سلام با تاخیر روز مادر مبارک.
روز کارگر و معلم هم مبارک.
روز چهارشنبه مامان نازی رفتن شمال شهسوار و به من گفتن برای روز چهارشنبه نیستن شادان رو از مدرسه بگیرن . شانس ما ،  اون روز هم شورای معلمان داشتن و مدرسه ساعت 10:45 تعطیل میشد و گزینه آوردنش به اداره منتفی میشد چون از ساعت 11 تا 4 نمیشه بچه رو تو اداره نگه داشت هم اون خسته میشه و هم من و همکارام ، گزارش سالیانه داشتم و مجبور بودم سرم به کارم باشه.
 

از اینرو توفیق اجباری شد و مرخصی گرفتم و خودم دنبال گل دخترم رفتم. خیلی خوشحال شدمن رو دم در دید و باخوشحالی گفت : مامان شاگرد نمونه شدم. خانوم من و مهرانا رو شاگرد نمونه اعلام کرده و تا دوشنبه مبصرم. مامان ، نیلوفرزنگ دوم گفت : شادان اسمت رو بالای پلی کپی دیدم ، این هفته تو شاگرد نمونه ای.
میگفت : مامان باورم نمیشه ، آخ جون. راستی مامان مطمئنم دیکته ام روبدون غلط نوشتم ولی خانوم تصحیح نکرده شنبه میده. حالا امشب من رو سیرک میبری؟
لادن ، مامان رایا هم با من بود  کلی ابراز احساسات کرد و بهش تبریک گفت.  
منهم مثل صبح بهش اطمینان دادم که چون قول داده بودم ببرمت میبرمت. حالا که جایزه ویژه داری.
 
 
 
جایزه شادان خانوم به خاطر نمونه شدن
 
 
 
با هم رفتیم اکباتان خرید کردیم برای مامان و ناهار رفتیم خونه مامان شلان . امیر هم اومد و بعد هم بابا و بابا آرش اومدن . ساعت 7 با مریم جون با مامان مانیا قرار گذاشتیم وی فکر ترافیک روز مادر رو نکرده بودیم . بعد از 1ساعت و چهل و پنج دقیقه تو ترافیک موندن بالاخره رسیدیم به بوستان ولایت و سیرک خلیل عقاب .
ده دقیقه ای میشد شروع شده بود حدودا 100 نفر اومده بودن. جالب بود برای بار دوم بودکه به سیرک خلیل عقاب میرفتیم و این سری شادان خانوم 2 سال و نیم بزرگتر شده بود و بیشتر متوجه میشد و کلی شلوغ کردیم و به بچه ها خوش گذشت. دفعه قبل تعداد هنرمندهای خارجی بیشتر بود و کارهای متنوع تری انجام می دادن واز همه مهمتر تو پارک ارم بودکه برای ما خوش مسیرتر بد هرچند اون دفعه هم از خونه مامان اینا رفته بودیم و تو ترافیک پارک وی و یادگار مونده بودیم . بابا آرش گفت با این قیمت دلار خیلی هزینه بالا میبره و آقای خلیل عقاب هم میگفتن که لطفا مسئولین همکاری کنن ، سیرک از مفیدترین تفریحاته برای همه علی الخصوص بچه ها و من دغدغه این مسئله رو برای مردم سرزمینم دارم.
 
اسبهای پونی
 
 
 
 
 
 
ببر خواب آلو
 
 
 
 
نمایش شیر در قفس
 
 
 
خدا بهش سلامتی بده و قوت.
پنجشنبه مامان زنگ زدو گفت خاله سوسن اومده و ناهار بیایید اینجا و بابا از شرکت اومد دنبال من و شادان و رفتیم اونجا. عصر هم یکدفعه ای را ه افتادیم و رفتیم کرج ، باغ .
صبح جمعه با شادان خانوم رفتیم بیرون باغ تو محوطه قدمی بزنیم و به اسبهای پریسا سر بزنیم. این کارو به خاطر آشتی دادن شادان جون با حیوانات با جون و دل انجام دادم و ازش استقبال کردم.
اسبها تو دو قسمت نگهداری میشدن یه قسمت 6 تا اسب و کره اسب بودن که هرچی شادان خانوم خودش روکشت و صداشون کرد محلش نذاشتن که نذاشتن ، رفتیم قسمت جلوتر 2 تا اسب تو اون قسمت بودن و در حال چریدن و خوردن برگهای درختای گردو  و علفهای زمین. اینسری شادان خانوم تا اسبه رو صدا کرد اومد طرفشو با یه متر فاصله علفی که کنده بود از پشت پرچینه سمت دهن " توپولو"  ( این اسمیه که شادان خانوم براش گذاشته ) گرفت. بعد از چند دقیقه یه کم جلوتر رفت و یه نیم ساعتی گذشت تا بدون استرس و انقباض و با خیال راحت ولی با کمی ترس یا بهتر بگم وسواس ( در مواردی که احساس میکرد الان دستش میره تو دهن اسبه کمی خودشوعقب میکشید ) بهشون غذا داد . یهو سرمونو چرخوندیم و دیدیم 4 تا اسب دورمون ایستادن و با همدیگه جدل میکنن تا علف ها رو از دست ما بگیرن.
 
 
 
 
 
 
 
 
بعد از یکساعت راه افتادیم بریم باغ خودمون که دم درباغ عمه افسانه اینا شادان بهم گفت مامان نگاه کن. اونجا یه توله سگ کوچولوی سیاه خوابیده .
رفتیم جلو و دیدیم به جای یکی 6 تا توله اند ، 2 تا سیاه 4 تا قهوه ای. انقدر گرسنه و ضعیفن که نای تکون خوردن ندارند. نازشون کردم ولی به شادان اجازه ندادم بهشون دست بزنه چون بینهایت کثیف وهپلی بودن و ممکن بود شادان به موها یا چشماش دست بزنه و حوصله شپش و عفونت چشم نداشتم.
 
شادان و توله سگها
 
 
 
 
جلوتر یه کفشدوزک دیدیم و بهش اجازه دادم برش داره و دختر خانوم من هم مثل اینکه داره شیری رو در دستاش مهار میکنه ، فاتحانه و با افتخار کفشدوزک رو برداشت و با هم به سمت خونه رفتیم.
خاله پانی و آقا پسرا حدودای 11:30 اومدن و شادان خانوم آقا شروین شروع به بازی کردن . این وسط شادان از پارسا غافل نبود و با اونهم کلی بازی کرد.
آقا پارسا شیرین زبون شده و اسمها رو با تلفظ خودش میگه:
شادان : داندی
شیلا: کی لا
پانته آ : پانتی یا
شروین : دادا
منیژ : مندی
سوسن : اوسن
آرش : آ   رش .
آقا پارسا ، خیلی خوردنی و شیرین شده و از بازی با شادان خانوم کلی کیف میکنه و لذت میبره . در ضمن از شادان حساب هم میبره اگر کار اشتباهی کنه میشینه و تا وقتی که شمردن شادان تا 10 تموم نشده از جاش تکون نمیخوره.
 
 
 
 
 
در حال تقسیم گوجه سبزهای درخت
 
 
 
 
جمعه شب شادان رو فرستادم حمام و با ذوق و شوق خوابید. صبح که از خواب بیدار شد به باباش گفت : بابا تا صبح خواب مبصریم رو دیدم. زودتر از همیشه حاضر شد و رفتیم تا به صف برسه. خودش میگفت : من با مهرانا هماهنگ کردم که اگه دیر برسم اون بچه ها رو مرتب کنه.
منهم به بابا آرش گفتم : فکر کنم خانومشون هم تا صبح خواب سکه روز معلمش رومیدیده.شیطان
به موقع رسیدیم مدرسه و دیروز عصر تعریف میکرد که من وسط صف بودم و مهرانا جلوی صف رو مرتب میکرد . اون تو هم تو هم بچه ها رو چیده بود و من بچه ها رو با فاصله از جلو نظام مرتب میکردم ، آخر صف مرتبتر از جلو بود فکر کنم . اون موقع که پارمیس پارمیدا مبصر بودن انقدر صف رو بد مرتب میکردن که میرفت قاطی صف کلاس دومی ها.
دیروز مامان هلیا به همه اس ام اس زده بود که هرکی میخواد میتونه ساعت 11:15 بیاد مدرسه.
من که نرفتم ولی بعضی مامانا رفته بودن و کادوی خانومشون رو تقدیم کرده بودن.
از اونجاییکه مامان نازی هنوز نیومده بود با مامان هلیا هماهنگ کردم که  بهشون زحمت دادم شادان رو بردن دمدر خونه پریسا و ساعت 4 رفتم دنبالش و انقدر بچه خسته بود تا 6:30 خوابید و تا 10 شب کلی مشق نوشت.
الان که آخر سال شده  خانومشون گفته کتاب کارتون رو ببرید تو خونه انجام بدید و کلی ریاضی عقبن.
دیشب شادان بلد نبود جمع 5 تایی و 10 تایی انجام بده و تا 11 شب بابا آرش داشت باهاش سر و کله میزد که بگه 30 با 5 جمع بشه چند میشه؟ بچه قاطی کرده بود اساسی و گیج میزد.
آرش نگران شده نکنه شادان یاد نمیگیره ولی من مطمئنم شادان خیلی باهوشه و خانومشون باهاشون درست کار نکرده. حالا امروز بهشون گفته از فردا هم درس میدم هم دوره میکنم. زحمت کشیده واقعا.
خدا به داد بچه هامون برسه سال آینده چون خواهر نوش آفرین میگفت ریاضی سال دوم خیلی سخت و پیچیده شده. تابستونی داریم امسال ما و شادان خانوم.
 
بقیه عکسها
 
 
 
 شادان میگفت : مامان میشه به پریسا بگی یکی از اسبها رو بده به من ؟
 
شادان به این کره میگه ماه پیشونی
 
 
 
 صبح پنجشنبه رفتیم آزمایش خون و ادرار دادیم برای عفونت ادراری که شادان تو عید گرفته بود و آنتی بیوتیک میخورد.
 
 
 
 
 


موضوعات مرتبط:

تاريخ : ۱۳٩٢/٢/۱٥ | ٧:۱٤ ‎ب.ظ | نویسنده : مامان شادان جون | نظرات ()