یه چند وقتیه که شادان دوست نداره مهد بره و هر کاری میکنه که مهد نره. خودش رو به خواب میزنه ،‌خودش رو به مامان نازی میچسبونه و میگه میخوام بمونم پیش مامان نازی و .................

یکی از دلایل عمده ای که ما تصمیم گرفتیم شادان رو پیش دبستانی یه مدرسه ثبت نام کنیم همین دلیل بالا بود. تازگیها هم گریه میکنه و میگه مهد دیر شده و نمی رم.

شنبه هم ما خونه ی مامان نازی بودیم و شادان چسبید به مامانازی و گفت میخوام بمونم پیشش. دلم نمی خواد برم . نازی جون هم گفت بزار پیش من بمونه.

منم وقتی رسیدم اداره زنگ زدم به مهد و به سارا جون گفتم شادان امروز مونده پیش مادربزرگش. سارا گفت این وضعش نمیشه و شما با این کار دارید شادان رو بد عادت میکنید و از این حرفا...... .

شادان صیح شنبه میگفت که زنگ نزنی به مهد کودک ، من دوست ندارم.

یکشنبه صبح هم که میخواستیم بریم پرسید مامان ساعت چنده؟ گفتم ٨:١۵ دقیقه. گفت مامان بیا بگیم ترافیک بود دیر شده. جواب دادم مامان دروغ گفتن کار درستی نیست. چرا باید دروغ بگیم؟ راستشو میگیم اگه پرسیدن بگو مامانم دیر از خواب بلند شد و دیر حاضر شدیم. گفت باشه.

وقتی رسیدیم مهد سارا جون گفتن شما هم با شادان برید بالا. گفتم برم شهریه رو بدم میرم بالا. تمام مدت شادان گفت مامان تو بالا نیا ، باشه ؟

رفتم شهریه رو دادم و رفتم بالا دیدم شادان داره دستای مانا جون رو میبوسه تا من رو دید عین موش در رفت قایم شد. نازیین جون تا منو دید گفت خانوم .... لطفا بیاید تو ببینید بچه ها الان ایروبیک داشتن و ریلکسیشن و شادان هر دوی اینها رو از دست داده.بهتره که یه کمی قاطعیت داشته باشید. توضیح دادم که من قاطعیت دارم ولی الان پدر شادان تهران نیست و ما منزل مادرشوهرم هستم و اونجا قانون خودش رو داره و من باید احترام بذارم به ایشون.

دیدم شادان همش از من فرار میکنه صداش کردم و تا اومدم جلوی نازنین جون ازش قول بگیرم یهو نازنین جون بدون مقدمه با یه لحن تند گفت خانوم .... اگه با من کاری ندارید من خیلی کار دارم باید برم. من خیلی بهم برخورد ولی خودم رو از تک و تا نینداختم و گفتم شادان جون به نازنین جون قول بده که از فردا  زود بیای و نازنین جون بدون توجه به صحبتای من خداحافظی کرد و رفت. یکم شوکه شدم و رفتم پایین .

سارا جون تا منو دید شروع کرد به گلایه که چرا شادان اینجوری شده. شادان بچه بدون مشکلی بود ، چرا اینجوری شده. من به نازنین جون گفتم خیلی ناراحت شده که چرا شادان نمی خواد بیاد. شما تازه این مطلب رو سه شنبه به ما گفتید، چهارشنبه خیلی خوش و خرم با بچه ها رفت  اردو ، دیروز هم که نیومده امروز هم شما میگید که صبح نمی خواسته  بیاد ، باید مشکل رو شما پیدا کنید. نازنین جون هم خیلی ناراحت شده.

دیروز هم روز معلم بود و شادان برای مانا جون و اعظم جون و سارا جون نقاشی کشید و برعکس اسمشو روشون نوشت و بیشتر از اون چیزی که کشیده بود هم چیزی اضافه نکشید. من هم بدون صبحانه شادان رو آماده کردم و 7:45 دقیقه تحویل مهد دادمش. توی دفترش نت گذاشتم که " طبق دلخواه شما شادان رو صبح زود بیدار کردو صبحانه نخورده دارم میارمش مهد. لطفا به شادان صبحانه کامل بدهید." 

  درجواب هم نازنین جون با خودکار مشکی ، نوشته بود که :" اگه شما شادان رو زود بیارید شادان حتما صبحانه کامل میخوره."

امروز صبح شادان از خواب بیدار شد و دید که باباش اومده براش سوغاتی آورده . شروع کرد به باز کردن اسباب بازیهاش و گل سراش. هی گفتم شادان جون دیر شد اگه دیر برسیم نازنین جون ناراحت میشه ها.

هی می پرسید مامان ساعت چنده؟ گفتم 7:30 و 7:40 و تا گفتم ده دقیقه به هشت . یهو جلوی باباش و مادربزرگش زد زیر گریه و گفت نازنین جون منو دعوا میکنه و اعصاب ما رو بهم ریخت. تو ماشین بهش میگم که بهت چی میگه نازنین جون؟ میگه گفتن نگیم. ( راست یا دروغش رو نمی دونم)

صبح که به سارا گفتم :من دیگه به نازنین جون چیزی نمیگم چون ایشون خیلی کار دارن و من از این به بعد هر کاری داشته باشم با شما مطرح میکنم . مثل اینکه معنای جمله دو پهلوی من رو گرفته باشه گفت ایشون درست گفتن از ساعت 8:30 به بعد کار مربیا خیلی زیاد میشه و ایشون به عنوان مسئول مهر 3 خیلی کار دارن.   

حالا امروز عصر برم دنبالش ببینم به خانوم خوش گذشته یا نه.

مطمئنا خوش گذشته ولی نمیدونم چرا تازگیها برای مهد رفتن استرس میگیره.

عصر که رفتم مهد دیدم نازنین جون قبل از اومدن شادان منو صدا کرد و گفت خانوم .... سلام من الان کاری ندارم و وقتم آزاده. در خدمتتون هستم فرمایشی دارید بفرمایید .

منم گفتم نه عرضی ندارم فقط دیروز صبح یه صحبت کوچولویی با شما داشتم که الان دیگه لازم نیست مطرحش کنم. حل شد.

یه کم شرمنده بود و معلوم بود سارا جون منظور حرف صبح منو دقیقا متوجه شده بود.

خدا رو شکر که به خیر گذشت چون من نازنین جون رو از زمانی که مربی نقاشی مهر ١ شادان بود میشناختمش و دوستش دارم . نمیخواستم تصویر دیگه ای از نازنین جون تو ذهنم داشته باشم. لبخند

       

 

 



موضوعات مرتبط:

تاريخ : ۱۳٩٠/٢/۱۳ | ۱۱:٠٦ ‎ق.ظ | نویسنده : مامان شادان جون | نظرات ()