امروز شادان خانوم با مقنعه و مانتو رفت مدرسه.

دوشنبه شب  هفته ی پیش ما از سوئدبرگشتیم و از سه شنبه اش ( فرداش ) مدرسه شادان شروع میشد. از اونجایی که ما دیر وقت رسیدیم و ساعت ما هم 2.5 جلوتر از اروپاست تا ساعت 10 صبح سه شنبه خوابیدیم. وقتی از خواب بیدار شدم هنوز شادان خواب بود. با آرش صحبت کردم و پرسیدم بفرستیمش مدرسه ؟ گفت که بره ولی لباساش اینجا نیست که. بالاخره شادان ساعت 11 از خواب بیدار شد و دل رو زدم به دریا و زنگ زدم مدرسه و با خانوم جانی صحبت کردم. خانوم جانی با چنان شور و حرارتی از اومدن ما استقبال کرد و گفت که حتما شادان رو بیارید اشکالی نداره الان بیاد ما تا یک ربع 2 هستیم. گفتم خانوم جانی ما اینجا منزل مادرشوهرم هستیم و شادان اینجا هیچ لباس فرمی نداره که باهاش بیاد . در جواب گفت مسئله ای نیست با یه بلوز و شاوار بیاریدش. امروز کلاس بندیش بوده بیاد با معلم و کلاسش آشنا بشه.

ما هم به شادان صبحانه  که چه عرض کنم ظهرانه نیمرو میل کرد و ساعت 12 بردیمش دبستان.

با شادان رفتم بالا و با خانوم جانی صحبت کردم و پس از خوشامدگویی خانوم جانی با صدای بلند از دفتر پرسید گیتا جون شادان تو کلاس شماست؟ گفتن :نه. بعد پرسید : نگین جون شادان تو کلاس شماست؟ جواب اومد بعله.

خیلی خوشحال شدم چون هم شادان جون از نگین خیلی خوشش اومده بود و هم معلم تارا بوده و شادان فکر میکنه هر چی مربوط به تارا باشه منحصر به فرده .لیلا هم از نگین جون خیلی راضی بود و تعریف میکرد.  من خودم از گیتا خیلی خوشم اومده بود چون مصاحبه اش رو گیتا انجام داده بود و من خیلی شیفته ی اخلاق و سکناتش شده بودم. شادان خانوم رفت تو کلاس نگین جون و خانوم جانی به من گفتن که ساعت 1:45 مدرسه تعطیل میشه شما برو و یکساعت دیگه بیا. تا اومدم برم زنگ تفریح خورد و من دیدم شادان اومد از کلاس بیرون. باهاش رفتم تو حیاط و ازش پرسیدم  دوستای جدید پیدا کردی؟ جواب داد : نه هیچ کس رو نمیشناسم. پیشش ایستادم و دو تا عکس ازش گرفتم . بهش گفتم شادان بیا ببینیم تارا رو میبینیم؟ یه خورده چشم چرخوندیم تا اینکه من دیدم تارا داره از پله ها میاد پایین  تا به شادان گفتم شادان تارا اونجاست. با سرعت باد دوید و تارا هم با ذوق گفت شادان. جوری

همدیگر رو بغل کردن که انگار بعد از سالها دوری به هم رسیدن و همدیگرو بوسیدن . منم دو تا عکس ازشون گرفتم. و باهاشون خداحافظی کردم و رفتم به خونه یه سری بزنم. رفتم و برگشتم دیدم زنگ خورده رفتم تو حیاط مدرسه و اول نرگس تورانی رو دیدم و حال و احوال کردم و بعدش تارا رو دیدم . تا دیدمش و پرسیدم شادانو ندیدی؟ بلند شد و رفت زد به یه خانومی . دیدم لیلا برگشت و شروع کرد به سلام و احوالپرسی و تارا از ما دور شد و رفت سمت ساختمون. رفت و با شادان برگشت و با ذوق و شوق گفتن که فردا با هم میریم اردو.

 با لیلا که صحبت کردم گفت اولا گرمه بعدشم من مریضم و صدام در نمیاد و منم که وسیله نداشتم و مجبور بودم با لیلا برم از رفتن منصرف شدم و تصمیم گرفتم برم اداره.

صبح چهارشنبه شادان پیش مامان نازی و باباش موند و من رفتم اداره. تو این ماه قراره شادان اینها روزهای یکشنبه و سه شنبه دروس تخصصی داشته باشن و روزهای دوشنبه کلاسای فوق برنامه و چهارشنبه ها اردو برن.

تا اول شهریور ( 4 هفته ) میرن مدرسه و بقیه اش از مهر شروع میشه. یکشنبه صبح ساعت تا زنگ زد شادان مثل سشتیر پرید و خیلی مودب با صدای بلند و لب خندون گفت سلام مامانی. بعدشم صبحانه اش رو کامل خورد و با من و آرش روانه مدرسه شد. دیروز هم کلاس ورزش و ارف داشتن و بهم موقع خواب گفت که عمو موسیقی بهمون گفت بلز بخریو من گفتم مهد کودک به من داده و تازه اون موقع بود که بنده متوجه شدم که کلاس موسیقی داشتن و عمو براشون آهنگای رنگین کمون رو زده و خونده. تو کلاس ورزش هم که تو نمازخونه رفته بودن چرخیده و چشاش رو بسته بوده و خورده بود زمین و وسط ابروهاش ساییده شده بود و یه کوچولو زخم شده بود.

امروز دومرتبه دروس تخصصی و زبان دارن و فردا میرن اردو تیراندازی و سوارکاری کنن و خیلی خوشحاله.با این مقنعه عالمی داره مامان آرش میگفت روز اول که از مدرسه اومده بوده ناهارش رو هم با مانتو و مقنعه خورده. لپاش شده بوده سرخ از گرما ولی حاضر نبوده از سرش دربیاره. منم اسمش رو روی مقنعه و یقه مانتوهاش گلدوزی کردم تا تشخیصش براش راحتتر باشه.    



موضوعات مرتبط:

تاريخ : ۱۳٩٠/٥/٢ | ٢:٤٢ ‎ب.ظ | نویسنده : مامان شادان جون | نظرات ()