در روستایی کشاورزی زندگی می کرد

 که پول زیادی را از پیرمردی قرض گرفته بود

 و باید هرچه زودتر به او پس می داد

 کشاورز دختر زیبایی داشت که خیلی ها آرزوی ازدواج با او را داشتند

 وقتی پیرمرد طمعکار متوجه شد کشاورز نمی تواند پول او را پس بدهد

معامله ای پیشنهاد داد

 او گفت اگر با دختر کشاورز ازدواج کند بدهیش را خواهد بخشد

 دختر از شنیدن این حرف به وحشت افتاد

 پیرمرد کلاه بردار برای اینکه حسن نیت خود را نشان بدهد گفت:

 

 



موضوعات مرتبط:
ادامه مطلب

تاريخ : ۱۳٩٢/٤/٢٥ | ٩:٤۸ ‎ق.ظ | نویسنده : مامان شادان جون | نظرات ()

ماه مبارک رمضان مبارک.

من که چند سالیه اصلا نمی تونم روزه بگیرم بابا آرش هم بخاطر چشمهاش و اینکه گرما و بی آبی خیلی فشار به خودش و چشمهاش میاره 3-2 سالیه روزه نمیگیره و از اینرو خونه ما به همون شکل روزهای قبل خودشه.

پنجشنبه شادان خانوم گفت که میخواد فردا بیدار شه و روزه کله  گنجشکی بگیره. آخه تو پارک که داشت بازی میکرد چند تا دختر بچه 5-4 سال بزرگتر از خودش گفته بودن ما روزه ایم و دختر ما هم قصد کرد روزه بگیره.

جمعه صبح بیدارش نکردم چون شب قبل شام خونه مامانم بودیم و چیزی نداشتیم. راستش رو هم بگم با خودم گفتم هنوز 7 سال تمامش هم نشده دلیلی نداره بیدارش کنم. آخه شادان وقتی گرسنه میشه خیلی عصبی میشه و بهونه های الکی میگیره و تا دو تا قاشق غذا میخوره از اینرو به اونرو میشه. صبح  ساعت 7 اومد کنارم و بیدارم کرد با بغض گفت : مامان خیلی بدی چرا منو سحری بیدار نکردی؟ بهش جواب دادم که سحری نداشتیم ببخشید . بعدش اومد کنارم خوابید.

دیروز صبح  اصلا فکر اینو نکردم ک ممکنه یادش باشه وقتی از خواب بیدار شد با یه من عسل نمیشد خوردش. کلی بداخلاقی کرد و گریه کرد که من میخواستم سحر بیدار شم و روزه بگیرم ، شما منو بیدار نکردید. بهش قول دادم که فردا بیدار میکنمت. دیشب غذا فیله مرغ سوخاری درست کردم با مخلفات سیب زمینی سرخ کرده و ذرت آب پز و قارچ و از اون غذا برای شادان نگه داشتم.

امروز صبح ساعت گذاشتم و ساعت 4 بیدار شدم و براش چایی گذاشتم و تا صداش کردم مثل فنر از جا پریدو خیلی خوشحال نشست سر میز و غذاش رو خورد و به جای چایی 2 تا لیوان آب خورد و اذان نشده رو مبل دراز کشید . بهش گفتم بلند شو نمازت رو هم بخون بخواب گفت نمیتونم خوابم میاد و رفت روی تخت من خوابید.

صبح که بیدار شدم بابا آرش گفت شادان خانوم صبحانه نمیخوره؟ گفتم : سحری بیدار شده و خورده خانوم امروز روزه کله گنجشکیه.

ساعت 8:30  بیدارش کردم تا با بابا آرش بره خونه مامانازی خیلی خوش اخلاق اومده نشسته پشت میز . به بابا گفتم شادان خانوم امروز سحر بیدار شده و روزه است. شادان با لبخند گفت : مامان چایی شیرین برام میاری؟ از اون غذای سحریم هم برام بیار. به زور من و بابا آرش جلوی خنده مون رو گرفتیم و اصلا به روش نیاوردیم که موضوع از چه قراره و شادان خانوم هم با دل سیر بهتر از روزهای دیگه صبحانه اش رو میل کرد.

 



موضوعات مرتبط:

تاريخ : ۱۳٩٢/٤/٢۳ | ۱٠:۱٥ ‎ق.ظ | نویسنده : مامان شادان جون | نظرات ()
دیوکسین ( Dioxin ) یک سم بسیار قوی
 
دیوکسین A
 
  دیوکسین (Dioxin ) یک سم بسیار قوی برای سلولهای بدن است و باعث بروز سرطان به ویژه سرطان سینه می شود.
 اخیراً تحقیقاتی توسط دکتر  Edward Fujimoto مدیر برنامه ریزی سلامت بیمارستان  Castleآمریکا راجع به دیوکسین و چگونگی عملکرد آن در بدن صورت گرفته است که در نتیجه آن توصیه های ذیل ارائه شده است .
1- بطری های پلاستیکی آب را در فریزر برای انجماد قرار ندهید چون این کار باعث آزادسازی سم دیوکسین از ظروف پلاستیکی می شود. 
 2- غذاها به ویژه غذاهای حاوی روغن و چربی  را در ظروف پلاستیکی در مایکروویو گرم نکنید. ترکیب «چربی ـ گرمای بالا و پلاستیک» باعث آزادسازی دیوکسین به داخل غذا و در نهایت به درون سلولهای ما می شود. به جای آن برای گرم کردن غذا استفاده از ظرف شیشه ای مثل پیرکس و چینی توصیه می شود، 
 3- غذاهای فوری (Fast Food) و سوپها باید در ظرف دیگری غیرازظرف پلاستیکی یک بار مصرف گرم شوند.کاغذ بد نیست ولی نمی دانیم که مطمئن تر از ظروف شیشه ای و غیره باشد.
4- لفاف های پلاستیکی فقط وقتی خطرناک هستند که با غذا در مایکروویو استفاده شوند.
5- فرآوری غذاها در دمای خیلی بالا باعث حل شدن و آزاد شدن دیوکسین از پلاستیک و نفوذ آن به غذا می شود.به عنوان جایگزین پوشاندن غذا با یک لفاف کاغذی توصیه می شود...


موضوعات مرتبط:

تاريخ : ۱۳٩٢/٤/۱٩ | ۱٠:٥٦ ‎ق.ظ | نویسنده : مامان شادان جون | نظرات ()

شاهین دوشنبه این هفته برگشت سوئد. خیلی کوتاه اومد و رفت نه خودش فهمید چی شد و نه ما. یکشنبه شب بعد از کلاس زبان شادان رفتیم خونه ماماشلان و دیدیم شاهین نیست ، میلاد دوست هم دانشگاهی دوره لیسانسش اومده بود دنبالش و رفته بودن بام تهران. تا ساعت یکربع به 11 منتظر نشستیم دیدیم نیومد باهاش تماس گرفتم و تلفنی خداحافظی کردیم، گفت بمونید ولی نمیشد شادان آخرین روز اردوش قبل از ماه رمضان بود باید برمی گشتم خونه و وسایلش رو آماده میکردم .

مامان تمام مدت دلهره داشت که نکنه برن پای پرواز و مسافر زیاد باشه و شاهین رو سوارش نکنن. آخه این بلا دو بار سرمون اومده یکبار که ما داشتیم خانوادگی میرفتیم پیش شاهین و یکبار هم خود شاهین رو توی ماه دسامبر سوار نکردن و ایندفعه مامان نگران بود ولی خدا رو شکر پرواز فول نبوده و بدون دردسر سوار شده بود.

دیروز هم آخرین روز کلاسهای ورزشی شادان خانوم تو اداره بود و را خانوم جودکی و مربیاش خداحافظی گرد تا یکماه دیگه.

 این روزها شادان روکلاس زبان کانون ثبت نام کردم و از هفته پیش یکشنبه کلاسهاش شروع شد. اسم تیچرشون " افسانه جونه " و خدا رو شکر خیلی ازش خوشش اومده میگه خیلی مهربون و باحاله.

تکالیف کلاس زبانش رو با علاقه انجام میده و غرغری در کار نیست و من بیشتر به این نکته پی می برم که اگر شادان با معلم کلاسش ارتباط عاطفی برقرار کنه مطمئنا کارهایی که بهش میدن رو با علاقه انجام میده و خستگی نمی شناسه ولی اون معلم نمیدونم چی بگم کلاس اولش که بیشتر یقین پیدا میکنم آدم آهنی بود در دلزدگی شادان خانوم از درس و تکلیف نقش زیادی داشت.خیال باطل

------------------------------------------------------------------------------------

یه حرکت متهورانه دیگه زدمو معلم تمبک شادان جون رو عوض کردم. قضیه آب در کوزه و ما گرد جهان می گردیم مصداق عملی ما بود . من در به در دنبال استاد میگشتم و به طور کاملا اتفاقی شنیدم که خواهر دوستم و همسایه وروردی روبروییه مامانازی استاد تمبکه و سالهاست داره خونه شون تدریس میکنه.

استاد شادان پسر خیلی خوبی بود ولی یه کم نامرتب و بد قول بود وگرنه قیمتی که برای تدریس می گرفت خیلی مناسب بود. بد قولیش رونرو آرش بود و نمیتونست باهاش کنار بیاد . در آخرین روز هم ساعت 2 زنگ زد و گفت من گرما زده شدم و امروز نمیتونم بیام و این شد که خودش بهونه رو به دستمون داد و بعد از هماهنگی با بابا آرش با مهزاد جون تماس گرفتم و قرار گذاشتم و به آقای امیری اس ام اس دادم و عذرشون رو مودبانه خواستم.به من زنگ بزن

تجربه عوض کردن استاد تمبک این فایده رو داشت که فرق سبک استاد بهمن رجبی و استاد حسین تهرانی رو متوجه بشم.

آقای امیری با سبک استاد رجبی کار میکرد و مهزاد جون با سبک استاد تهرانی که استاد آقای رجبی هم بودند. نت نویسی استاد رجبی روی یک خطه و استاد تهرانی روی سه خط و طریقه بک زدنش هم دو انگشتیه.

یکی دیگه اینکه شادان میره خونه استاد و استاد خونه ما نمیاد و شادان بیشتر جو رو درک میکنه و از استاد حرف شنوی داره . استاد هم به من گفت فقط جلسات اول و دوم بیاید همراه شادان جون و بعدش خودش تنها بیاد. حالا شادان جون از پنجشنبه پیش تجربه  با استاد متفاوت جدیدی رو شروع کرده ، امیدوارم بیشتر انگیزه ایجاد کنه.فرشته

تو اکباتان فاز دو پاساژ گلها رفتیم برای شادان سه پایه نت بگیریم تازه متوجه شدیم زیر پایی که 6 ماه پیش از یه جای دیگه ( سوپر 9 فاز یک اکباتان ) گرفته بودیم رو چقدر گرون خریدیم.  ( مخصوصا آدرسشو می نویسم که اگه کسی از اکباتان میخواد وسایل موسیقی بخره دستش بیاد آقاهه گرون فروشه ) قیمتی که پریروز آقای فروشنده داد گفت از 6 تومن تا 12 تومنه ، اونوقت مرتیکه دزد 6-7 ماه پیش به ما فروخت 28 تومن. اون موقع هم خیلی تعجب کردیم و گفتیم آقا این مگه چیه که این قیمتشه. در جواب گفت : همه چیز گرون شده .متفکر

خودمون هم به خودمون رحم نمی کنیم انتظار داریم دیگران بهمون رحم کنن.سبز



موضوعات مرتبط:

تاريخ : ۱۳٩٢/٤/۱۸ | ۱:٤۳ ‎ب.ظ | نویسنده : مامان شادان جون | نظرات ()
 
اگر میتوانستم یک بار دیگر به دنیا بیایم کمتر حرف می زدم و بیشتر گوش میکردم
دوستانم را برای صرف غذا به خانه دعوت میکردم حتی اگر فرش خانه ام کثیف و لکه دار بود
و یا کاناپه ام ساییده و فرسوده شده !
در سالن پذیرایی ام ذرت بو داده میجویدم و اگر کسی میخواست که آتش شومینه را روشن کند
نگران کثیفی خانه ام نمی شدم !
پای صحبت های پدر بزرگم می نشستم تا خاطرات جوانی اش را برایم تعریف کند
و در یک شب زیبای تابستانی پنجره های اتاق را نمیبستم تا آرایش موهایم به هم نخورد
شمع هایی که به شکل گل رز هستند و مدتها بر روی میز جا خوش کرده اند را روشن میکردم
و به نور زیبای آنها خیره می شدم
با فرزندانم بر روی چمن می نشستم بدون آنکه نگران لکه های سبزی شوم که بر روی لباسم نقش میبندند
با تماشای تلویزیون کمتر اشک می ریختم و قهقهه خنده سر میدادم و با دیدن زندگی بیشتر می خندیدم
هر وقت که احساس کسالت می کردم در رختخواب میماندم و از اینکه آن روز را کار نکردم فکر نمی کردم
که دنیا به آخر رسیده است
هرگز چیزی را نمی خریدم فقط به این خاطر که به آن احتیاج دارم و یا اینکه ضمانت آن بیشتر است .
به جای آنکه بی صبرانه در انتظار پایان نه ماه بارداری بمانم هر لحظه از این دوران را می بلعیدم
چرا که شانس این را داشته ام که بهترین موجود جهان را در وجودم پرورش دهم و معجزۀ طبیعت را
به نمایش بگذارم
وقتی که فرزندانم با شور و حرارت مرا در آغوش میکشیدند هرگز به آنها نمیگفتم: بسه دیگه حالا برو پیش از
غذا خوردن دستهایت را بشور، بلکه به آنها می گفتم دوستتان دارم
اما اگر شانس یک زندگی دوباره به من داده میشد هر دقیقه آن را متوقف می کردم ،
آن را به دقت می دیدم ، به آن حیات می دادم
و هرگز آن را پس نمی دادم !!!


موضوعات مرتبط:

تاريخ : ۱۳٩٢/٤/۱۱ | ٢:٥۸ ‎ب.ظ | نویسنده : مامان شادان جون | نظرات ()

سلام عیدتون مبارک. خدا زیاد کنه از این تعطیلات خوب ولادت وسط هفته. خداییش روز دوشنبه برای تعطیلی خیلی خوبه کمر هفته می شکنه و خستگی آدم در میره.

دیروز شیفت بابا آرش شیفتش نبود و  طبق قولی که از قبل به شادان داده بود با هم برنامه پارک ارم چیدیم.

شادان به خاله پانی هم زنگ زد و ازش پرسید که اونها هم میان یا نه که پانی گفت عمو علی میگه امرئز تعطیلیه و شلوغه و میگه نه.  شادان هر چی به من گفت که زنگ بزنم به خاله پانی شاید راضی بشن اجازه ندادم و گفتم : نه اگه خودشون بخوان بیان میان.

حدودای ساعت 6:30 پانی زنگ زد و گفت که میان. شادان از خوشحالی تو پوست خودش نمی گنجید و بالا و پایین می پرید.

قرارمون برای ساعت 8  بود و بچه ها کلی بازی کردن و  خیلی بهشون خوش گذشت و ساعت 11 برگشتیم خونه.

دیشب " شاهین " برادر بزرگ من و دایی شادان خانوم بعد از یکسال و نیم اومد ایران. خیلی دلم می خواست برم فرودگاه به مامانم هم زنگ زدم و گفتم باهاتون میام  ولی وقتی پانی زنگ زد و گفت که می آییم دیدم نمیشه برم. امیرحسین زنگ زد و پرسید کی بیام دنبالت بهش گفتم  که قرار پارک داریم  و نمیدونم کی برمی گردیم اون هم گفت که نمی خواد بیااید بزار به بچه ها خوش بگذره ، فردا می آیید و می بینیدش.  ساعت 11:30 زنگ زدم به موبایل مامان و باهاش صحبت کردم و قرار شد امروز زودتر از اداره برم خونه مامان و ببینمش. خیلی خیلی دلم براش تنگ شده  و لحظه شماری می کنم که زودتر ببینمش.

مامانم از دستم خیلی ناراحت شد که فرودگاه نمی رم و امروز رو هم مرخصی نگرفتم. علنا بهم گفت که انتظار داشتم بعد از این مدت که برادرت میاد یک روز رو مرخصی میگرفتی و میومدی پیش برادرت.

با شاهین که صحبت کردم گفت : برو اداره فردا عصر همدیگرو می بینیم. از نظر منطقی هم بخواهیم فکر کنیم اونها ( شاهین و مامان ، بابا ) تا 3 و 4 صبح بیدار میشینن و با هم حرف میزنن و منطقا تا نزدیک ظهر خوابند و مرخصی گرفتن فایده ای نداره و همون عصر بریم بهتره.

شادان خانوم دلش خیلی برای شاهین تنگ شده و لحظه شماری می کنه که بره و ببینتش.

شادان خانوم امروز مسابقه ژیمناستیک داره و دیروز و پریروز تو خونه کلی تمرین کرد . امیدوارم که موفق باشه چون ژیمناستیک رو خیلی دوست داره و واقعا تمرین کرد. شناسنامه و کپی شناسنامه اش رو هم امروز برد برای مسابقه تا نشون بده. حالا منتظرم که ساعت 2 زنگ بزنه و بهم گزارش بده و بگه چه خبر شده.

فردا بایدبرم مدرسه جدید برای ثبت نام قطعی و شادان خانوم هم قراره با بچه های اداره بره پارک ارم  اردو بهمین علت نمی تونم ببرمش برای گرفتن مانتوی جدیدش . صحبت کردم با مدرسه و گفتن اشکالی نداره هفته دیگه بیاریدش مانتوش رو بگیره. دیروز تو پارک به شروین پز می داد که ما رو چهارشنبه از صبح میخوان بیارن باغ وحش و پارک ارم ، خیلی بهشون خوش می گذره.

 



موضوعات مرتبط:

تاريخ : ۱۳٩٢/٤/٤ | ۱٠:٢۱ ‎ق.ظ | نویسنده : مامان شادان جون | نظرات ()

 

شنبه 1 تیر ( دومین روز اردو  )

مامان صبح کبدی خیلی خوش گذشت.لبخند

مربی ژیمناستیکمون خیلی مهربونه همه حرکتها رو میگه به شادان نگاه کنید بزنید. شادان تو بزن بچه ها ببینن. من هم همه کارها رو همون جور که میگه مربی انجام میدم.فرشته

مربی شنامون عوض شد ، یکی دیگه از اون مربیها اومد.چشمک

یه جورایی مثل خادمیه ، نه به اون بداخلاقی. ولی بعضی اخلاقهاش انگار خود خادمی بود.ابله

پرسیدم: دعوات کرد؟ گفت : من رو دعوا نکرد ولی به خوش اخلاقیه خانوم روز اول نبود.

مربی شنای ما فقط تو آب نیومد.متفکر

بهمون گفت شکل یه سیب روتوی آب با دستاتون بکشید.قلب

من زیر آبی هم رفتم ، خیلی مزه داد.نیشخند

ناهار چلوکباب با سماق دادند.گاوچران

به بچه ها نوشابه می دادند ولی من آب معدنی گرفتم.مژه

فیلم هم برامون " آلوین و سنجابها " نشون دادند.دلقک

بعد فیلم آقای نوروزی با بچه ها بازی کرد.قهقهه



موضوعات مرتبط:

تاريخ : ۱۳٩٢/٤/٢ | ۳:۱٠ ‎ب.ظ | نویسنده : مامان شادان جون | نظرات ()

شادان خانوم موهای فرفر منگول خیلی خوشگل داره ولی همیشه سعی داره که به شکلهای مختلف صافشون کنه. عاشق موهاشم وقتی از حموم میاد بیرون و منگول منگول و پیچ پیچی مثل اینکه بیگودی پیچیده به سمت پایین می آد ولی خودش دنبال اینه که سرشو زود شونه کنه و ببنده تا صاف بشه.

روز اول اردو شادان گفت : رزا گفته موهات خیلی قشنگه ، خوش به حالت.

دیروز که رفتم دنبالش ، دومرتبه دیدم از استخر که اومده بیرون یادش رفته موهاش رو ببنده یا شونه بزنه تا  صاف بشه و مثل موقع هایی که من دوست دارم  فرفر دورسرش افتاده.  گفت مامان این هفته منو نمی برن اردو میشه بری برام صحبت کنی من رو هم همین هفته ببرن؟ رفتم صحبت کردم و برگشتم دیدم داره با یه خانومی صحبت می کنه ، اون خانوم برگشت به من گفت رفتید خونه برای دخترتون اسفند دود کنید انگار چشمهاشو سایه زده. تشکر کردم اومدم بریم گفتم : شادان خانوم چقدر خوشگل شدید شما. چقدر موهاتون قشنگ شده.

شادان گفت : مامان رزا هم همین رو گفت.

پرسیدم مگه رزا چی گفت؟

 گفتش شادان موهاته خیلی قشنگه حتی از موهای من قشنگتره ( اعتماد به نفس بچه های مردم  رو ببین ). من هم گفتم ( شادان ) اختیار دارید خواهش می کنم موهای شما  هم خیلی قشنگه.

در حالی جملات بالا رومیگفت که دست چپش رو گذاشته بود رو سینه اش و به حالت تعظیم و تواضع می گفت که به رزا چطور جواب داده.



موضوعات مرتبط:

تاريخ : ۱۳٩٢/٤/٢ | ۳:٠۸ ‎ب.ظ | نویسنده : مامان شادان جون | نظرات ()