سه شنبه پیش 9 اسفند صبح ساعت زنگ زد بیدار شدم و گفتم یه چرت کوچولو و بیدار شدن از  این چرت و نگاه کردن به ساعت و دیدن عدد 6:48 . بیدار شدم و گفتم صبحانه میخوریم و بعد میریم.

بعد از صبحانه حول و حوش ساعت 7:40 سوار تاکسی شدیم و دم پل هوایی روبروی مهد پیاده شدیم. یه خانومی عجله داشت بره اجازه دادیم ایشون برن بعد من و شادان جون با هم سوار پله برقی شدیم  و هر دومون روی یک پله ایستاده بودیم و داشتیم صحبت میکردیم و شادان گلایه داشت از اینکه داره دیر میرسه به مهد و من هم داشتم براش توضیح میدادم که الان ساعت 10 دقیقه به 8 و شما قبل از 8 مهد هستی و کلاهش رو هم مرتب میکردم که در کسری از ثانیه عین فیلمهای سینمایی دیدم شادان رفت به سمت پایین یا به عبارتی ساده تر چپه شد .استرس دست انداختم بگیرمش که دیدم معلق اول و زد و به تبع اون دو تا معلق دیگه جوری که عین توپ میخورد رو پله با باسن و شتاب میگرفت و میافتاد رو پله بعدی . کلافه کلافه خدا نصیب هیچکس نکنه پله برقی که تموم بشو نیست و شما هر چی سعی کنب بری پایین نمیشه . یه آقای مسنی با سیگارسوار پله برقی شد و  به من گفت نیا پایین من میگیرمش. حالا به اضطراب و دلهره من سیگار آقا هم اضافه شد و میدونستم چاره ای ندارم و باید بسپرمش به اون آقا.ناراحت

اون آقا شادان رو بعد از 4 یا 5 بار معلق گرفتو رسوندش به من . من هم که استاد حفظ روحیه و خونسردی هنگ کرده بودم اون خانوم سریع لباس شادانو بالا زد و کمرش رو نگاه کرد بعد هم کلاهشو برداشت و مناطق مختلف سرشو وارسی کرد و گفت خدا رو شکر سرش نشکسته خدا خیلی رحم کرد.شادان هم خیلی هول کرده بود به پهنای صورت اشک میریخت و اولین چیزی که  بهم گفت مامان خیلی ترسیدم پام درد میکنه. سمت چپ صورتش با دندونه های پله خراشیده شده بود و بینی اش سمت چپش کمی متورم .سبزسبزسبزسبز

شلوارشو بالا زدم و یه خراش و رفتگی پوست دیدم ترس از اینکه پاش صدمه دیده باشه یا شکسته باشه تمام وجودم رو گرفت. در حالیکه سعی میکردم جلوی بغضم رو بگیرم مثل منگها به سمت مهد رفتیم به محض رسیدن به آذر جون گفتم شادان از پله افتاده . بنده خدا اومد و شادانو بغل کرد و به من گفت باهاش برید بالا.

نازنین جون تا ما رو دید بیدرنگ گفت خانوم .... آب قند بیارم براتون ؟ شادان هم خودش رو پرت کرد بغل نازنین جون و جوری بهش چسبید و های های گریه کرد که فکر میکردی بعد از سالها دیدتش.

رسیدم اداره منگ و گیج حالیم نبود چی دور و برم میگذره و فقط این فکر از ذهنم میگذشت که به فاصله یک چشم بهم زدن ممکنه اتفاقی بیفته جلو چشمات که تو کاری از دستت برای عزیزترین کسی که داری بر نیاد اونمهم کسی که شاید فاصله ات باهاش 5 سانت هم نبوده.

به آرش زنگ زدم و اومد دم مهد منهم رفتم بهمون گفتن داره نقاشی میکشه و حالش خوبه اگه چیزی بود باهاتون تماس میگیریم و برگشتیم سر کار.

4 شنبه موندم خونه برای پاره ای ملاحظات و تسکین وجدان درد و اینا.

فقط باسن سمت چپ -2 جای کمرش - روی ساق پای چپش و بینی و گونه سمت چپش کبود شده و زیر بینی و بغل بینیش با دندونه های پله برقی خراشیده شده.

خط از بیخ گوشمون رد شد و خدا رو صدها میلیون بار شاکرم که بهمون لطف کرد و مشکل خاصی پیش نیومد.

روز خوبی داشته باشیدقلب  

 



موضوعات مرتبط:

تاريخ : ۱۳٩٠/۱٢/٩ | ٩:٢٠ ‎ق.ظ | نویسنده : مامان شادان جون | نظرات ()