امروز 26 فروردین بارون زیبایی میومد و من و شادان خانوم رفتیم پایین و منتظر سرویس ایستادیم.


ساعت 7:30 شده  و سرویس ما نیومد تا اینکه از دور اتوبوس آبی رنگ بین شهری از اونایی که نوشته تهران - مهرشهر به ما نزدیک شد و بوقی زد که نیم متر پریدیم . اول توجهی نکردیم ولی دومرتبه که بوق زد برگشتم نگاه کردم که ببینم این آقا مگه آزار داره دیدم بنده خدا راننده و دونفری که جلو نشستن دارن خودشونو هلاک میکنن که بابا این سرویس اداره است بیاین سوار شید.سبز

  با شادان خانوم طبق معمول رفتیم که لژ بشینیم که دیدیم این اتوبوس لژ نداره و آخرش تخت آقای راننده است و صندلی یکی مونده به آخر نشستیم. یهو دیدم چشمهای شادان برقی زد و گفت : مامان این از اون اتوبوسها است که میله و دکمه داره. میشه من برن این بغل بایستم و میله رو بگیرم؟ با کلی ذوق و شوق رفت کنار من ایستاد و فاتحانه میله پشت سرمونو گرفت. کلی روز شنبه ای کیف کرد که سوار اتوبوس خوشگل آبی رنگ شده و منهم ازش عکس گرفتم . موقع پیاده شدن نمیدونید چه خداحافظی و تشکری از آقای راننده میکرد. خنده ام گرفته بود. چشمک 



موضوعات مرتبط:

تاريخ : ۱۳٩۱/۱/٢٦ | ۸:۳٤ ‎ق.ظ | نویسنده : مامان شادان جون | نظرات ()