سلام
اول از همه عیدتون مبارک.
ما تو این یکماه مرداد خیلی از برکات ماه پرفضیلت رمضان فیض بردیم. اداره مون از ساعت 9 شروع میشد تا 2:30 بعدش میرفتیم خونه و بعد از استراحت به زندگیمون میرسیدیم. خداییش خیلی خیلی خوب بود.
حالا از امروز اومدیم سر کار و قراره که باز هم از 5 شهریور به مدت 6 روز تعطیل بشیم و خیلی ذوق زده ایم.
چهارشنبه ی قبل پانی از طرف خاله منیژه با من تماس گرفت و ما رو دعوت کردن شمال. ما هم بدون معطلی  پنجشنبه صبح زود حرکت کردیم به سمت نشتارود. اونجا خیلی به ما خوش گذشت شادان با شروین و پارسا بازی میکرد و من و پانی هم بعد از مدتها با هم بودیم و کلی لذت بردیم. از اونجاییکه کولر ویلا خراب بود و پنکه سقفی جوابگوی گرما نبود روزی 2 نوبت حداقل 2 ساعت توی آب دریا بودیم و رنگمون شده قهوه ای. اون قسمتهایی که از بدنمون بیرون بوده اختلاف رنگ فاحشی پیدا کرده با زیر مایو و رنگ طبیعی بدنمون. بعدازظهرها که میرفتیم تو آب احساس لیپتون بودن میکردی چون آب مثل آب کتری داغ بود ولی بهتر از عرق ریختن توی ویلا بود.
شادان خودشو با پارسا خفه کرد یه لحظه هم ازش غافل نبود و احساس بزرگی باعث میشد که دم به دقیقه بغلش کنه که با مخالفت همه روبرو میشد. آخه شادان 18 کیلوهه و پارسا 11 کیلو و همچین اختلاف وزنی با هم ندارن و خطرناکه. اونجا شادان و شروین علاوه بر بازیهای معمول همه بچه ها ، با PSP  بازی میکردن یا پرشین تون نگاه میکردن و ساعت 9:30 شب بیهوش میشدن.
 
 شادان خانوم و آقا پارسا 8 صبح
  شب اول طبق قولی که پانی به بچه ها داده بود و گفته بود میبرمتون پارک ، رفتیم متل قو و اونجا کمی بازی کردن ولی از اونجاییکه هر دو خسته بودن شادان کلی نق زد که شروین با من بازی نمیکنه و دوست جدید پیدا کرده و بعد هم رفتن ماشین برقی سوار شدن اونهم 2 بار.
 
آقا پارسا و آقا شروین
پانی به من گفت بیا بریم این کشتی رو که برای بچه ها گرفتیم خودمون سوار شیم . رفتن نشستن نوک کشتی  همان و جیغ زدن من همان. هر چی بالاتر میرفت آقاهه اون دسته اهرم رو بیشتر میکشید و ارتفاع بیشتر میشد تا جایی که احساس ترس کردم و هر آن احساس کردم سرم داره گیج میره و دست چپم درد گرفته ، تازه یادم افتاد که من عمل قلب باز کردم و ممکنه خطری برام پیش بیاد. اونموقع بود که فریاد میزدم آقا من ناراحتی قلبی دارم تو رو خدا نگهدار که این التماسها افاقه کرد و دیگه بیشتر از اون تاب نخورد و کم کم کشتیه ایستاد. برای اولین بار حسابی زهره ترک شده بودم و وحشت تمام وجودمو گرفته بود تو اون لحظات یاد اخبار یکماه پیش افتادم که تو اردبیل یکی جونشو تو همین وسایل بازی از دست داده بود . وقتی پام رسید زمین تازه زانوهام شروع کرد به لرزیدن و عقلم بکار افتاد که چرا سوار این وسیله شدم اینجا که دیزنی لند نیست که بتونم به دستگاههاش اعتماد کنم. 
خلاصه این هم ماجرایی بود ولی اون شب به این نتیجه رسیدیم که وقتی بچه ها با هم بازی میکنن حسابی خسته میشن و لزومی نداره قول پارک بیرون بهشون بدیم.
از اونجاییکه شادان خانوم روز یکشنبه 29 مرداد تولد دوستش روژان صادقیان دعوت داشت ما بامداد روز یکشنبه ساعت1 به سمت تهران حرکت کردیم و 5:30 صبح رسیدیم خونه. تا ساعت 1 ظهر خوابیدیم و ناهار رفتیم خونه مامان نازی.       
حالا توی یه پست مستقل در مورد تولد روژان جون مینویسم.
القصه اونجا من و پانی فهمیدیم چرا قدیما چندتا میزاییدن وقتی دسته جمعی زندگی کنی و هر کسی بتونه برای مدتی بچه ات رو نگهداره اصلا متوجه نمیشی بچه داری سخته یا بچه گریه میکنه و خسته و بیحوصله و کلافه نمیشی.
اونجا شادان باز هم اعتراف کرد که من قبلا 4 تا مامان داشتم ولی الان میگم 5 تا مامان دارم : مامانازی- مامان شلان ، شما ، خاله منیج ( منیژ ) و خاله پانی. شادان واقعا و از صمیم قلب خاله منیژ رو دوست داره این مربوط به الان نمیشه ، شادان از نوزادیش عاشق خاله منیژ بود و هر وقت خاله منیژ میومد خونمون شادان تا یکی دو روز سر و صداهاش مثل خاله منیژ بود. حتی نازی جون میگن که باغ بدون خاله منیژ سوت و کوره و بودنش شور و حرارت خاصی به جمع میده ، خدا به همه بزرگترها سلامتی و نشاط بده.
پانی از اونجایکه عاشق دختره و تمام مدت بارداریش آرزو میکرد بچه دومش دختر باشه ، که نشد یه جورایی شادان و دوست داره و با تمام وجود بهش میگه خاله بیا یه بوس خوشگل به من بده یا منو از اون بوسهای سفتت بکن و بعد هر بوسه هم میگه کلی مزه داد ، کیف کردم. بعضی کارهای پارسا شبیه به کوچیکیهای شادانه و پانی تمام مدت میگه من با لذت از شادان تیکه میگرفتم و میخوردم.
هر چی شروین پسر آروم ، مرتب ، صبور ، کم غذا وحرف شنوییه ، پارسا زبل ، شیطون ، تقس و شکموست.
شنبه شب خاله منیژ و مامان رفتن کنار شادان دراز بکشن و به اصطلاح چون شب آخر بود پیشش باشن تا بخوابه شروع میکنن به صحبت کردن. خاله منیژ به شادان میگه : خاله دیدی اتاق شروین چقدر تمیزه ، اتاق تو هم تمیزه اگه بخواد پارسا بیاد خونتون باید مرتب باشه ها ؟ ( خداییش اتاق شروین مثل عکس توی مجله هاست همه چیش سر جاش و مرتبه ، همه کارش رو هم خودش میکنه از گردگیری کتابخونه و میزتحریر تا چیدن لباسها و اسباب بازیهاش توی کمد و دراور . لازم بذکره که 3 سال از شادان بزرگتره ولی با این اوصاف دخترهای همسن و سال شروین هم به این مرتبی نیستن یا من لااقل ندیدم )
شادان میگه بله.
مامان میزنه زیر خنده. خاله منیژ میگه شادان مرتب نیست؟ چرا مامان شلان میخنده؟
شادان خانوم هم دومرتبه میگه بله مرتبه . تازه اتاق شروین که مرتب نیست ، اون روز که رفتیم خونشون زیر میز اتاقش یه دونه دستمال کاغذی افتاده بود.
و این بود که خاله منیژ و مامان از خنده منفجر شدند.خندهخندهخنده
 


موضوعات مرتبط:

تاريخ : ۱۳٩۱/٥/۳۱ | ۱٠:۱۳ ‎ب.ظ | نویسنده : مامان شادان جون | نظرات ()