فرزند عزیزم:

  

آن زمان که مرا پیر و از کار افتاده یافتی،

 اگر هنگام غذا خوردن لباسهایم را کثیف کردم ویا نتوانستم لباسهایم را بپوشم

 اگر صحبت هایم تکراری و خسته کننده است

 صبور باش و درکم کن

 یادت بیاور وقتی کوچک بودی مجبور میشدم روزی چند بار لباسهایت عوض کنم

 برای سرگرمی یا خواباندنت مجبور میشدم بارها و بارها داستانی را برایت تعریف کنم...

 وقتی نمیخواهم به حمام بروم مرا سرزنش و شرمنده نکن

 وقتی بی خبر از پیشرفتها و دنیای امروز سوالاتی میکنم،با تمسخر به من ننگر

 وقتی برای ادای کلمات یا مطلبی حافظه ام یاری نمیکند،فرصت بده و عصبانی نشو

 وقتی پاهایم توان راه رفتن ندارند،دستانت را به من بده...همانگونه که تو اولین قدمهایت را کنار من برمیداشتی....

 زمانی که میگویم دیگر نمیخواهم زنده بمانم و میخواهم بمیرم،عصبانی نشو..روزی خود میفهمی

 از اینکه در کنارت و مزاحم تو هستم،خسته و عصبانی نشو

یاریم کن همانگونه که من یاریت کردم

 کمک کن تا با نیرو و شکیبایی تو این راه را به پایان برسانم

 

 فرزند دلبندم،دوستت دارم

 



موضوعات مرتبط:

تاريخ : ۱۳٩۱/۱/٢۱ | ۱٠:٥٢ ‎ق.ظ | نویسنده : مامان شادان جون | نظرات ()