روز ششم ( 24 اردیبهشت 91 )

1-ظهر شادان با مامان نازی ساعت 1.30 رفت خونه.

2- عصر که رفتم دیدم نخوابیده و حموم هم نرفته.

3- با مامان نازی دست و ژاشو گرفتیم و بردیمش به زور حموم.

4-  جیغ و دادی میکشید و شلوغی میکرد که بیا و ببین.

5- با سشوار موهاشو خشک کرم و 4:40 رفتیم سمت ودا.

6-  میخواستم با خانوم سالم صحبت کنم که از شادان تست بگیره و اگه بشه بره کلاس فلوت.

7- داشتیم میرفتیم ودا هستی مقنیان و مامانش رو دیدیم که میخواستن بیان ثبت نام کنن و آخر کلاس دیدم که هستی کلاس فلوت ثبت نام کرد و اولین جلسه اش رو همون روز شروع کرد.

8- خانوم سالم نبود و من در آخر کلاس خودم از استاد پشنگ  درمورد چیزی که میخواستم با خانوم سالم صحبت کردم و ایشون به من گفتن پروانه هم معلم خوبیه و هم کارشو خوب بلده بهتره اول نظر پروانه رو بپرسی و بعد تصمیم بگیری.

9- با پروانه جون صحبت کردم ایشون گفتن از تیر ماه فلوت رو شروع میکنه و نتهای بلز پشت سرر هم هستن و بزار روی نتهای بلز مسلط بشن و یک ماه دیگه صبر کنی میریم فلوت.

10- با شادان اول رفتیم خونه مقنعه برداشتم و برگشتیم شهرک و از اونجاییکه دوشنبه میخواستم برم مدرسه ثبت نام کنم رفتیم  عکاسی و شادان خانوم اولین عکس با مقنعه اش رو انداخت.

11- شادان با مامان نازی رفت پارک و بعد من بهشون ملحق شدم و با  نیکا شادان بازی کرد و برگشتیم خونه مامانازی.

12- از اونجاییکه شادان ظهر نخوابیده بود و خسته بود شیرین شیرینا به معنای واقعی بود با یک من عسل هم نمیشد بخوریش. رفتیم خونه گیر داد شام عدس پلو نمیخورم . من ظهر هم این غذا رو خوردم کباب میخوام. ماانازی اومد گوشت از فریزر در بیاره کباب درست کنه که من نذاشتم.  نشوندمش بغلمو یه کم کره به غذاش زدم و خودم بهش دادم .

13- 2-3 قاشق غذا که خورد گفت اینو میخورم بعد یه بشقاب دیگه با کباب میخورم. به مامان نازی گفتم که وقتی خیلی گرسنه است اینجوری میشه و نمیدونه چی میخواد.

14- از اونجاییکه هر دومون خیلی خسته بودیم بعد از شام دندونامونو مسواک کردیم و 4 تا داستان برای شادان خانوم خوندم و بیهوش شدیم.

و مهمتر از هم اینکه بابا آرش یکشنبه شب محرم میشد و حاج آقا.

بابا آرش مبارکت باشه قلب  



موضوعات مرتبط:

تاريخ : ۱۳٩۱/٢/٢٦ | ٩:۱٥ ‎ق.ظ | نویسنده : مامان شادان جون | نظرات ()