توی عید داشتم به آرش میگفتم که من تا حالا خودم به ماشین بنزین نزدم و نمیدونم چکار باید کرد.  

 


روزی که رفته بودیم کاخ گلستان رفتیم بنزین بزنیم شادان هم پیاده شد. بعد از چند دقیقه دیدم آرش زده به شیشه سمت من برگشتم نگاش میکنم میگه : گفتی بلد نیستی بنزین بزنی . پشت سرتو نگاه کن. خجالت

---------------------------------------------------------------------------------------------------

یکهفته ای بود که متوجه شده بودم دوست دوران دبیرستانم پریسا با پسرش اومدن ایران.

جمعه ای خونه مامان آرش دعوت داشتیم  و از اونجاییکه خیلی نزدیک به خونه مامان پریساست - تلفن خونه مامانشو پیدا کردم و زنگ زدم خونشون پرسیدم من ... دوست پریسام. ایشون هنوز تهرانن؟ از پشت خط جواب اومد:.... خودتی؟ من پریسام . بدو بیا خونمون برای آرتین تولد گرفتم و من و شادان 5 دقیقه ای خونشون بودیم. تازه دم درورودی یادمون افتاد که ما دست خالی هستیم. پیش خودم گفتم میخرم میارم براش حیف وقت که بربای خرید تلف شه.فرشته

   و این شد که ما به یک جشن تولد رفتیم و موقع اومدن شادان خانوم جایزه هم گرفت. فکرشو بکنین دست خالی بری و با کادو برگردی. کادوش  وسایل و رنگ و برچسبهای مختلف برای رنگ کردن تخم مرغه که با استقبال همه اعضای خانواده روبرو شد. حالا نمیدونم دل شادان طاقت میاره تا شب عید صبر کنه یا نه.چشمک 

قابل ذک است که این آقا آرتین عاشق موبایل و تمام مدت موبایل مادربزرگ محترم دست ایشون بود.

-----------------------------------------------------------------------------------------------

انسی 20 روزیه اومده ایران . چهارشنبه شادان اومد خونه با ذوق گفت : حامی اومده بود مهد. درگیر این بودم که زنگ بزنم همدیگرو ببینیم که دیروز عصر ( شنبه 26/01/91) داشتم میرفتم خونه انسی به موبایلم زنگ زد و گفت که امروز همدیگرو ببینیم. یکساعت و نیمی با هم بودیم و آقا حامی گل و مانلی خانوم عروسک رو دیدیم و از اونجاییکه هوا یه کم خنک شده بود برگشتیم خونه. ما رفتیم خونه مامان نازی چون عمو اشکان مسافر مالزی بود و قرار شد بچه ها دفعه دیگه بیشتر با هم باشن.ماچ

اینهم یه دونه عکس مانلی خانوم



موضوعات مرتبط:

تاريخ : ۱۳٩۱/۱/٢٦ | ۱٠:۱٠ ‎ق.ظ | نویسنده : مامان شادان جون | نظرات ()