از امروز قرار بر این شد که من این 12 شب بدون بابا آرش رو بنویسم.

 

روز اول  ( 19 اردیبهشت )

 مامان نازی ساعت 1 رفت  مهد دنبال شادان مهد و منهم بعد از جلسه دکتر کاربخش ( توی مهد برگزار میشد ) رفتم منزل مامان نازی . شادان جون از ساعت 2 خوابید تا 5 بعدازظهر.

بعد از خوردن عصرونه و دیدن فیلم " ویکی وایکینگه " رفتیم اکباتان تا هدیه تولد هستی زارع تیموری رو بخریم. اونجا شکیبا و مامانش و دریا و دیار و مامانشونو دیدیم و متوجه شدیم که 21 اردیبهشت 3 تا تولد فقط دخترای همکلاس شادان اینا دارن.

هستی زارع تیموری- روژین کریمی و ساینا امیری.

ما تولد هستی دعوت شدیم ، شکیبا تولد ساینا و دریا دیار تولد هستی و ساینا.

بعد از خرید رفتیم گلخونه عمو شهروز و شادان خانوم " همستر های  " عمو شهروز رو که تازه بدنیا اومده بودن رو دید و ساعت 8:15 برگشتیم خونه مامان نازی.

برای شادان از فروشگاه فرفره ساعت آموزشی خریدم و نشستیم و یه کم بهش آموزش دقیقه ها رو دادم چون آقای پدر بهش آموزش ساعت کامل رو داده مثلا 3 ، 5، 9 رو داده و فقط مشکل روی دقیقه ها داره که من دیشب  5 دقیقه تا 15 دقیقه رو بهش یاد دادم.

با بابا آرش تلفنی صحبت کردیم و گفت الان برای نماز مغرب رفتم مسجدالنبی. رفته بود دکتر و بهش قرص و شربت داده بودن ( آخه قبل از رفتن گلو درد داشت ).

 رفتم بخوابونمش ، 3 تا قصه براش خوندم. گفت بغلم کن ، بغلش کردم و چسبوندمش به خودم و بوسیدمش. دیدم یهو بغض کرد و زد زیر گریه و هر چی ازش پرسیدم برای چی گریه میکنی از اونجاییکه خیلی توداره گفت که بعدا بهت میگم. جواب داد : همینجوری گریه میکنم و ریز ریز گریه کرد.

 

روز دوم ( 20 اردیبهشت 91 )

 

امروز صبح از خواب که بیدار شد اومد التماس و درخواست که اجازه بده نرم مهدکودک. اول با زبون خوش که میریم مهد صبحونتونو تو پارک ایران مهر میخورید ، به مامان نازی میگم زود بیاد دنبالت ، خونه حوصله ات سر میره و ...... به گوشش نمیرفت که نمیرفت و با گریه التماس میکرد.

دیدم این جنبه جواب نمیده گفتم مامان جان شما چند وقت دیگه فارغ التحصیلی میشی و اون موقع دلت تنگ میشه و برای جشنتون برنامه دارید اونجوری از تمریناتتون عقب میمونی ها. دیدی تو نمایش عید به شما نقش مادر خانواده رو داده بودن بخاطر اینکه شما از دوستای دیگه ات مسلط تر بودی و بهتر اجرا میکردی. اگه نری ممکنه یه نقش کوچولو بهت بدن .      ( قابل ذکره که شادان جون عاشق نمایش و تئاتر ه و تمام مدت داره برای ما نمایشهای خیالی اجرا میکنه ) بعد بهش گفتم که میخوام برم از بانک پول بگیرم برای عکس مهدکودکتون. امروز ممکنه عکستونو بدن اونموقع ما بدون عکس میمونیم.     

مامانازی هم گفتن که : شادان جون هر چی مامانت میگه گوش کن من ظهر ساعت 1 میام دنبالت.

شادان گفت من میخوام صبحانه ام رو خونه بخورم بعد برم مهد. این شرط هم پذیرفته شد.

صبحانه نون تست و پنیر چدار هوس کرده بود ، اونهم اجرا شد و بعد حاضر شدیم رفتیم بانک و بعد هم رفتیم مهد. با نازنین جون صحبت کردم و سفارشهای لازم رو کردم و ایشون هم گفتن که در جریانن که آقای پدر رفتن مسافرت چون خود شادان بهشون گفته بودن.

پول عکس رو بهشون دادم. موقع رفتن شادان از بالای پله ها با زبان ایما و اشاره بهم گفت که بگو ساعت 1:30. بهش گفتم که به نازنین جون گفتم.



موضوعات مرتبط:

تاريخ : ۱۳٩۱/٢/٢٠ | ۱۱:٠٧ ‎ق.ظ | نویسنده : مامان شادان جون | نظرات ()