این چند روز گذشته ( سه شنبه و چهارشنبه و پنجشنبه ) خونه تکونی داشتیم. یعنی من 2 روز مرخصی گرفتم که خونه تکونی کنم و اصلا یادم نبود که سه شنبه شب چهارشنبه سوریه و ما از قبل دعوت شده بود بریم باغ عمه افسانه اینا کرج ( در مجاورت باغ مامان و بابای خودم ) 

  جریان از این قراره که شقایق روز جمعه زنگ زد و گفت با دوستا صحبت کرده و قرار بر این شده که بریم کرج و غذا هم مثل روال همیشگی دوره ها ساندویچ کالباسه  . آرش گفت میخواین الویه درست کنم گفتن نه . هر چی به مامان و بابام گفتم شما هم بیاید با هم بریم باغ شما. گفتن حوصله نداریم که حوصله نداریم.

  روز سه شنبه شادان مهد نرفت و ما ( من و همسر مهربان ) هم شروع کردیم به بشور و بساب و از این صحبتها و قرار بر این شد که شقایق اینا از صبح برن و ما با بچه های دیگه ساعت 2:30 را بیفتیم بریم که به ترافیک اتوبان تهران – کرج نخوریم.

بگذریم که موندن شادان جون تو خونه کار ما رو چند برابر کرد هر سری که میرفتی و برمیگشتی به وسایل و اسباب بازیهای شادان جون اضافه تر میشد جوریکه آخرش داغ کردم. بعد از ناهار، جمع و جور کردن برای شب شروع شد آخه من تو اینترنت نگاه کردم و دیدم هوا یه کم سردتر از روزای قبله و از اونجاییکه باغ وسط تابستون هم شباش سرد میشه جانب احتیاط رو گرفتم و چند دست لباس برای خودم و شادان جون  برداشتم. چون شادان کالباس دوست نداره از اینرو براش تخم مرغ آبپز کردم و مرغ ریش ریش کردم و تو ظرف دردار بردم. ( چند وقت پیش تو یکی از همین دوره ها شادان رفته بوده به مهمونا میگفته کالباس نخورید اینا همش دل و روده مرغه ، مفید نیست )  

القصه ساعت سه و ربع همگی جمع شدیم و راه افتادیم. به محض رسیدن شادان با شیدا گم و گور شدن و پیداشون نمیتونستی بکنی. یک لحظه داخل ساختمون بودن لحظه دیگه روی تاب یه دقیقه بعد طبقه بالا ، ...............

بعد آرش صداشون کرد و سیگارت و فشفشه روشن کردن و بعد آتیش درست کردن و آش رشته خوردن .

ساعت 8 شب هم امیرهژبر اومد و شروین رو آورد و با شیدا و شادان بازی کرد و ساعت نه یا نه و نیم برگشتن خونه. تو این مدت شروین کلی با دخترا بازی کرد و تمرین رقص کردن با شادان و برای ما نمایش دادن.

هرچی به شادان گفتم مامان جان بیا یه چیزی بپوش صدات دیگه گرفته به گوشش نرفت که نرفت . با همون لباسهایی که تنش کرده بودم و اومده بود باغ چیزی اضافه نکرد. فقط یه کلکی که زده بودم این بود که از زیر بلوز و شلوار چسبون گرم پوشونده بودمش و از این بابت کمی دلم قرص بود. انقدر شیطونی کرده بود که وقت برای غذا خوردن نداشت و هر چی بهش گفتم بیا یه دونه تخم مرغ بخور نیومد و گفت سیرم.

در آخر هم وقتی سوار ماشین شدیم بیایم در سه ثانیه بیهوش شد و تازه من اونجا احساس کردم دارم از بوی دود خفه میشم. تمام هیکلمون  بو گرفته بود، از نوک پا تا سر.

رسیدیم تهران آسمون دود گرفته بود انگار یه جایی آتیش گرفته باشه.

صبح چهارشنبه قرار بود شادانو ببریم مهد ولی خانوم حاضر نشد بره . میگفت شما مرخصیی و اداره ای من هم مهد نمیرم میخوام کمکت کنم.

خانوم موند و مثل روز قبل وسایل نقاشی ، سفال و عروسکاش ردیف شد توی هال . هرچی گفتم جمع کن ، جمع نکرد . در آخر تهدیدش کردم اگه جمعشون نکنی کیسه میارم خودم اینکارو برات انجام میدم ولی میزارمشون دم در. تا اینو گفتم عین فشفشه پریده التماس درخواست که مامان خواهش میکنم نزارشون دم در. این دفعه شما جمع کن قول میدم  دفعه بعد خودم جمع میکنم. بهش گفتم دوستای من اینکارو نمیکنن. خاله لیلا به بچه هاش گفته جمع کنین ، جمع نکردن. وسایلشونو جمع کرده گذاشته دم در . خانوم برگشته با لحنی طلبکار میگه : اااااااا پس شما از اونا یاد گرفتی ؟ شما از این کارا نمیکردی قبلا.

  القصه خونه تکونی ما دیشب تموم شد و اومدم امروز اداره استراحت تا خستگی در کنم. آرش بهم گفت که از سال دیگه به یکی بگو بیاد کمکت من دیگه نمیتونم.

  امیدوارم سال پیش رو سالی باشه توام با موفقیت ، سلامتی ، نیکروزی و شادی. برای همه دوستانم به ویژه دوستان دنیای مجازی بهترینها رو آرزومندم. میبوسمتون و بدرود تا سال آینده.

 

     



موضوعات مرتبط:

تاريخ : ۱۳٩٠/۱٢/٢٧ | ۱٠:۳۸ ‎ق.ظ | نویسنده : مامان شادان جون | نظرات ()