آخیش نوروز 1391 که اینهمه با ذوق و شوق منتظر اومدنش بودیم اومد و تموم شد و زندگی همه به روال عادی و سابقش برگشت.

چند روز آخر یعنی از پنجشنبه ( 10 فروردین ) که عملا من هم اداره نداشتم و خونه بودم چند تا کار کوچولو انجام دادیم. از اونجاییکه چهارشنبه شب عیددیدنی خونه دوستم شهره جون دعوت داشتیم ( تمام دوستا از 8:30 شب به بعد اومدن اونجا ) و تا 3 صبح که برسیم خونه و خواب از کلم کلا پریده بود ازاینرو ساعت 11:30 از خواب بیدار شدیم. اینجوری شد که تا شب روزمون حروم شد و فقط کتاب خوندم و تلویزیون نگاه کردیم و به مامان شلان اینا سر زدیم یه سر رفتیم پارک پردیسان و حیوونا رو نگاه کردیم شادان خیلی دوست داشت بدونه اونجا شیر دارن یا نه .  دیدیم به جای یک شیر چند قلاده شیر دارن- طاووس سفید و طاووسهای رنگی زیبا - گرگ - بوف - عقاب - کرکس - ایگوانا - اردک - روباه - کل - آهو و گوزن زرد ایرانی و چند تای دیگه رو دیدیم و بعداز اون موادی که برای 13 بدر میخواستیم رو خریدیم و رفتیم خونه.

پارک پردیسان


جمعه هم به همین ترتیب گذشت و منهم کارای مربوط به غذای ظهر یکشنبه رو انجام دادم و لباسا رو شستم و برای روز 2شنبه آماده کردم . قرار بر این شد که روز شنبه بریم موزه یا یک جای دیدنی و ما تصمیم گرفتیم بریم کاخ گلستان. شنبه صبح بعد از صبحانه راهی سمت بازار شدیم و برای اولین با میدون توپخونه ، خیابون ناصر خسرو و لاله زار و حتی بازار و خلوت با جای پارک فراوان مشاهده کردیم. چشمام از تعجب باز مونده بود. بعد از پارک ماشین ، پیاده به سمت کاخ گلستان براه افتادیم هوا آفتابی بود ولی کمی باد خنک میوزید و پوشیدن یه ژاکت خیلی میچسبید. هر چی دنبال درشکه گشتیم پیدا نکردیم و خودمون با کلی حظ بصری روان شدیم. بر خلاف تصور ما مردم  زیادی اومده بودن جوریکه ما 10 دقیقه ای تو صف تهیه بلیط ایستادیم. کلی کیف کردیم از دیدن حیاط کاخ کلی کیف کردیم بعد به دیدن تخت مرمر رفتیم و او نجا بود که افسوس خوردیم که چرا به اینجا اونجور که کشورهای دیگه به کاخهاشون  میرسن و از این طریق کلی توریست جمع میکنند ، نمیرسن و مورد بی مهری قرار گرفتن. البته این رو هم میدونم که محدودیت اختصاص بودجه به این مکانها دلیل اصلیه و کارکنان و مدیران کاخ نهایت دلسوزی رو دارن و هر چه که از دستشون بر بیاد انجام میدن.  

نقاشیهای رو دیوار

 

 

جاهای مختلف کاخ از هدایای گشورهای مختلف به ناصرالدین شاه و مظفرالدین شاه و انواع و اقسام ظروف و نقاشیها رو دیدیم. نقاشی های کمال الملک و مجسمه های مومی ناصر الدین شاه ، مظفرالدین شاه ( مردی کوتاه قد بوده ) ، کمال الملک و احمدشاه و .... رو دیدیم. داخل شمس العماره کسی نمیتونست بره و فقط از بیرونش عکس انداختیم و بعد هم اونجا دلتون نخواد دلمه برگ مو خوردیم و شادان جون هم آش شله قلمکار.

 

برگشتیم خونه و از اون کتابی که مخصوص شیرینی پزی کودکانه و شادان از اینکه بتونه خودش شیرینی درست کنه لذت میبره ، کاپ کیک درست کردیم. خداییش خیلی خوشمزه شده بود، دست شادان خانوم درد نکنه.

عصر قرار بود با رزی اینها بریم دربند که شادان خانوم گیر داد بریم این کایتی رو که امروز برام خریدید رو تو پارک پردیسان هوا کنیم ، به رزی زنگ زدیم و گفت با بچه ها صحبت میکنه اگه اومدنی شدن زنگ میزنه و آدرس میگیره که نیومدن. شادان با آرش رفت کایتشو هوا کرد ولی از اونجاییکه باد خیلی زیاد بود و میترسیدن که کایت بشکنه زود برگشتن خونه مامان اینا.

بعد هم تصمیم گرفتیم شبونه بریم کرج تا تو ترافیک صبح سیزده بدر نمونیم. خنده دار اینکه میخواستم مثل یه کدبانو از شب قبل غذام رو آماده کنم  ولی غافل از اینکه فراموش کرده بودم کلم و گوشت چرخ کرده ام رو از یخچال مامان در بیارم و این موضوع رو موقعی فهمیدم که رسیدیم باغ و خواستم مایع کلم پلوم رو درست کنم. سریع زنگ زدم به بابا و یادآوری کردم که ایشون حتما حتما برام فردا بیارن. یه مشکلی پیش اومده بود و مامان نگران و آرش گفت برگردیم تهران . تا آرش اینو گفت و من تصدیق کردم دیدم شادان دور از جونش داره سکته میکنه. میگفت من نمیام شما میخواهید برید ،برید. شادان عاشق باغه و اونروزی مامان شلان بهش میگفت : شادان میخوای من اینجا رو بدم به تو و به نامت بکنم؟

شادان هم فی الفور  گفت : آره . من اینجا رو دوست دارم.

از صبح علی الطلوع شادان بیدار شد رفت تو حیاط ، حتی صبحانه هم نخورد. وقت طلا بود و حاضر نبود یک لحظه رو از دست بده. وقتی فهمید خاله منیژ اینها هم باغ عمو منوچهراینا ( شوهر خاله مرحومم ) هستن از عشق دیدن پارسا و شروین ، مامان و مجبور کرد با هم برن و خاله منیژ و پانی رو ببینه. وسط راه متوجه شده بود که عمه افسان اینها هم اومدن و شیدا و یاسمن هم هستن. دیگه شادان مگنتش تو باغ عمه اینا گیر کرد و مثل دم آویزون شیدا و یاسمن شده بود . البته ناگفته نماند که از عشق دیدن پارسا سه بار دنبال شروین تا باغ خاله اشی اینا دویده بود و اومده بود. آخه هنوزخاله پانی و پارسا بیدار نشده بودن و دلش داشت آب میشد که قلمبه رو ببینه. بالاخره خاله سوسن نیومد و خاله منیژ  اینها کوچ کردن اومدن پیش ما. جاتون خالی خیلی خوش گذشت . ماشاا.. هزار ماشاا.. چه پسری بود پارسا. از دیوار صدا دراومد از پارسا در نیومد. بهش میگفتم : خاله جان اقلا یه کم  گریه کن تا آدم هوس بچه نکنه. یادش بیاد بچه گریه میکنه و دمار از روزگارت در میارن.

اینم آقا پارسا

ماشاا.. به شروین اصلا ان بچه براش مهم نبود شادان و شیدا و یاسی باهاش بازی میکنن یا نه . با خودش بازی میکرد و با هیچ کس هم کاری نداشت. یه بار شادان برگشته بهش گفته: شروین ما میخواهیم یه بازی بکنیم که 3 نفریه و نمیتونیم تو رو بازی بدیم. و شروین با خونسردی کامل گفت : باشه . و راهش رو کشید رفت با p.s.p خودش بازی کردن. بعد کم کم دخترا تو جمع خودشون راهش دادن و باهاش بازی کردن. شروین شد دروازه بان و توپ جمع کن و دخترا هم پنالتی میزدن.

سگهای بنده خدا هم از دست این بچه ها آسایش نداشتن پدرشونو در آوردن ولی سگها با متانت خاصی تحملشون میکردن. صدا از سگها در نیومد. چه کارها که باهاشون نکردن و اونها فقط نگاشون کردن یه وق هم نزدن.

عمه افسان اینها در کمال ناباوری ساعت 4 برگشتن تهران و هرچی همه اصرار کرده بودن که بمونید، نموندن.

سبزه ها رو گره زدیم و با پانی کلی حرف زدیم  و خندیدیم. مدتها بود که با هم تنها نشده بودیم تا راحت حرف بزنیم.

ناهار ،لوبیا پلوی مامان و خاله منیژ  و کلم پلویی که بنده طبخ کرده بودم رو خوردیم و عصرونه آش رشته خوشمزه ای که خاله منیژ درست کرده بود  و ساعت 8:30 برگشتیم به سمت تهران.  شادان تو ماشین بیهوش شد در حالی غرق در گرد و غبار و خاک بود . تصمیم بر این شد که شادان جون چهاردهم مهد نره و بره خونه مامان نازی حموم و تمیز بشه و امروز بره مهد. دیروز بهدازظهر که رفتیم دنبالش دیدیم یه دختر بلور برف خوشگل نشسته جلوی تلویزیون و نیمرو میخوره.      

اینها هم چند تا عکس

شادان در حال گردو شکستن ( کرج )

کاخ گلستان

تخت مرمر

 شمس العماره

 

شروین و پارسا



موضوعات مرتبط:

تاريخ : ۱۳٩۱/۱/۱٤ | ٧:٥٥ ‎ق.ظ | نویسنده : مامان شادان جون | نظرات ()