امشب آخرین پنجشنبه از سال تحصیلی 91-92 است و از هفته دیگه تموم خانواده طعم استراحت و تعطیلات تابستان رو متوجه میشن علی الخصوص ناناقلب.

امسال مامانازی سنگ تموم گذاشتن و ما رو تا آخر عمر شرمنده خودشون خجالت.خدا  بهشون سلامتی و تندرستی بده و سایه شون همیشه بر سرمون باشه.

 

 



موضوعات مرتبط:
ادامه مطلب

تاريخ : ۱۳٩٢/٢/٢٦ | ٩:٤۳ ‎ب.ظ | نویسنده : مامان شادان جون | نظرات ()

این مطلب رو هم برای مامانا گذاشتم و هم برای بانوان کدبانوی آینده قلب

امیدوارم خوشتون بیادفرشته

آشنایی با 12 فوت کوزه گری در آشپزخانه وقتی فرماندهی مرکز خانه یعنی آشپزخانه را برعهده داشته باشید دلتان می خواهد ترفند هایی را بدانید تا در مورد هیچ مسئله ای با مشکل مواجه نشوید.این ترفند ها که با کسب تجربه حاصل می شوند مستلزم صرف زمان زیادی هستند تا روزی از پس تجربه ها خود را نشان دهند. ما قصد داریم در این گزارش فوت و فن هایی از اسرار آشپزخانه را به شما آموزش دهیم تا هر چه زودتر به آنچه می خواهید برسید .



موضوعات مرتبط:
ادامه مطلب

تاريخ : ۱۳٩٢/٢/٢٤ | ٧:۳٠ ‎ب.ظ | نویسنده : مامان شادان جون | نظرات ()



موضوعات مرتبط:

تاريخ : ۱۳٩٢/٢/٢٢ | ٦:٢۳ ‎ب.ظ | نویسنده : مامان شادان جون | نظرات ()

پیروزی آن نیست که هرگز زمین نخوری 

 آنست که بعد از هر زمین خوردنی برخیزی.

مهاتما گاندی



موضوعات مرتبط:

تاريخ : ۱۳٩٢/٢/٢۱ | ٩:٤٢ ‎ب.ظ | نویسنده : مامان شادان جون | نظرات ()

دومرتبه پس از چند ماه وقفه کارناوال تولدهای بچه های ایران مهر شروع شد. قلب

5شنبه پیش مامان ساینا امیری تماس گرفتن و از شادان جون برای 20 اردیبهشت دعوت کردن. شادان تو پوست خودش نمی گنجید دلش برای دوستاش خیلی تنگ شده بود. دلقکاز ذوقش امروز 3 بار پشت سر هم دندوناش رو مسواک زد و با اینکه حمام رفته بود دوبار صوررتش رو با صابون شست.هورا

ساعت 5:20 رسیدیم دم در خونه شون تا زنگ زدیم بریم بالا دیدیم یکی داره شادان رو صدا میزنه برگشتیم دیدیم هلیا زاهد مهر و مامانش دارن میان و با اونها رفتیم بالا. یول

 



موضوعات مرتبط:
ادامه مطلب

تاريخ : ۱۳٩٢/٢/٢٠ | ٧:٢۱ ‎ب.ظ | نویسنده : مامان شادان جون | نظرات ()

امروز صبح با بابا آرش و شادان خانوم رفتیم نمایشگاه کتاب تهران.یول

از طرف مدرسه به شادان جون اینها بن تخفیف 50 % کتابهای پیک گل واژه داده بودن و برای خرید کتابهای درسی سال آینده فرصت مناسبی بود.

 

از در بالای مصلا رفتیم و از شانس ما غرفه های انتشارات کتب درسی و دانشگاهی همون بالا بود و خیلی زود کتابهای مورد نظر رو خریدیم بعلاوه یک کتاب ریاضی اول دبستان برای تابستان شادان جون و  از انتشارات مبتکران یک سی دی ریاضی دوم دبستان و از نقشه ی نماشگاه دنبال غرفه های کتابهای داستان گشتیم.واقعا طراح نقشه زحمت کشیده بود توی یک صفحه بزرگ به اندازه مورچه و نامفهوم غرفه ها رو کشیده بود و کنار نقشه توضیح علایم  رو بزرگتر از غرفه ها طراحی کرده بود.متفکر

ما شانسی غرفه های داستانی رو پیدا کردیم .  شادان با بابا آرش نشست و تو غرفه بانک انصار نقاشی بکشه و من تنهایی رفتم .از آقای راهنما انتشارات قدیانی و افق رو پرسیدم. اول انتشارات قدیانی رو پیدا کردم خیلی شلوغ بود و گرم و ازدحام جمعیت گرمترش کرده بود و تخفیف هاش هم 10% بود .

جای انتشارات افق بهتر بود تقریبا سر راهرو بود و گرماش کمتر اذیت میکرد اونجا هم 10% تخفیف داشت از مجموعه کتابهای " مدرسه عجیب و غریب "شادان 2 جلد کم بود اونها رو خریدم و یه کارت تخفیف هم گرفتم و بعد با بابا آرش و شادان خانوم دومرتبه رفتیم غرفه انتشارات قدیانی و یه دفترچه خاطرات کیتی و یه کتاب " اولین کتاب آشپزی من "( شادان جون داره و دستور چتد تا بیسکویت و لیموناد رو داده و با کلی عشق درست میکنه ) برای هدیه دادن به دوستش ساینا امیری که فردا تولدش دعوته گرفتیم و بعدش هم بستنی پاندا خوردیم و برگشتیم خونه.

امسال کمتر از سالهای قبل گیج زدم چون تکلیفم مشخص بود و می دونستم چی می خوام بخرم . چیزی که نظرم رو جلب کرد حضور پسرهای دانش آموز یزدی بود که با اشتیاق کتابهای درسی و کنکور می خریدن و فهمیدم 100% قبولی واقعا حقشونه و برای آینده شون هدف دارند.

با آرزوی موفقیت همه دخترها و پسرهالبخند

 



موضوعات مرتبط:

تاريخ : ۱۳٩٢/٢/۱٩ | ٧:۳٩ ‎ب.ظ | نویسنده : مامان شادان جون | نظرات ()

مشاهده یادداشت خصوصی



موضوعات مرتبط:

تاريخ : ۱۳٩٢/٢/۱٩ | ۱:۱۸ ‎ق.ظ | نویسنده : مامان شادان جون | نظرات ()
سلام با تاخیر روز مادر مبارک.
روز کارگر و معلم هم مبارک.
روز چهارشنبه مامان نازی رفتن شمال شهسوار و به من گفتن برای روز چهارشنبه نیستن شادان رو از مدرسه بگیرن . شانس ما ،  اون روز هم شورای معلمان داشتن و مدرسه ساعت 10:45 تعطیل میشد و گزینه آوردنش به اداره منتفی میشد چون از ساعت 11 تا 4 نمیشه بچه رو تو اداره نگه داشت هم اون خسته میشه و هم من و همکارام ، گزارش سالیانه داشتم و مجبور بودم سرم به کارم باشه.
 


موضوعات مرتبط:
ادامه مطلب

تاريخ : ۱۳٩٢/٢/۱٥ | ٧:۱٤ ‎ب.ظ | نویسنده : مامان شادان جون | نظرات ()

اوایل استخدامم من رو کارشناس مستقیم کارشناس ارشدی کردن که فوق العده تو کارش خبره بود و همه جا گزارشات و تجزیه و تحلیلهاش رو قبول داشتن و خیلی سختگیر و جدی بود.هر جا اسم ایشون پای گزارشها بود بدون حرف و حدیث میپذیرفتن.

کار کردن تو قسمت ما خیلی سخت بود و باند باند بازی بود و خیلی باید حواس جمع کار میکردی تا بازی نخوری.

کار کردن باهاش قلق داشت و خیلی سختگیر بود و من هر چی میگفت بدون چون و چرا اجرا میکردم و دوستش هم داشتم. مثل معلمهای سختگیر دوران مدرسه بود که با دلسوزی و هیچ چشمداشتی همه کارها رو بهم یاد میداد. بعد از گذشت یکسال و نیم مجبور شد به خاطر مسایل خانوادگی با 28 سال سابقه بازنشسته بشه. ایشون خیلی نصیحتم میکردن و روشهای کار کردن با افراد مختلف رو بهم یاد میداد و وقتی بطور ناگهانی مجبور به رفتن شدن از اونجاییکه دستی در ادبیات و شعر داشتن برای من عجله ای این شعر رو سرودن که با هر بار خوندن بیشتر و بیشتر ممنون و سپاسگزارشونم.

فکر کنم هر کسی با خوندنش حس خوبی خواهد داشت :



موضوعات مرتبط:
ادامه مطلب

تاريخ : ۱۳٩٢/٢/٩ | ٦:٢٦ ‎ب.ظ | نویسنده : مامان شادان جون | نظرات ()

مشاهده یادداشت خصوصی



موضوعات مرتبط:
ادامه مطلب

تاريخ : ۱۳٩٢/٢/۸ | ٧:۳٩ ‎ب.ظ | نویسنده : مامان شادان جون | نظرات ()

شادان خانوم عاشق کله پاچه است جوری که یکدستش رومیتونه با اشتهای کامل بدون نون و البته  بدون تلیت بخوره. دیروز صبحشادان خانوم دومرتبه هوس کله پاچه کرد و ما هم با ایشون قابلمه بدست راه افتادیم تا از سر خیابون مامان شلان اینها کله پاچه بخریم و بریم خونه مامان اینا بخوریم. از کله پاچه ای که خریده بودیم ، یه چشم و زبون و یه کم آب موند برای امروز صبحانه شادان خانوم.زبان
صبح داشت زبون رو میخورد که پرسید میشه کله پاچه تو خونه درست کرد؟ گفتم : بو داره همسایه ها اذیت میشن ولی میتونیم بریم زبون گوسفند بخریم و درست کنیم. گفت : من میخورمها برای من درستمی کنی دیگه؟ جواب دادم : نه 3 تا برای سه نفرمون.
در حالیکه داشت آخریت تکه زبون رو گاز میزد پرسید نمیشه 4 تا بپزید 2 تا برای من و 2 تا برای شما.چشمک



موضوعات مرتبط:

تاريخ : ۱۳٩٢/٢/۱ | ٩:۱٢ ‎ب.ظ | نویسنده : مامان شادان جون | نظرات ()