هورا نمیدونم چی بگم و چجوری بگم. قشنگ دارم میبینم دخترم بزرگ شده از کاراش ، از صحبتاش حتی حرکات بی کلامش.

نسبت به همسن هاش ریز نقش تر و ظریف تره ولی احساس میکنم حرفی که دیگران در موردش میزنن و میگن خیلی داناست مصداق پیدا کرده.

خیلی حواس جمع ه الان نزدیک ١٠ روز میشه که اشکان ( عموی شادان ) رفته مسافرت و شادان هم که خیلی دوستش داره روزشماری میکنه تا هر چی زودتر عموش برگرده. دیشب میگفت ۵ روز دیگه عمو اشکان میاد. گفتم از کجا میدونی؟ گفت از مامان نازی پرسیدم ، دیروز ۶ روز مونده بود امروز میشه ۵ روز دیگه. چشمک از دلتنگیش شبا میره رو تخت اشکان میخوابه ، خودشم اعلام میکنه که وقتی خوابم برد منو ببرید پیش مامان نازی که تنها نخوابه.

دیشب که داشتیم از خونه ی مامان شلان اینا برمیگشتیم خونه ی مامان نازی (  تو این مدت شادان جون میگفت مامان نازی رو نباید تنها بزاریم من پیشش میمونم و در نتیجه ما از هفته ی پیش اونجا مستقر شدیم و کنگر خوردیم و لنگر انداختیم نیشخند ) ، شادان به من یواشکی گفت من خیلی دلم برای عمو اشکان تنگ شده.  گفتم مامان چند روز دیگه میاد . در گوشم گفت : آخه من خیلی خیلی دلم براش تنگ شده .

من یهو برگشتم به آرش گفتم اگه دل شادان خیلی تنگ شده پس ببین دل پروانه چقدر تنگ شده. نه گذاشت نه برداشت گفت دل من بیشتر از خاله پروانه تنگ شده. چشام گرد شد پرسیدم مگه تو خاله پروانه رو میشناسی؟ گفت بعله. پرسیدم کیه؟ گفت دوست عمو اشکان . گفتم مگه تو دیدیش؟خندید و گفت آره مگه یادت نیست با مامان نازی رفته بودیم زنبق خرید کنیم ، با عمو اشکان دیدیمش سلام کردیم و بعدش با عمو رفت سرمونی (سلمونی ). اون خاله پروانه س دیگه من دوستش دارم مهربونه.

قیافه ی من و آرش تو اون لحظه دیدن داشت. ساکت شدیم و تا دم در دیگه هیچ صحبتی نکردیم. فقط یه درس بزرگ گرفتیم که به قد و قوارش نباید نگاه کرد ، گوشاش خیلی تیزه و حواسش خیلی خیلی جمع. از این به بعد خطریه .مژه 

امروز صبح شادان تا از خواب با هول پرید پرسید مامان الان ساعت چنده؟ گفتم چطور مامان ؟ جواب داد دیرم شده نازنین جون دعوام میکنه و سارا جون هم میگه با شادان برید بالا. بهش گفتم مامان هیچم دیر نشده بعدشم اشکالی نداره من باهات میام بالا. پرید بغلم و چسبید بهم و گفت من آخه خوابم میاد. در حالی که نوازشش میکردم گفتم خانوم خوشحال باش امروز چهارشنبه س. فردا تعطیله . تازه فردا خاله رویا و روشا میان خونمون. 

خواب از سرش پرید ولی گفت دوست ندارم برم مهد چون دیر شده. وقتی بهش گفتم خوب نرو مامان نازی اجازه میدن بمونی پیششون ، انگار که یاد چیزی افتاده باشه عین برق گرفته ها بلند شد رفت سمت اتاق و با یه کتاب برگشت. پرسیدم میمونی پیش مامان نازی؟ گفت نه باید برم ، به علی الفت قول دادم کتاب راوین هود ( رابین هود ) رو براش ببرم ببینه. علی الفت میگه خشنگه ( خشن  ) من گفتم نه من کتابشو دارم بابام از نمایشگاه کتاب خریده آخرش راوین هود و ماریان با هم عروسی میکنن ، میخوام ببرم نشونش بدم و در ظرف چند ثانیه کفش پوشیده دم در ایستاد و گفت من حاضرم.  هورا

ظهر که مامان آرش بهم زنگ زد که بگه دارن فردا میرن شمال ، گفت که من از صبح تا حالا از فکر این بچه در نمی ام این بچه چقدر با استرس از خواب پرید و نگران بود که اونجا دعواش نکنن. میخوام زنگ بزنم به مهد و این موضوع رو با خانوم هدایتی در میون بزارم . مگه این بچه چند سالشه؟ مدرسه که نمیره.

من هم به ایشون گفتم شما هر کاری که صلاح میدونید انجام بدید.

امروز عصرونه میخوام برم خونه فرانک جون ، مامان رسا رستمی. شادان خانوم رو هم همراهم میبرم. 



موضوعات مرتبط:

تاريخ : ۱۳٩٠/٢/٢۱ | ۱٢:٤۸ ‎ب.ظ | نویسنده : مامان شادان جون | نظرات ()