روز نهم ( 27 اردیبهشت 91 )

چهارشنبه ظهر شادان زنگ زد و  گفت که قراره خاله منیژ و پانی برن خونه مامان شلان و میخواست بپرسه که میشه شب اونجا بمونیم یا نه. بهش گفتم به مامان نازی زنگ بزن و بگو امشب شام نپزه. شادان خانوم هم زنگ زده بود و گفته بود مامان نازی میشه امشب شام نپزید؟ و ایشون هم متوجه شده بودن که پس صحبت خانوم اینه که ما امشب نمیایم.


از اداره رسیدم و دیدم پارسا وِ شروین همراه مادر ( خاله پانی) و مادربزرگشون( خاله منیژ) اومدن و شادان کلی ذوق زده بود.  قرار بر این شد که من و پانی شادان و شروین رو ببریم سرزمین عجایب . پارسا رو  مادربزرگها نگه داشتن ( آقا پارسا 8 ماهشه ) و ما رفتیم . از ساعت 5 رفتیم و 8:30 برگشتیم. اونجا شروین و شادان کلی کیف کردن و با هرچی خواستن بازی کردن و شروین هات داگ خورد و از اونجایی که شادان سوسیس و کالباس دوست نداره فقط سیب زمینی خورد. اومدیسم خودمون روهم تحویل بگیریم سوار یه وسیله اش شدیم که شبیه فنجون بود و میچرخید چشمتون روز بد نبینه تا بغل دست شادان نشستم شروع کرد به چرخوندن همون وسیله  فنجون مانند کرد و سرم شروع کرد به چرخیدن. چشمتون روز بد نبینه حالت سرگیجه ای گرفتیم که نگو . رو پامون بند نبودیم تهویه ها هم هنوز راه نیفتاده بود و احساس سر سنگینی تا آخرش رهامون نکرد. 

یه کار جالب ما این بود که 2-3 تا وسیله بازی که باید توپ پرتاب میکردی رو برای شادان کارت زدیم یک آن به خودم اومدم و دیدم پانی میگه یه نگاه به پشت سرمون بکن ببین مردم چجوری نگامون میکنن. تو اون ساعت سرزمین عجایب خیلی هم خلوت بود ولی فکر کنم یک سوم جمعیت اونجا پشت سر ما ایستاده بودن. من و پانی جو گیر شده بودیم و اومده بودیم به شادان کمک کنیم خودمون از شادان ذوق زده تر بودیم با چنان هیجانی توپها رو مینداختیم که بیا و ببین. خیلی مزه داد بهمون نیشخند   

مامان شام دلمه برگ مو و کباب درست کرده بود و خاله اینا بعد از شام رقتن.

 روز دهم ( پنجشنبه 28  اردیبهشت 91)

امروز صبح خونه مامان بودیم وامیر حسین نگهبان بود و تا فردا صبح نمیومد. تا ساعت 6 خونه مامان بودیم و رفتیم از تیراژه سی دی "بابا لنگ دراز " رو خریدیم و یه سر به خونه زدیم و گلها رو آب دادیم و رفتیم شهرک.

امروز  قرار بود به مناسبت تولد پیمان اول دوستا برن کافی شاپ تو نیاوران  برن که پیمان زنگ  زد و گفت که بچه ها قراره برن خونه اونا و میخواست بگه که برنامه عوض شده و  اگه میخواهیم بریم بیاد دنبالمون  که من گفتم آرش نیست و  ان شاا..  بعدا. البته صبح هم شقایق زنگ  زده بود اگه میرم پیمان بیاد دنبالم که من تشکر کردم  و گفتم آرش نیست ودوست ندارم تو این جمع ها بدون آرش برم.

 شادان و مامان نازی با هم رفتن پارک و اونجا ایلیا روان آورد و مامان باباشو دیده بودن و با هم بازی کرده بودن.

حالا قراره فردا ناهار بریم خونه خاله فریبا.

 

روز یازدهم (جمعه 29 اردبیهشت 91)

امروز برای ناهار با خاله فریده رفتیم خونه خاله فریبا و روزبه و هدی جون هم اسباب کشی داشتن و داشتن میرفتن سمنان. یسنا هم خونه خاله فریبا بود و با شادان کلی بازی کردن. شادان از ذوقش داد خاله فریده موهاشو مثل " جودی ابوت " بافت خیلی با نمک شذه بود و بهش میومد.

ایندفعه با همدیگه بهتر کنار اومدن و قهر و آشتی شون کمتر از دفعات قبل یود.به حرف جالبی که یسنا زد این بود که وقتی شادانو سفت بغت کزده بود و صورتشوبه شادان چسبونده بود گفت : ما الان یه خانواده شدیم.  منهم از فرصت استفاده کردم و چنذ تا عکس قشنگ ازشون انداختم. روزبه با کامیون رفت و قرار شد هدی و یسنا فردا برن. بنده خدا هدی هم اسباب کشی داشت و هم کار شرکت و یه پاش خونشون بود و یه پاش شرکت. آخه قرار بود ممیز دارایی فردا بره شرکت و هدی مجبور بود به کاراش سر و سامونی بده وفردا عصر به سمت سمنان حرکت کنه.

عصر هم شادان با ایلیا قرار داشت و با مامان نازی رفت پایین و یکساعت بعدش هم من بهشون ملحق شدم. شادان و ایلیا به سختی از هم جدا شدن وهمش میگفتن ما تو مهد همدیگرو نمیبینیم.  حالا قرار شده فردا شب هم همدیگرو ببینن.

شادان با نانا رفت و سی دی " تینکر بل " رو خرید و برگشتیم  خونه شادان شام خورد و دندوناشو مسواک کرد و2 تا قصه براش خوندم و بیهوش شد.

عکس شادان و یسنا رو فردا تو یه پست جداگانه میزارم .



موضوعات مرتبط:

تاريخ : ۱۳٩۱/٢/٢۸ | ۸:۱٤ ‎ب.ظ | نویسنده : مامان شادان جون | نظرات ()