده؟ نسیم گفت :عاشقتم ، خیلی ماهی. دوست دارم شادان.
پرسیدم چی شده ؟
 گفت: خیلی تیزه ، اومده با آرامش میگه خاله میشه چشماتونو یک دقیقه ببندی؟ بعد یواش دم گوشم گفت : خاله مژه کاشتی؟
حالا نسیم ول کن نبود که هیچ کس تا امروز متوجه نشده و چیزی بهم نگفته ، این فسقلی از دور اومده اول میگه مژه ات رو ببند ، مطمئن که شده سئوالش رو مطرح میکنه. بعد هم به خودش شک کرده بود که واقعا انقدر تابلوست برم بردارمش؟
گفتم نه خوبه من اصلا متوجه نشدم فکر کردم مژه خودته .
بعد از یک ماه دومرتبه نسیم دوشنبه می پرسه اگه خیلی تابلوه برم بگم بردارتشون، وقتی رفتم به همسرم گفتم کلی کیف کرده و گفته اگه من میگفتم باور نمی کردی.



موضوعات مرتبط:

تاريخ : ۱۳٩٢/۱/٢٦ | ۱٠:۱٥ ‎ب.ظ | نویسنده : مامان شادان جون | نظرات ()

از روز شنبه که شادان جون اینا میرن مدرسه دومرتبه صف می بندن  و سر صف هم مثل زمانهای ما به مناسبتهای مختلف صحبت میکنن.
   شادان روز دوشنبه اومد تو اتاق نشست رو تخت بالا سر من و با لحن آروم و با طمانینه جوری که تن صداش از یک مقدار خاص بالاتر نمی رفت ، گفت : مامان ، وزیر کشور یه شعاری داده.
   خواب از چشمام پرید وگیج و منگ که این چه می دونه وزیر کشور کیه و از کجا شنیده ، برگشتم نگاهش کردم و پرسیدم : چی ؟ شعار داده؟ شعار چی داده؟
   با همون آهنگ صدا و شمرده شمرده جوری که داشت رو تک تک کلماتی که می گفت فکر می کرد  درست باشه ، جواب داد : نه ،      وزیر        بهداشت      کشور    ،  یک شعار داده و گفته " فشار خون را     جدی بگیریم " .
خنده ام گرفت و گفتم : اینو از کجا شنیدی ؟ مگه شما می فهمی فشار خون چیه؟   
  یه نگاه مخصوص به خودش کرد و با فروتنی خاصی گفت : یه کوچولو می فهمم ،  فشار خون چیه. خانوم بهداشت امروز سر صف داشت برامون یک عالمه صحبت کرد و من از همه اون حرفها این مقدار رو فهمیدم.
متوجه شدم حرف خوبی نزدم ، خودم رو جمع و جور کردم  و گفتم : نه ، من می دونم شما خیلی بیشتر از اینها می فهمی . می خواستم بپرسم شما دیگه چی از فشار خون می دونی؟
   جواب داد : همین رو می دونم که عمو اشکان بعضی وقتها فشارش میره بالا و مامان نازی نگرانه و بهش میگه نمک نخور و با غذاهاش سیر تازه می خوره.
نکته اخلاقی: به خدا قسم اگه 90 % ماها تو 6 سال و نیمگی مون  میدونستیم فشار خون چیه ؟



موضوعات مرتبط:

تاريخ : ۱۳٩٢/۱/٢۱ | ۱۱:٠٥ ‎ب.ظ | نویسنده : مامان شادان جون | نظرات ()

سال 91 تموم شد ، با همه خوبیها ، بدیها و سختیهاش . مثل برق و باد اومد و رفت انگار  که همین دیروز بود برای سال 1391 آماده میشدیم.
سال پر فراز و نشیبی بود گرانی ، مشکلات اقتصادی ، گرفتاری خودمون و ....  .
شادان کلاس اولی شد و زحمت چند برابر به خانواده ( من ، مامانازی و بابا آرش ) وارد شد.
نمیدونم چی بنویسم و از کجا بنویسم ولی اینو میدونم که مادر کارمند اصلا به درد نمیخوره . توی محیط کار باید کار کنی شیفت دوم هم از ساعت 4 به بعد شروع میشه ، سر و کله زدن با بچه و مشق ها و کارای متفرقه دیگه.
امسال احساس خستگی میکنم خیلی خسته ام دوست دارم یکماه بدون دغدغه استراحت کنم و بخوابم بدون اینکه کاردستی درست کنم یا دیکته شب بگم یا تمرین روخوانی ، ریاضی و علوم بکنم .
تو این چند وقته احساس تحلیل رفتن قوه و بنیه خودم رو میکنم همه اش در حال بدو بدو هستم ، هوا هم که آلوده و کم اکسیژن فشار رو بیشتر میکنه.
بعضی موقع ها میگم خوش به حال مادرای خانه دار ، همه چیزشون رله است . کمتر خسته میشن و به خونه و زندگیشون بیشتر میرسن و ترگل ورگل ترن و عزیزتر. بچه ظهر میاد خونه ناهارشو میخوره استراحتشو میکنه و با یه مامان شارژ سر و کار داره.
  از یه طرف هم میگم ما هم عادت به نشستن خونه نداریم ، دق می کنیم بمونیم خونه. امیدوارم اوضاع جسمیمون بهتر بشه و دردسرها کمتر.



موضوعات مرتبط:

تاريخ : ۱۳٩٢/۱/٢۱ | ۱۱:٠۱ ‎ب.ظ | نویسنده : مامان شادان جون | نظرات ()

چند روز پیش داشتم برای شادان خانوم از خاطرات کودکیم تعریف میکردم و اون هم مثل همیشه مشتاقانه گوش میکرد. یادم افتاد که اون موقع که تازه جنگزده شده بودیم و از خرمشهر اومده بودیم تهران ، یکی از دوستهامون هم که اومده بودن تهران یک روز عصر ما رو دعوت کردن خونشون. اونها هم یک پسر داشتن فکر کنم به نام " کیهان "  که چند ماه از من کوچکتر بود. وقتی رسیدیم اونجا مامانش ، سیرانوش جون گفت برید با هم تو اتاق کیهان بازی کنید . تا از در رفتیم تو اتاق ، چشمتون روز بد نبینه کیهان در و بست  و یهوحمله کرد سمت من و از این پهلو به اون پهلو شروع کرد به زدن من . تا اومدم بدوم برم یه فیتیله پیچ زد و خوردم زمین ، اومدم داد بزنم جلوی دهنمو گرفت و نشست پشتم جوری که نمیتونستم نفس بکشم. یه جوری از دستش خلاص شدم دویدم در رو باز کنم دیدم قفله. مشت زدم به در. مامانش گفت کیهان جان مامان آرومتر. واقعا داشتم نا امید میشدم که مامانش اومد برامون میوه بیاره در زد . تا در باز شد پریدم بیرون و پیش مامانم نشستم. هر چی گفتن برو با کیهان بازی کن نرفتم که نرفتم از ترسم هم چیزی نگفتم چون تهدیدم کرده بود که اگه به کسی چیزی بگی بدتر میزنمت.
شادان تمام مدت گوش کرد و بعد از یه مکث کوچولو گفت : مامان از این نیشگونهایی که منو الان میگیری ، اونموقع بلد نبودی که پسره رو بگیری؟ اگه یه دونه میگرفتی دردش میگرفت و محال بود بیاد سراغت.
نتیجه اخلاقی: خیلی خجالت کشیدم و شرمنده شدم. امیدوارم دختر گلم منو ببخشه ولی این رو هم باید بگم که بعضی وقتها شادان رو اعصابه و نمیدونی از دستش باید سرتو کجا بکوبونی و به مرز جنون میرسونتت. واقعا باید به بچه ها گفت : که از تهدید هیچ کس نترسن و با شهامت هر کی و هر چیزی مجبور به سکوتشون کرده ، واقعیت رو به والدینشون بگن تا تو دردسر نیفتن.
هیچ کس بجز والدین و خویشان درجه یک مثل مادربزرگ ، پدربزرگها دلش برامون نمیسوزه و درد دلمون رو باید فقط و فقط مثل یک دوست به اونها بگیم .



موضوعات مرتبط:

تاريخ : ۱۳٩٢/۱/٢٠ | ٩:٤٢ ‎ب.ظ | نویسنده : مامان شادان جون | نظرات ()

 

شادان خانوم تو این 24 روز تعطیلات عید کاملا پشتش باد خورده بود و با سختی تکالیف عیدش رومی نوشت و من هم براش بعضی موقع ها رونویسی و دیکته میدادم بنویسه ، بیشتر از این نمیشد بهش فشار بیاریم ون واقعا خسته بود.
دیروز از مدرسه که اومده بود نشسته بود سی دی نگاه کرده بود و نصف تکالیفش مونده بود و تا دومرتبه رو غلتک بیفته و بشینه پای مشق و دیکته زمان برد جوریکه از ساعت 9 تا 10:30 داشت دیکته مینوشت وسریال "  آب پریا " نگاه میکرد.
چون دیروز عصر خسته بود و بیهوش شده بود شب تا 11:30 تقلا میکرد و خوابش نبرد و صبح با بدبختی از خواب بیدار شد و شیرین شیرینها بود. بداخلاقی میکرد و لج کرد که ساقی که دادی زیر شلوارم بپوشم اذیتم می کنه و جوراب نمی پوشم و  موهامو اینجوری نبند و اینجوری ببند ، کیفم رو بیار و به این دست نزن و......
توی راه پله هم مدام گیر داد و گفت مامان ، مامان . منتظر بود من یه چیزی بگم شروع کنه به بداخلاقی و منهم محلش نذاشتم تا رسیدیم دم در . آخرش کاسه صبرم لبریز شد و یه نیشگون ازش گرفتم و رفتیم سمت ماشین . تا رسیدیم باباش از قیافه اش متوجه شد و پرسید چرا این طوری میکنی و چرا جوراب نپوشیدی و یکهو عصبانی شد و در ماشین رو باز کرد . گفت : پیاده شو ، برو پایین از الان اینقدر یکدنده و خودرای خدا به دادمون برسه.
شادان در این مواقع سکوت می کنه و چیزی نمیگه باباش هم باهاش اتمام حجت کرد و گفت که اگه امروز ساعت  4 بیام و ببینم مشقهات تموم نشده تلویزیون و بازی ممنوع میشه و کیفت رو هم جمع می کنم و فردا صبح دم در مدرسه بهت میدم.
حالا صبح ساعت یکربع 3 زنگ زده به من میگه هنوز مشقهامو تموم نکردم . بهش گفتم الان بابات میاد اونجا ها. دیدم پشت تلفن میگه یا ابوالفضل ، خدا به دادم برسه و گوشی رو قطع کرد. قبل از 4 هم کارش تموم شد.
موفق باشید و ایام به کام


موضوعات مرتبط:

تاريخ : ۱۳٩٢/۱/۱۸ | ٥:٥۱ ‎ب.ظ | نویسنده : مامان شادان جون | نظرات ()

سلام

یه 2-3 ماهی چهارشنبه ها و جمعه ها سر کار بودیم و بالاخره امشب تموم شد.



موضوعات مرتبط:
ادامه مطلب

تاريخ : ۱۳٩٢/۱/۳ | ۱٢:۱٠ ‎ق.ظ | نویسنده : مامان شادان جون | نظرات ()

دوستان عزیز

سال 1392 بر همگی مبارک. امیدوارم که سالی توام با موفقیت بهروزی در پیش داشته باشید.قلب 



موضوعات مرتبط:

تاريخ : ۱۳٩٢/۱/۳ | ۱٢:٠٦ ‎ق.ظ | نویسنده : مامان شادان جون | نظرات ()