امروز عصر من و شادان خانوم تولد " هلیا ناسوتی " دوست همکلاسی شادان دعوت داشتیم. من طی سال تحصیلی چندین بار دم در خونه شون رفته بودم و نکته جالب این بود که امروز عصر یه ورودی اشتباه رفتیم و مردم رو از خواب بیدار کردیم و کلی شرمنده شدیم.قلبفرشتهقلبقلبفرشتهفرشتهفرشته

مامان هلیا سنگ تموم گذاشته بود به همگی خوش گذشت. از دوستای شادان جون , سارینا و کیانا گندم کار, سلوی , ریحانه دهرویه , باران اسدی , روشا و آتنا , رایا و دریا به همراه ماماناشون اومده بودند.هوراهورا

ساعت شروع تولد از ساعت 3 الی ... بود که ما ساعت 7:30 برگشتیم خونه.لبخند

راستی امروز بعد از تولد , شادان خانوم به طور کامل و صریح با صدای بلند کتاب " روز اثاث کشی " از سری کتابهای " اولین تجربه تو " انتشارات قدیانی , را برای من خواند. کلی ذوق کردم چون خودش هم از خواندن لذت برد و بدون اینکه غر بزنه تا انتها ادامه داد.قلب

 آخرکتاب رو براش تاریخ زدم بعنوان  یادگاری تا در سالهای آینده خاطره امروز براش زنده بشه.بغلمژه

شب خوشبای بای

 



موضوعات مرتبط:

تاريخ : ۱۳٩٢/۳/۳۱ | ۱٠:٠٤ ‎ب.ظ | نویسنده : مامان شادان جون | نظرات ()

 

دوشنبه 27 تیر ( اولین روز اردو )

مامان خیلی خوش گذشت.لبخند

یه دوست پیدا کردم که اسمش " رزا " است و میره کلاس سوم و گفته که باباش تعمیرکار هواپیماست.مژه

یه دوست دیگه هم پیدا کردم ، نمیدونم اسمش چیه ، بابای اون خلبانه.چشمک

استخرش از همه بهتر بود ( خیلی حال داد ).قلب

ناهار بردنمون تالار عروسی بهمون جوجه کباب دادند.فرشته

بچه ها میگفتن دسر هم بدید دیگه.بغل

قراره چهارشنبه دیگه ببرنمون اردو .قلب

توی " کبدی " ناخن یه دختره بلند بود گرفت به انگشتم و پوستش کنده شد و خون اومد ، برام چسب زخم زدن خواستم استخر برم کندمش .گریه

دست شما درد نکنه خیلی خوب بود و بهم خیلی خوش گذشت.مژهمژه

تو ماشین گفت که بابا امروز یکی از بچه ها موبایل آورده بود. اگه خواستید می تونید بهم موبایل بدید ولی انگشتی نباشه ها. اون موبایل قهوه ای سامسونگ رو بهم بدید ، باشه؟قلبتعجب



موضوعات مرتبط:

تاريخ : ۱۳٩٢/۳/٢٩ | ۱٠:۱۳ ‎ق.ظ | نویسنده : مامان شادان جون | نظرات ()

دیروز که رفتم استخر دختر یکی از دوستهام که یک  ماهه با 20 سال خودش روبازنشسته کرده ، دیدم. اسمش " یسنا " است و از شادان یکماه و نیمی کوچکتره و تازه امسال میره کلاس اول. میگن بچه های نیمه دوم برای مدرسه رفتن خیلی بهترن ولی شنیدن کی بودمانند دیدن.



موضوعات مرتبط:
ادامه مطلب

تاريخ : ۱۳٩٢/۳/٢۸ | ۱۱:۱٥ ‎ق.ظ | نویسنده : مامان شادان جون | نظرات ()

از امروز اردوی تابستانی اداره برای دخترها شروع شد و شادان خانوم از خوشحالی تو پوست خودش نمی گنجید. از دیروز خیلی خوشحال بود و هر چی می گفتم جوابش فقط " چشم " بود. الان برو حمام ، الان سی دی نبین ، فقط یک ربع اجازه داری کارتون نگاه کنی ، برو دسنشویی ، دندونهات رو مسواک کن ، الان وقت خوابه. تصورش رو بکنید که شادان جون جواب همه اینها رو با  " چشم " می داد.تعجب



موضوعات مرتبط:
ادامه مطلب

تاريخ : ۱۳٩٢/۳/٢٧ | ۳:٢٥ ‎ب.ظ | نویسنده : مامان شادان جون | نظرات ()

یه چند وقتی بود دلم هوای روشنک جون روکرده بود و از فکرم بیرون نمی اومد. جالب این که شادان خانوم هم تو همون روزها چند بار حال و هوای خاله روشنک به سرش زده بود و سراغش رو می گرفت حتی چند بار هم گفت که مامان یه زنگ بزن بریم خاله روشنک و آروشا و یاسمن رو ببینیم. روز چهارشنبه قرار بود تا شب شهرک بمونیم این شد که اس ام اس زدم و حال و احوالی کردم ولی بر خلاف همیشه جوابی نیومد . حدس زدم سر کاره چون بلافاصله جواب اس ام اس ها رو میده .



موضوعات مرتبط:
ادامه مطلب

تاريخ : ۱۳٩٢/۳/٢٦ | ۳:۳۳ ‎ب.ظ | نویسنده : مامان شادان جون | نظرات ()

شادان خانوم و بابا حسین هر روز حداقل دوبار با هم صحبت می کنند و من هم هیچ وقت دقیق نمی شم که بین نوه و پدربزرگ چی می گذره. طبق معمول ،شنبه بابا زنگ زد و با شادان صحبت کرد و من هم تو آشپزخونه داشتم شام می پختم. بعد از اینکه شادان تلفن رو قطع کرد دومرتبه بابا زنگ زد. چون شادان داشت کارتون نگاه می کرد و 6 دونگ حواسش تو تلویزیون بود تا شماره رو دید گفت : خودتون جواب بدید بابا حسینه. رفتم گوشیو برداشتم دیدم بله درست حدس زده ، بابا ست.

باهاشون صحبت کردم و بعد از احوالپرسی دیدم بابا زد زیر خنده . گفتم چی شده؟ گفتن داشتم با وروجک صحبت می کردم ، گفتم چه خبرا؟ جواب داده : سلامتی ، شما چه خبر؟ بابا به شوخی گفتن که شاهین برام ویزا فرستاده میخوام برم سوئد. شادان هم نه گذاشته نه برداشته سر ضرب گفته : نخیرم برای شما نفرستاده ، برای ما قراره بفرسته . ما دو ساله که درگیر این مسئله ایم.  



موضوعات مرتبط:

تاريخ : ۱۳٩٢/۳/٢٢ | ۱٠:٤٦ ‎ق.ظ | نویسنده : مامان شادان جون | نظرات ()

داشتم وبلاگ نازنین سادات رو می خوندم که توش یه مطلبی خوندم به اسم " قهوه " که خیلی خوشم اومد آخرش هم دیدم از یه وبلاگ دیگه آورده به اسم "فکر عشق زیبایی". به هر حال جالبه بخونید.

 



موضوعات مرتبط:

تاريخ : ۱۳٩٢/۳/٢٠ | ٧:٠٠ ‎ب.ظ | نویسنده : مامان شادان جون | نظرات ()

یادم رفت بگم که وقتی شادان خانوم کیک رو پخت خیلی خسته شد و قبل از اینکه بابا آرش بیاد دندوناش رومسواک زد که بخوابه. انقدر خسته بود که نمی تونست حتی یک کلمه رو روی کاغذ بنویسه. اومد کنارم نشست و خودکار داده دستم و گفت مامان میشه اینی که میگم بنویسی؟

گفتم : خودت بنویس ، بلدی که.

گفت: مامانی خیلی خسته ام ، خواهش می کنم.

گفتم : باشه بگو می نویسم.

شادان خانوم گفت: بابا آرش سلام ، خسته نباشی. من خیلی خسته بودم نتونستم بیدار بمونم شما روببینم آخه کیک پختم. می خواستم بگم دست به اون کیک نزن تا صبح خودم بیدار شم بهت بدم. اون کیک رو خودم باید تقسیم کنم اگرهم هوس کردی بخوری ، اشکالی نداره می تونی به اندازه ی یک نخود بخوری.

                                                                                                                            شادان

شب آرش بهم گفت کیک بیار با چاییم بخورم ، رفتم یه تکه کوچک براش آوردم. بهم گفت : چرا این قدر کم آوردی؟ جواب دادم : شادان خانوم گفتن به اندازه ی یک نخود من خیلی بیشتر از یه نخود برات آوردم.



موضوعات مرتبط:

تاريخ : ۱۳٩٢/۳/٢٠ | ۱۱:٠٤ ‎ق.ظ | نویسنده : مامان شادان جون | نظرات ()

هفته پیش از سه شنبه تا جمعه ( 14 تا 17 خرداد ) تعطیل بودیم و قرار بود با مامان اینا بریم باغ. دوشنبه شب مامان با خاله سوسن اینا رفت تا ما فرداش بهشون ملحق بشیم.شنبه عصر آرش خونه پریسا اینا عمه اینها رو هم دعوت کرد که صبح سه شنبه عمه زنگ زد و گفت ما نمیایم آرش صبح سه شنبه رفت سر کار و گفت ظهر بعد از ناهارمیریم. ما هم وسایل رو آماده کردیم و ناهارو که خوردیم رفتیم دنبال مامانازی تا با ایشون بریم کرج. در آخرین لحظه مامان از کرج زنگ زد و گفت میخوام برگردم تهران چون بابا نمیاد. صبح میخواسته بیاد کرج 2 ساعت و نیم توی ترافیک اتوبان همت ( سمت کرج ) مونده و کمردردش عود کرده ولی شما بیایید. هرچی گفتم بمونید فردا برگردید گفت نه کار هم دارم میخوام برم مجلس ختم دوستم ( خانم " نسرین سرنوشت " همکار مامان که 10 روز قبلش توی امریکا فوت شده بود و دوشنبه خاکسپاریش بود و چهارشنبه مراسم ختمشون ) . زیاد اصرار کردیم ولی بی فایده بود و برگشت تهران .

حدودای ساعت 3:15 راه افتادیم به سمت کرج و 3 ساعت بعد یعنی حدود ساعت 6:30 رسیدیم توی خونه. ترافیکی بود اتوبان وحشتناک ، من به عمرم همچین ترافیکی ندیده بودم. اتوبان پر بود از اتوبوسهایی که از مرقد برمی گشتن شهراشون که دوتا درمیون هم خراب شده بودن و مزید بر علت ترافیک شده بودن. بدون اغراق 200 تا اتوبوس دیدیم که بیشتریهاشون از شهرهای آذری زبان اومده بودن و به ناچار باید از همین اتوبان تهران – کرج میرفتن و مسیر جایگزین نداشتن . هوا گرم بود و ماشین هم بنزین نداشت و کولر هم نمیشد یکسره زد و احساس میکردم هیچوقت نمی رسیم.

بعد از رسیدن با پانی تماس گرفتم و گفتن داریم میایم . به محض رسیدن شروین و پارسا ، بازی شادان اینها شروع شد و تا 12 شب آتیش سوزوندن.

فردا صبح عمه اینها اومدن و تا ساعت 10 شب موندیم . از اونجاییکه آرش ظهر پنجشنبه کار داشت به این نتیجه رسیدیم که شب برگشتن تهران معقولانه تره و همگی برگشتیم. پنجشنبه به کارهای خونه رسیدم و جمعه از صبح رفتیم خونه مامان شلان و تا 11 شب موندیم. شادان عصر رفت پارک و دل سیر بازی کرد.

دیروز عصر گل دخمل ما حوصله اش سر رفته بود، چند روزی هم بود که گیر داده بود که کیک درست کنیم. از اونجاییکه بکینگ پودرم تموم شده بود بهش گفتم میتونه با پودر کیک این کارو انجام بده. خانوم خانوما خودش پودر رو الک کرد ، تخم مرغها رو شکوند و شیر و روغن روهم با کمک من اضافه کرد و با همزن 5 دقیقه ای زد و ریخت تو قالب. فقط من قالب رو تو فر گذاشتم و دمای فر روتنظیم کردم. بعد از اینکه زنگ ساعت خورد خودش دستکش دستش کرد و کیک رو از فر درآورد و از ذوقش یک شیر کوچولو برداشت و با یه تکه کیک که خودش برش زده بود و داغ بود نوش جان کرد و بهش خیلی چسبید.

دیروز عصر داشتم مرغ پخته رو تکه میکردم برای ساندویچ مرغ و سالاد الویه ،اومده نشسته بغلم و میگه میشه یه کم بزاری دهنم ؟ خورده و میگه مرغهایی که شما می پزی محشره ، هیچ کس به خوشمزگی شما مرغ رو نمی پزه . حالا یه کوچولو دیگه بزار دهنم ، خیلی یامیه.

و این شد که 2 تا رون مرغ پاک کرده رو بدون دخالت دست و نون که میگه مزه اش رو از بین میبره نوش جان کرد.



موضوعات مرتبط:

تاريخ : ۱۳٩٢/۳/۱٩ | ٢:٢٤ ‎ب.ظ | نویسنده : مامان شادان جون | نظرات ()

دیروز وقتی با بابا آرش از اداره رفتیم خونه مامانازی دنبال شادان جون دیدم که شادان بدون مقدمه گفت که بیا نگاه کن ببین من چند تا اعلامیه نوشتم ببریم به دیوار  بچسبونیم بعد هم  بهمون نشونشون داد.

نوشته بود که یک توپ گم شده , آدرس داده بود , تلفن هم نوشته بود که مامانازی گفته بود پاکش کن چون ممکنه مزاحم بشن و در مورد شکل و رنگ توپ توضیح داده بود ولی با کلی غلط املایی.

موضوع رو پرسیدیم , مامانازی گفتن که رفته بودیم پایین شادان با دوستش یگانه داشت بازی میکرد که ناگهان توپش گم شد و نمیدونید شادان چه کار کرد. هوار هوار سر یگانه که تو گمش کردی و باید پیداش کنی هر چه مامان یگانه گفته بود شادان جون یگانه گمش نکرده گوشش بدهکار نبوده وکه کاری کرده بود  مامان یگانه گفته بود من برات یک توپ میخرم.

شادان  خانوم همه رو بسیج کرده بود دنبال توپش بگردن ولی پیدا نشده بود. ایشون هم چاره کار رو در نوشتن اعلامیه دونسته و اومده بود بالا و اعلامیه نوشته بود و هر کار کردیم بیخیال چسبوندن اونها بشه , بی خیال نشدکه نشد. هر چی گفتیم مامانازی میره میچسبونه گفت توپ خودم بوده خودم باید برم اعلامیه ها رو بزنم و این شد که من با شادان خانوم رفتم  و با چسب آگهی ها رو چسبوند.

صبح که داشتیم صبحانه می خوردیم بهم گفت : مامان کاش دیروز اعلامیه ها رو نچسبونده  بودیم آخه امروز تعطیله  و ما میخواهیم بریم باغ و مامانازی هم با ما میاد اگه کسی بره دم در خونه مامانازی کسی نیست جواب بده. راستی مامان فکر میکنی کسی پیدا کرده توپم رو؟

 

دیشب بابا آرش به شادان خانوم گفت که از کارت خیلی خوشم اومد . امیدوارم در آینده هم اینقدر برای چیزهایی که داری احساس مسئولیت کنی و پیگیر باشی و ثبات قدم داشته باشی.

من هم به شخصه از پیگیری شادان خانوم خوشم اومد ولی باهاش صحبت کردم و گفتم که شما حق نداشتید با دوستت دعوا کنی و کاری که شما با یگانه کردی دقیقا مثل کاری بود که خانومتون با شما و ما کرد و گفت باید فردا با جامدادی بیای. یادته چقدر ما از کار خانومتون ناراحت شدیم. خیلی زشته.

بابا آرش هم گفت که اگر شما وسیله ای رو برای بازی می بری باید جنبه این رو هم داشته باشی که اگه خراب بشه ناراحت نشی.

دیشب شادان خانوم شرمنده شده بود و گفت کاش یا سگانه اونجور صحبت نکرده بودم میخوام زنگ بزنم خونشون و ازشون عذرخواهی کنم, کار بدی کردم.



موضوعات مرتبط:

تاريخ : ۱۳٩٢/۳/۱۳ | ٩:۱٦ ‎ب.ظ | نویسنده : مامان شادان جون | نظرات ()

یکی از دوستای خوبم به نام فرشته ایمیلی برام فرستاد که شاید بیشتر شما دیده باشید یا خوانده باشید ولی خواندن دوباره اش هم ارزش داره.



موضوعات مرتبط:
ادامه مطلب

تاريخ : ۱۳٩٢/۳/۱۳ | ٩:٠۳ ‎ب.ظ | نویسنده : مامان شادان جون | نظرات ()

 ماهی میشه که دختر عمه بابا آرش صاحب یک آقا پسر شده که خیلی براش هلاکن. بعد از کلی دوا و درمان و ۹ ماه استراحت مطلق خدا بهشون آقا نیکان رو داده. قبل از اون شادان و پریسا و عمه رابطه خیلی خوبی با شادان داشتن و ۱۰۰٪ توجهشون به دختر ما بود و شادان و پریسا خیلی با هم صمیمی بودن و جیک تو جیک ولی الان بیشتر حواس پریسا به پسرشه و شادان وقت کمتری رو با پریسا میگذرونه.

اوایل شادان اصلا کاری نداشت من نیکان رو بغل کنم و کمک پریسا کنم ولی با کمرنگ شدن توجه عمه و پریسا به دختر ما و قربون صدقه رفتنهای بی وقفه شادان حساس شد و کم کم به من گفت که بغلش نکن و بده بغل مامانش و ..... از این حرفها. ولی پس از مدتی شادان بیشتر گیر داد و کاری کرد که من اصلا جلوش بغلش نمیکردم و طوری وانمود کردم که اصلا نیکان برام مهم نیست و شما مهمترین شخص تو زندگی منی.

دو روز پیش آرش یهویی جلوی شادان گفت : بچه پریسا بانمک شده مگه نه؟

موندم چی بگم . گفتم نه.

یهو شادان نه گذاشت نه برداشت گفت : من دوستش ندارم بهش حسودیم میشه.

بابا آرش گفت : اگه حسودیت میشه پس چطوری به مامانت میگی من خواهر برادر میخوام؟

شادان هم گفت : خواهر و برادر از مامان بابای خودمه ولی اون که برادرم نیست.

گفتم : مامان شما که بهش محبت میکنی.

ایشون هم گفتن : مامان من میخوام پریسا و عمه ناراحت نشن بهش محبت میکنم وگرنه اصلا دوستش ندارم.دوست هم ندارم شما بغلش کنی و بوسش کنی.

=====================================================

پ.ن : همکارم گفت بارک ا.. شادان هوش هیجانی بالایی داره که تو این سن میدونه چه احساسی داره و راحت بیانش میکنه. من نمیدونم این صحبت تا چه حد صحت داره ولی دختر خانوم ما صادقانه نظرش رو بیان کرد.



موضوعات مرتبط:

تاريخ : ۱۳٩٢/۳/٥ | ۱۱:٥٢ ‎ب.ظ | نویسنده : مامان شادان جون | نظرات ()

بعد از تعطیلی روز شنبه با بابا آرش تصمیم گرفتیم که یه سفر کوچولو شادان جون رو ببریم تا خستگیش رو در بیاریم و سورپرایزش کنیمقلب

یکشنبه صبح رفتم اداره و ساعت 2 برگشتم خونه و با هم رفتیم فرودگاه. پرواز ساعت 15:50 بود و سر ساعت پرواز انجام شد.

جاتون خالی هوا خیلی عالی بود شب باد خنک از سمت دریا میوزید و لطافت خاصی داشت.لبخند



موضوعات مرتبط:
ادامه مطلب

تاريخ : ۱۳٩٢/۳/٢ | ۱٢:٤٩ ‎ق.ظ | نویسنده : مامان شادان جون | نظرات ()