آخ جون آخ جون ، دخترم داره بزرگ میشه.

امروز اول خرداد 90 روزی بود که از طرف مدرسه ابن سینا تعیین شده بود برای گرفتن روپوش مدرسه.

صبح ساعت 7:30 بیدار شدیم ، شادان وقتی فهمید ساعت هفت و نیمه هول کرد و گفت دیر شده و من مهد نمیرم دیر شده .

آرش هم برای اینکه بیشتر شادان رو استرس نگیره بهش گفت امروز میخواهیم بریم مدرسه ، تا مانتوی تو رو بگیریم. پرسید مدرسه ی نورا که نمیریم ، من مدرسه تارا میخوام برم ، باشه؟

ما هم خیالشو راحت کردیم که همون مدرسه ای که دوست داری میبریمت.

حاضر شد و از طرف آیت ا.. کاشانی 8 دقیقه ای رسیدیم دم در مدرسه .

رفتیم داخل مدرسه و خانوم جانی گفتن باید برید مجتمع. و یه خانوم جوانی رو همراه ما فرستاد. توی راه در مورد رنگ مانتوی مدرسه صحبت کردیم و من گفتم که در تمام طول تحصیلم مانتوی مدرسه ام طوسی بوده و اینکه چرا رنگای شادتری استفاده نمیکنن و اون خانوم معلم هم توضیح داد که رنگای روشن زود کثیف میشه و برای مامانا هر روز شستن مانتو ها خیلی سخته. در آخر هم متوجه شدم که اون خانوم ، معلم کلاس اول مدرسه ابن سیناس و این نکته رو که معلمای کلاس اول با بچه ها بالا میرن رو گفت جدی نگیرید ، چون معلم کلاس اول پایه  است و هر کسی نمی تونه این مقطع رو درس بده . 

وایییییییییییییییییییییییییییییییییییییی واییییییییییییییییییییییییییییییییی مانتوشو تنش کرد سایز شادان شماره 20 بود ( لازم به ذکره   که سایز مانتو ها از 19 شروع میشد) انقدر با مزه شده بود که نگو . خیلی خیلی ذوق زده شده بود مقنعه و شلوارش رو هم پوشید خیلی با مزه شده بود .

انقدر خوشحال بود که به آرش گفت بریم خونه مامان نازی منو با مانتو ببینه و توی ماشین مقنعهاش رو سر کرد و به من گفت با موبایلت عکس بگیر و بزار روی صفحه ی موبایلت.

حالا هم که مامان آرش نبوده رفتن خونه ی عمه پروانه تا به پریسا نشون بده و به من گفتن برم اونجا. عمه که زنگ زد گفت وای چقدر قشنگه و چقدر بهش میاد.

دختر گلم به دنیای بزرگترا خوش اومدی.ماچمژه 



موضوعات مرتبط:

تاريخ : ۱۳٩٠/۳/۱ | ٢:۳٧ ‎ب.ظ | نویسنده : مامان شادان جون | نظرات ()