از پنجشنبه بعدازظهر من شروع کردم به عطسه و آبریزش شدید بینی. عطسه های پشت سرهم و اشک و فین فین امونم رو بریده بود.

فکر کردم حساسیتم برگشته و این بار که نمیتونم به خاطر جراحی سه سال پیشم هیچ قرص و دارویی بخورم تحمل این وضع را برام غیرممکن کرده بود.  

دیشب از سر درد داشتم میمردم بطوری که ساعت ٩:٣٠ بعد از شام رفتم افتادم روی تخت.

شادان اومد پرسید مامان حالت خوبه؟ جواب دادم مامان جون حالم خوب نیست سرم درد میکنه ، تو هم برو بیرون تا مریض نشی.

ولی جالب اینجا بود که شادان تا ساعت ١١ شب بالا سرم نشسته بود و هر چند دقیقه یکبار میپرسید مامان چیزی نمیخوای؟ مامان خوابیدی؟ مامان  آب میخوری ، آب برات آوردم.

وقتی صبح چشامو باز کردم دیدم شب تا صبح پیشم خوابیده  و دستم رو تو دستش گرفته بود. به محض اینکه تکون خوردم چشاش باز شد و از خواب پرید و قبل از اینکه به من چیزی بگه دستاشو به سمت بالا برد  و در حالی که به همان سمت نگاه میکرد،  گفت بسم ا..الرحمن الرحیم .فرشته

بعدش پرسید مامان حالت خوب شد؟ جواب دادم خدا رو شکر بهترم.

ازش پرسیدم شادان جون چرا  بسم ا.. گفتی؟

گفت : خانوم هدایتی به ما گفته وقتی از خواب بیدار میشید اول از همه بسم ا.. بگید و بعد هر چیزی که خوشحالتون کرد هم بگید. چون من از خوب شدن شما خیلی خوشحالم بسم ا.. گفتم.

  کار خوبی کردم مگه نه؟مژه



موضوعات مرتبط:

تاريخ : ۱۳٩٠/٢/٤ | ٢:٠۸ ‎ب.ظ | نویسنده : مامان شادان جون | نظرات ()