سلام دوستان

   همونجور که تو پست قبلی گفته بودم جمعه بچه ها تو مهد جشن داشتن . از اونجایی که سال قبل ما یکربع 2 راه افتادیم و جای پارک دم در مهد پیدا نکردیم ، امسال ساعت 1:30 ره افتادیم و یه 7-8 دقیقه ای دم در تو ماشین نشستیم و با وجودی که میدیدیم در مهد بسته اس و با تصور اینکه دیگه باید والدین و بچه ها سر برسن 1:45 زنگ در مهد رو زدیم. محمد آقا درو باز کرد و با تعجب نگاهی بهمون کرد و گفت : خیلی عجله داشتییدا. گفتم اگه زود اومدیم بریم و 10 دقیقه دیگه بیایم. گفت نه بفرماییدتو . بعد هم کاغذی که اسم شادان با گروهش مشخص شده بود و برنامه کاری اون گروه به ترتیب کارهاشون نوشته شده بود رو به دستمون دادن. شادان گروه دوستی بود . اسم شادان توی یه بادکنک که دست یه اژدها بود نوشته شده بود.

شادان و فرستادیم تو و خودمون تو حیاط ایستادیم. بعد از ما فرانک جون و رسا رستمی و باباش و بعد از اونا هستی رحیمی زاده و خانواده سر رسیدن. توی حیاط پر بود از گلهای پامچال تو گلدونهای رنگی و زیبا. دور تا دور مهد هم نقاشیهای گروهی بچه های 3 – 4- 5 و 6 ساله رو زده بودن که مراحل تکامل نقاشی کودکان در سنهای مختلف به چشم میخورد.   کم کم پدر و مادرا و بچه ها سر رسیدن و ساعت 2:30با اومدن حاجی فیروز و عمو چالنگی به قول شادان خانوم ، با تمبک ( من که بالاخره نفهمیدم فامیلی این آقا چیه ) و شروع کرد به خوندن ابراب خودم سامبولی علیکم ابراب خودم سرتو بالا کن ...... و جمعیت هم در پاسخ به حاجی فیروز بشکن بشکن رو جواب میدادن و بعد از دود کردن اسپند و سخنرانی خانوم هدایتی و نازنین جون حول و حوش یکربع سه رفتیم تو کلاسها  .

بچه های گروه دوستی : شادان – رسا مصطفی زاده – آراد تکیار – هستی رحیمی زاده – شکیبا آقایی – نیکان عظیمی – ساینا امیری – ساینا باقی – علی الفت – عطیه تاجیک – پارسا تاجیک – مانی مهدی زاده و هلیا زاهدمهر بودند .

اولین برنامه شادان اینها توی مهر 4 یا همون کلاس پیش دبستانیها اجرا میشد با عنوان : " موسیقی کودکان و هماهنگی ذهن و جسم + زبانهای خارجی " .

 امسال صندلیها رو خیلی بهتر چیده بودن یعنی برخلاف 3 سال پیش که بچه ها در انتهای کلاس ( عرض کلاس ) مینشستن و مادر پدرا در منتها الیه کلاس از سرو کول هم بالا میرفتن و جای کافی برای نشستن و عکسبرداری و فیلمبرداری نبود ، صندلیها رو در درازای کلاس ( طول ) چیده بودن و بچه ها روبروی اونها برنامه اجرا میکردن و فاصله شون با والدین کمتر بود. ازاینرو هم فضای بیشتری برای نشستن و یا ایستادن وجود داشت و هم مسلط تر میتونستی برنامه رو ببینی و فیلم بگیری. یکی از مواردی که خانوم هدایتی در سخنرانی توی حیاط گفته بود و من قبلش از خانوم سودابه سالم در جشن کلاس ارف شادان اینها هم شنیده بودم ، این قضیه بود که حتما یکی از والدین عکس یا فیلم بگیره و دیگری بچه ها رو تشویق کنه این تو روحیه بچه ها خیلی تاثیر داره .  اول از همه پریدخت جون پشت بلندگو یه کم با زبون آقای گیلی بیلی بچه ها رو هماهنگ کرد و خندوند.

با توجه به اینکه امسال سال اژدهاست هفت سینی که به دیوار زده بودن این شکلی بود

برای شروع بچه ها سوره کافرون و با معنیش خوندن و بعد از اون برنامه ها شروع شد .

 تو این کلاس عمو کیانوش و عمو صهبا که با هم برادرند و مسئولیت موسیقی بچه ها رو بعهده دارن ، دنیا جون که مسئول هماهنگی جسم و ذهن بچه ها یا به زبان ساده تر مربی رقص و یوگای بچه ها است حضور داشتن . بچه ها بلز زدن و بعد هم با آهنگ رعنا جان گروه رستاک رقصی کردن که بیا و ببین .   جالب اینجاست که ما شب قبلش خونه یکی از دوستمون شیما و حامد دعوت بودیم و اونجا دیدم شادان با شروع آهنگ رعنا جان وقتی همه یهو نشستن به من گفت : مامان من برقصم ؟ پرید وسط و چه رقص شمالی کرد. تمام جمع انگشت بدهن رقص شادان مونده بودن. و این بود که شب قبل رقص بچه ها برای من و آرش لو رفت هر چند که تمام مدت به خاطر اینکه سی دی این گروه تو ماشینمون بود حرکات دست شادان رو دیده بودیم ولی رقص کامل رو نه .  

بعد هم یه نمایش به زبان اسپانیایی اجرا کردن و بعدش هم نمایش the ants go marching one by one horra horra  رو اجرا کردن که شادان مورچه شماره 5 بود . عمو کیانوش مثل سال قبل از مامان باباها دعوت کرد که با بچه هاشون یه دایره بزنیم و شعر ماه نو سال نو فصل بهاره رو با هم بخونیم و بپر بالا و پایین کردیم که خیلی خیلی خوب بود .

  

 بعد از اون ما به مهر 3 رفتیم که برنامه بچه ها به طور خلاصه اجرای نمایش و تعریف قصه سیمبا به زبان انگلیسی بود که شروعش با نیکان بود. تو اون کلاس ناهید جون مسئول مهر 3 ، ماسترا ژیلا ، تیچر حسنا و مانا جون میزبان ما بودند.  بعد هم اجرای دختر یا پسری اینجا نشسته رو به زبان انگلیسی خوندن و بازی کردن .

  پس از اون نوبت به تنیس و بدنسازی رسید که در مهر 1 برگزار میشد و مریم جون و عمو سالار توانمندیهای بچه ها اعم از راه رفتن روی تخته تعادل به همراه یک هلاهوپ و دو تا توپ ، تنیس و نرمش رو به نمایش گذاشتند . اونجا گیتا جون حضور داشت و بچه ها رو زیر نظر داشت که یهو دیدم پشت سرم اعظم جون ایستاده ذوقی کردم که نگوباهاش دیده بوسی کردم انگار که خواهرم رو دیدم دلم براش تنگ شده بود و مدتها بود که ندیده بودمش.

   و در آخر نوبت به قسمت ما قبل پایانی که در مهر 2 برگزار میشد رسید که شامل مراسم نوروزی میشد . تو این قسمت آقای بابایی یکی از دو نفری که تو کل ایران سیاه بازی میکنن ( آقای سعدی افشار و آقای بابایی ) اومدن و سیاه بازی رو بطور کل برای بچه ها و والدین توضیح دادن و اجرا کردن و بعدش نوبت به نمایش بچه ها رسید که تو اون نمایش شادان خانوم گل گلاب نقش مادر خانواده و آقای مانی مهدیزاده پدر خانواده ، ساینا امیری و ساینا باقی دختراشون و علی الفت پسرشون رو بازی میکردن. عطیه تاجیک قصه گوی نمایش ، هستی رحیمی زاده ، مرغ - شکیبا، خانوم همسایه- نیکان ، درخت سیب - پارسا ، درخت سنجد ، رسا مصطفی زاده ، درخت زیتون - آراد تکیار ، نقش پرنده خوش خبر و هلیا ننه سرما رو بازی میکردن .   

 از راست به چپ : هلیا- آراد- رسا - پارسا- نیکان

شادان خانوم که مادر خانواده بود با قر و اطوار بلند شد و در مورد اینکه باید سفره هفت سین رو بچینه صحبت کرد و همونجور که قر میداد رفت سمت میزی که وسایل هفت سین چیده شده بود و اول سفره رو اورد و پهن کرد  و به ترتیب اول کتاب حافظ ،  آینه و در آخر سه تا ظرف که بعدش جای سیب ، سنجد و تخم مرغ بود رو در طرفین سفره چید و نشست . مانی هم اومد بعنوان پدر خانواده از کارش گفت که چه زحمتی برای خانواده میکشه و نوبت به علی رسید که تنگ ماهیها رو توی سفره گذاشت و بعد هم دوتا خواهرها که اول سبزه رو گذاشتن و  دنبال تخم مرغ میگشتن و خانوم مرغه خونشون بهشون داد و بعد شکیبا که اومد در خونشونو زد و براشون سمنو آورد و باز شادان اومد و گفت که سیب و سنجد نداریم و نیکان و پارسا خودشونو تکون دادن و سیب و سنجد ریختن و رسا از شاخه های درخت زیتون حلقه درست کرد و رو سر تمام اعضای خانواده گذاشت و آراد براشون آرزوی خوشبختی کرد و ننه سرما مجبور شد بره .

اینهم خانواده 5 نفری نمایش

در آخر هم که قسمت پایانی بود تو هر کلاس از والدین و بچه ها با آش رشته خوشمزه و چای و شیریتی پذیرایی شد . با مامانا عکس یادگاری انداختیم و بچه ها رفتن دفتر و از خانوم هدایتی عیدانه هاشونو که شامل پیک نوروزی ، کارت تبریک سال نو و حباب ساز ( نمیدونم اسمش چیه ) گرفتن و ساعت 6:30 روانه خونه شدیم. شادان اون شب انقدر خسته بود که یارای شام خوردن نداشت و ساعت 8 تو بغل من عملا بیهوش شد.

پیشاپیش سال 1391 خورشیدی مبارک. با بهترین آرزوها و سلامتی برای همه

 

       

 

 


اینهم یکسری عکسهای اضافه تر:

شادان و شکیبا ( خانوم همسایه )

 

شادان و 7سین

 

شادان و نازنین جون

 

آتوسا جون ( مربی شاهنامه خوانی ) و آذر جون

 

خوش باشید قلب 

 



موضوعات مرتبط:

تاريخ : ۱۳٩٠/۱٢/٢۱ | ۱:٤٠ ‎ب.ظ | نویسنده : مامان شادان جون | نظرات ()