شادان خانوم تو این 24 روز تعطیلات عید کاملا پشتش باد خورده بود و با سختی تکالیف عیدش رومی نوشت و من هم براش بعضی موقع ها رونویسی و دیکته میدادم بنویسه ، بیشتر از این نمیشد بهش فشار بیاریم ون واقعا خسته بود.
دیروز از مدرسه که اومده بود نشسته بود سی دی نگاه کرده بود و نصف تکالیفش مونده بود و تا دومرتبه رو غلتک بیفته و بشینه پای مشق و دیکته زمان برد جوریکه از ساعت 9 تا 10:30 داشت دیکته مینوشت وسریال "  آب پریا " نگاه میکرد.
چون دیروز عصر خسته بود و بیهوش شده بود شب تا 11:30 تقلا میکرد و خوابش نبرد و صبح با بدبختی از خواب بیدار شد و شیرین شیرینها بود. بداخلاقی میکرد و لج کرد که ساقی که دادی زیر شلوارم بپوشم اذیتم می کنه و جوراب نمی پوشم و  موهامو اینجوری نبند و اینجوری ببند ، کیفم رو بیار و به این دست نزن و......
توی راه پله هم مدام گیر داد و گفت مامان ، مامان . منتظر بود من یه چیزی بگم شروع کنه به بداخلاقی و منهم محلش نذاشتم تا رسیدیم دم در . آخرش کاسه صبرم لبریز شد و یه نیشگون ازش گرفتم و رفتیم سمت ماشین . تا رسیدیم باباش از قیافه اش متوجه شد و پرسید چرا این طوری میکنی و چرا جوراب نپوشیدی و یکهو عصبانی شد و در ماشین رو باز کرد . گفت : پیاده شو ، برو پایین از الان اینقدر یکدنده و خودرای خدا به دادمون برسه.
شادان در این مواقع سکوت می کنه و چیزی نمیگه باباش هم باهاش اتمام حجت کرد و گفت که اگه امروز ساعت  4 بیام و ببینم مشقهات تموم نشده تلویزیون و بازی ممنوع میشه و کیفت رو هم جمع می کنم و فردا صبح دم در مدرسه بهت میدم.
حالا صبح ساعت یکربع 3 زنگ زده به من میگه هنوز مشقهامو تموم نکردم . بهش گفتم الان بابات میاد اونجا ها. دیدم پشت تلفن میگه یا ابوالفضل ، خدا به دادم برسه و گوشی رو قطع کرد. قبل از 4 هم کارش تموم شد.
موفق باشید و ایام به کام


موضوعات مرتبط:

تاريخ : ۱۳٩٢/۱/۱۸ | ٥:٥۱ ‎ب.ظ | نویسنده : مامان شادان جون | نظرات ()