سلام مرداد گرمتون به خیر و خوشی. 
هفته پیش به اتفاق شادان خانوم و آقای پدر یه سفر 4 روزه رفتیم استانبول. هوای روزش مثل تهران بود ولی از عصر باد خیلی خوبی می وزید و هوا خیلی دلچسب و  بی نظیر میشد. 
هتل ما نزدیک 1 ساعت از فرودگاه استانبول دورتر بود و میشه گفت یه جورایی حومه شهر استانبول بود و تنها هتل ساحلی اون شهر. بیشتر مسافرهای هتل یا ترک بودن ( از قبیل خوود ترکیه ایها ، کشورهای آذربایجان و قزاقستان ) یا روس  ، چند تا آلمانی و آرژانتینی ، عربهای الجزایر و روز آخر یکسری عراقی گله ای اومدند که خیلی بی ادب بودند و با عربهای الجزایر که با کلاس و فهمیده بودند خیلی فرق داشتند ( مثل قحطی زده ها به همه چیز حمله میکردند و ظرف غذاشون رو تا لب پر میکردند بعد یه توک میزدند و میرفتند سراغ میز غذا دومرتبه میکشیدند ) و تنها ایرانیهای هتل ما سه نفر بودیم. خیلی خیلی خوب بود و مزه داد . ایرانیها دوست دارند برن یه جایی نزدیک میدون تقسیم و مراکز خرید و جایی برای تمدد اعصاب و به دور از شهر رو دوست ندارند. جایی که ما رفتیم مثل شمال 20 سال پیش بود خونه های ویلایی 2-3 طبقه و کوچه های رو به ساحل . ما نه موبایل داشتیم و نه قصد آنچنانی برای خرید از اینرو کاملا رفرش و شارژ شدیم و برگشتیم تهران.
   شادان از روز اول به محض رسیدن مایو تنش کرد و رفت سراغ سرسره رو استخر و دست کم 50-60 باری تو سه ساعت اول از بالا رفت و پایین اومد. 
  از اونجاییکه ما هر جا میریم راه اتوبوس خورش رو پیدا میکنیم با 3 تله میرفتیم " مارمارا پارک " و برمی گشتیم. ولی از اونجایکه بابا آرش به شادان جون قول داده بود تو این 4 روز شادان میتونه از استخر و سرسره استفاده بکنه ساعت 12 برمی گشتیم هتل. 
رفته بودیم یه فروشگاهی روز آخر به شادان گفتم برو برای مامان نازی یه چیزی بخر دیدم دوتا دونه جوراب دستش گرفته اومده میگه این برای مامان نازی. گفتم مامان نازی جوراب نمیخواد برو یه چیز بهتر پیدا کن. عصبانی شد و با غیض بهم گفت: مامان نازی ، مادر بزرگمه میفهمی ؟ دوست دارم براش بخرم. همون روز گیر داد من هم مثل اینها مایو دو تیکه میخوام و رفتیم فروشگاه و یه مایو صورتی رنگ خرید و اصرار فراوون هم داشت که مامان شما هم بخر خیلی قشنگه ، پیرزنها هم اینجا با اون هیکلها و شکمهای گنده شون مایو بیکینی پوشیدن شما هم بخر با هم بریم تو استخر. تا روز آخر ول کن من نبود ، دست آخر بهش گفتم من حتی جلوی پدر و برادرم هم از این مایوها نمیپوشم و بدن آدم حریم داره و من دوست ندارم هر کی هر چی پوشید و کرد اون کار رو انجام بدم. آخرش هم گفت پس یه دونه بخر با هم بریم پارک آبی پشت خونمون و اونجا بپوش. 
این سفر ما اصلا مراکز دیدنی شهر استانبول رو ندیدیم و فقط استراحت کردیم ولی قراره سال دیگه به جاهای دیدنی اش هم سر بزنیم.
  شادان ، همیشه از روز آخر سفر بدش میاد و دمق میشه و میگفت نمیخوام روز آخر بشه و همش بهونه میگرفت. هی بهش گفتم از فرصت استفاده کن و برو تو استخر و بازی کن لم داده بود رو صندلی کنار ساحل و بغض کرده بود و میگفت نمی خوام. دیگه آقای پدر اومدند و ناز کشیدند و با ایشون رفتند استخر عمیق و کمی شنا کردند و دست آخر بعد از ساعت تعطیلی استخر هم ول کن نبود.
 از توی ماشینی که ما رو میبرد فرودگاه مدام گفت دلم برای مامانازی تنگ شده کاش با ما میومد، شال دیگه باید مامانازی هم با ما بیاد و از این صحبتها. به محض اینکه رسیدیم خونه شادان تا کفشهاشو درآورد رفت سراغ تلفن و به مامان نازی زنگ زد و گریه کرد و بابا آرش هم بلافاصله بردش خونه اونها . بابا آرش میگفت به محض اینکه مامان نازی رو دید بغض کرد و زد زیر گریه و پرید بغل مادربزرگ  ، میفهمید؟
توی پرواز رفت و برگشت یه دختر کوچولوی تپلی 10 ماهه به نام سرمه هم با ما هم سفر بود که آخر سر شادان جون موقع برگشتن موفق شد با سرمه جون بازی کنه و کیف کنه. یه عکسش با سرمه رو تو اینستاگرام گذاشتم. اینجا عکس آپلود کردن برام سخته.
خوش باشید


موضوعات مرتبط:

تاريخ : ۱۳٩۳/٥/٢٥ | ٢:۱٩ ‎ب.ظ | نویسنده : مامان شادان جون | نظرات ()
روز چهارشنبه تا سوار ماشین شدم تو پارکینگ متوجه شدم که کیفم همراهم نیست. از اونجاییکه شادان خانم کلاس ورزش داشت و دیر شده بود، بابا آرش گفت برو بیار فکر کردم غیر از موبایلم چیز دیگه ای ندارم که لازمش داشته باشم. مهم این بود که من ساک غذام که خیلی مهم بود تو این روزها همراهم بود نرفتم بیارم هر چند که توش یه قاشق داشتم وقراربود از سوپرمارکت الویه نامی نو بخرم .
تجربه جالبی بود هیچ اتفاقی نیفتاد و من خیلی با اعتماد بنفس از ماشین پیاده شدم و روی پل عابر مثل کسی داره پیک نیک با یه ساک رد شدم و اصلا به نگاه متعجب مردم به من که با لباس فرم داشتم سمت اداره میرفتم توجهی نکردم و رفتم سرکار.
   بعنوان یک تجربه میگم گاهی لازمه از این قیود که بدون کیف ، ساعت، موبایل ، کیف لوازم آرایش و ... نمیشه بیرون رفت یا سرکار خودمون رو رها کنیم و این مدل رو هم حداقل یکبار تجربه کنیم. هیچ اتفاقی نمیفته برای من احساس سبک باری و نشاط بهمراه داشت. 
یک روز بدون موبایل که خیلی خوب بود و من این حس رو قبلا هم تجربه کرده بودم ولی کیفم قبلا همراهم بود .
 از این به بعد تو خونمون قرار بر این شده که از لحظه ای که میرسیم خونه موبایلها خاموش بشه و کسی نه باهاش بازی کنه ، نه ایمیل چک کنه یا با این وایبر وقت گیر سرش رو گرم کنه.  دلمون واسه زندگیهای دهه شصت که حریم خصوصی معنی بیشتری داشت تنگ شده ، هر کجا باشی پیدات نمیکنند و میتونی سرت رو به کاری گرم کنی و دلیلی برای توضیح دادن در مورد اینکه جایی هستم و باز ازت بپرسن جایی یعنی کجا؟ نداری. از این جمله بیخود که یعنی کجایی؟ بعضی هم بهشون بر میخوره بگی بیرون هستم و خودم باهاتون تماس میگیرم . ممکنه مخترع موبایل اهداف بزرگی از اختراع این وسیله در سر داشته ولی کم کم فرهنگ استفاده از اون تحت الشعاع قرار گرفته و بیشتر به وسیله ای برای ردیابی آدمها و تجاوز به حریم خصوصیشون تبدیل شده.


موضوعات مرتبط:

تاريخ : ۱۳٩۳/٥/٥ | ۱۱:۳۸ ‎ق.ظ | نویسنده : مامان شادان جون | نظرات ()

ماه رمضان امسال بیشتر افراد روزه گیری که هر سال روزه میگرفتند و روزه خور دیدم. گرمای تابستان امسال خیلی خشک و سوزاننده تره و باعث گرمازدگی میشه. من تا حالا از گرمازدگی دو بار به سرگیجه و حالت تهوع افتادم و همش خواب بودم. یکیش سه شنبه هفته پییش بود که تا دو روز تعادل نداشتم. کم نکردن ساعت کار ادارات مسخره ترین کار بود چون ادارات هیچ تکاپویی نداشتند و از ساعت 12 به بعد در اتاقها بسته میشه و تا 2 هیچ صدایی از جایی نمیشنوی. کم نکردن یکساعت ناهاری کلاه گشادی بود که سر کارمندها رفت. 

چهارشنبه شب مریم خانم محمد پسرخالم زنگ زد و برای مراسم احیا من رو دعوت کرد به جایی که بغل گوشمون بود و سالها برنامه داره و ما بی اطلاع. برای اولین بار من تو این مراسم شرکت کردم و شادان رو هم با خودم بردم. شادان چار نمازش رو سرش کرد و با من اومد. بابا آرش ما رو تا دم در باشگاه پاس رسوند و از اونجاییکه فقط بانوان بودند رفت و قرار شد ما با مریم برگردیم خونه.مراسم خیلی طول کشید و تا ساعت 3 اونجا بودیم تو این وسط شادان خانوم یکساعتی روی نیمکتها دراز کشید و خوابید و آخراش بیدار شد و شاکی از اینکه چرا این خانون انقدر فرییاد میزنه. جمعه شب تنونستم برم چون خیلی خسته بودیم و از باغ اومده بودیم و شادان جون و بابا آرش خیلی زود خوابشون برد ولی شب یکشنبه با من نیومد و من تا ساعت 2 موندم و بابا آرش اومد دنبالم. 

عمه پروانه آرش روز یکشنبه افتاد زمین و مچ دستش از 3 ناحیه شکست و دوشنبه صبح عملش کردند و دیروز رفتیم خونشون عیادت. بنده ی خدا از بالای انگشتهاش تا یه وجب بالای آرنجش رو گچ گرفته بودند. 

    دیروز برنامه ماه عسل یک زوج آورده بود که بعد از 22 سال به هم رسیده بودند و عروس خانوم خیلی خوشحال بود و میگفت امیدوارم بتونم زکات عشقمون رو بدم تا این موقع شادان ساکت بود یهو برگشت گفت : این خانوم و آقا از اونهایی هستند که بچه هاشون قبل از ازدواجشون به دنیا اومدند.

   من نمیدونم این جمله رو شادان از کجاش درآورد ولی میتونم به خودم تسلی بدم که خوبه این سریال مزخرفهای ترکیه ای رو نمیبینه وگرنه خیلی چیزهای دیگه رو میتونست رو کنه.



موضوعات مرتبط:

تاريخ : ۱۳٩۳/٥/۱ | ۸:٤٥ ‎ب.ظ | نویسنده : مامان شادان جون | نظرات ()