روز سوم ( پنجشنبه 21 اردیبهشت 91 )

امروز صبح مامانازی با خاله فریبا و خاله بهناز و دوستاشون رفتن آسارا و من شادان و بردم کلاس ژیمناستیک. بعد از اون رفتیم خونه خودمون و تندی پلو رو گذاشتم بپزه و زرشک پلومون رو خوردیم و کمی تمرین بلز و سنتور کردیم .

بعد از ناهار بهش گفتم اگه میخوای امشب تولد هستی بری باید بخوابی. از عشق تولد هستی همش میگفت چشم.قلب


من تا چند روز پیش نمیدونستم که شادان اینقدر هستی تیموری رو دوست داره. چند روز پیش التماسم کرد که به مامان هستی زنگ بزن و بگو هستی رو تو مدرسه ای که اسممو نوشتی بنویسه.  خلاصه شادان اومد بغلمو 3 ساعتی خوابید و وقتی بیدار شد شارژ و سرحال پرسید : مامان چند ساعت دیگه مونده؟ جواب دادم 2 ساعت و نیم.

فرستادمش حمام و اومد موهاشو درست کردم و هر یکربع اعلام میکردم که چقدر مونده به رفتنمون.بالاخره ساعت 7:45 راه افتادیم و رفتیم به سمت پارک ارم. رسیدیم قلعه سحرآمیز و دیدیم خاله فرانک و رسا  زودتر از ما رسیدن. شادان همیشه دوست داره اولین نفر برسه جشن تولد و این سری دوم شده بود. خوبه که بچه ها یاد بگیرن اول و دوم شدن انقدرها هم مهم نیست بلکه بودن با هم اهمیت داره.

اون شب خیلی به شادان خوش گذشت.

از دوستاش رسا رستمی – روژان صادقیان – روژین کریمی – مانی مهدیزاده – آوا پاکدست – درسا حق پرست – ستاره و سروشا چوبک -  رومینا مرآتی – هستی مقنیان – هلیا زاهدمهر – فرداد فرج اللهی-  بردیا شافعی – آرتین عبد امیری.

کلی آتیش سوزوندن و بهشون خوش گذشت. موقعی که کیک و آوردن باید میدید چه به سر کیک اومد. تمام بچه ها با انگشتاشون به کیک حمله ور شدن کسی هم حریفشون نبود . به یکی میگفتی نکن اون یکی ناخونک میزد. کیک هستی خیلی خوشگل بود عکسش وسط کیک بود و بچه ها به اون هم رحم نکردن.

یکسری شادان به خاطر ترکیدن بادکنکش اشکی ریخت که نگو. هر چی میگفتم بادکنک میترکه گریه نداره من که گفتم بهش ور نرو گوش نمیکرد و اشک میریخت . مامان هلیا بهش بادکنک داد یه کم آروم شد و تشکر کرد و به خود هلیا برگردوند.

و بگم از هلیا که چه رقص قشنگی میکرد عالی . به مامان روژین گفتم باید بفرستنش مسابقه رقص خردادیان،حتما برنده میشه .

در آخر تولد که 12 شب تموم شد شادان با گریه اومد و  بهم گفت انقدر دیر کردید که الان اینجا داره میبنده . همین الان گفتن سانس آخره و گوله گوله اشک میریخت.گریهگریه

قرار شد با مامان و بابای آرتین بریم خونه . اونجا بچه ها رفتن تو صف برای بازی و یهو متوجه شدیم که موبایل مامان آرتین رو زدن. بنده خدا خم به ابروش نیاورد و با صبر و شکیبایی تا آخر ایستاد و گفت امشب شب بچه هاست و میخوان بازی کنن. هر سری شادان و آرتین میگفتن یه بازی دیگه بکنیم بریم خونه. همین شد که تا دستگاهها رو خاموش کردن ما اونجا بودیم.  

ساعت 10 دقیقه به 2 بامداد رسیدیم خونه . آرش یه کم نگران شده بود که وقتی متوجه شد با آرتین اینا برگشتیم خونه خیالش راحت شد و حدودای ساعت 2:30 بامداد خوابمون برد.

 

روز چهارم (جمعه 22 اردیبهشت 91) 

 امروز ساعت 9:30 از خواب بیدار شدیم. صبحانه خوردیم و شادان عموها رو نگاه کرد قرار بود بریم خونه مامان شلان . شادان خانوم هوس آبگوشت کرده بودن ولی مامان دیروز عصر زنگ زد و گفت بابا آنفولانزا گرفته و گفته شادان اینا اینجا نیان.

ما هم برنامه مون تغییر کرد و برای ناهار رفتیم خونه مامانازی. بعد از ناهار شادان اود بغلم دراز کشید و گفت مامان بغلم کن و خوابید تا ساعت 6 . بعد با هم رفتیم کارواش و کلی خندیدیم. از اونجا یه راست رفتیم پاساژ و دنبال نی سوتی گشتیم که پیدا نکردیم و رویا جون و یاسمن خانومو دیدیم ولی آروشا باهاشون نبود ( خونه لالا کرده بود ). سی دی " ویکی وایکینگه " رو با یه کتاب خریدیم .  

رفتیم پارک و اونجا نیکا و مامانش رو دیدیم گفت که اسم نی نی شون  رو میخوان بزارن نورا. بعد از پارک مامانازی گفت بریم خونه عمو مهرزاد ، عمع ثمره و خاله سارا اونجان ولی بدون آرش جون حوصله نداشتم برم. دلم برای آرش خیلی تنگ شده و از طرفی باید نشون ندم چون شادان به من نگاه میکنه و نباید دلتنگیمو متوجه بشه. تو این چند روزه خیلی حساس شده و معلومه که گریه های الکیش به خاطر باباشه.

رفتیم خونه و با آرش صحبت کردیم ولی شادان حاضر نشد صحبت کنه .

 

روز پنجم ( شنبه 23 اردیبهشت 91 )

امروز روز مادره ،صبح که بیدار شد فرمودند میخوام صبحانه ام رو خونه بخورم. موقع بیرون اومدن از خونه به مامانازی سفارش کرد که 1:30 دم مهد باشید لطفا.

عصر که برگشتم خونه دیدم شادان پرید جلو و گفت : مامان روزت مبارک و یه کارت خوشگل که کاردستی خودشون بود و توش نقاشی کرده بودن رو داد به من . یه کارت صورتی که توش منو کشیده بود با چتر و کفشهای پاشنه بلند.

مامانازی گفت که این کارتو به چند نفر میدی؟ مگه به من ندادیش؟ شادان گفت اونموقع مال شما بود ، الان مال مامانمه. آخه من مامانم رو کشیدم.

هدیه مامانازی رو دادیم . مامانازی داشت آش پشت ای بابا آرش رو با دو روز تاخیر می پخت. گفتم : حاضر شو بریم خونه مامان شلان .

موقع رفتن براشون آش هم بردیم یه 2 ساعتی نشستیم . شادان توی حیاط یه کم توپ بازی کرد و با بیلچه خاک باغچه رو کند و چند تا لوبیا کاشت. از اونجاییکه قرار بود عمه ثمره و نیکی ( سگشون ) و خاله سارا بیان اونجا زود برگشتیم.

مهمونای مامانازی یکساعتی نشستن و زود رفتن. شادان دمق بود که امروز پارک نرفتم و میخوام برم پایین ولی نرفتیم.

برای اولین بار گفت میخوام با بابام صحبت کنم ولی متاسفانه آرش برنداشت. فکر کنم سر نماز مغرب ، عشا بود.  

شب قبل از خواب براش 3 تا داستان خوندم . موقعی که داشتم کتاب و میخوندم هر چند دقیقه یکبار میگفت : مامان جون روزت مبارک -  روزت مبارک فدات بشم. این موضوع بیشتر از 20 بار تکرار شد جوری که از بار چهارم به بعد خندمون میگرفت و میزدیم زیر خنده. بعد از هر بار گفتن هم یه بوسم میکرد . ماچماچماچماچماچماچماچماچماچماچماچماچماچماچماچماچ

سر قصه چهارم گفتم صدام گرفت مامان جان لطفا بگیر بخواب و گل دخترمون خوابید.



موضوعات مرتبط:

تاريخ : ۱۳٩۱/٢/٢٤ | ۱٠:۳۸ ‎ق.ظ | نویسنده : مامان شادان جون | نظرات ()