از امروز اردوی تابستانی اداره برای دخترها شروع شد و شادان خانوم از خوشحالی تو پوست خودش نمی گنجید. از دیروز خیلی خوشحال بود و هر چی می گفتم جوابش فقط " چشم " بود. الان برو حمام ، الان سی دی نبین ، فقط یک ربع اجازه داری کارتون نگاه کنی ، برو دسنشویی ، دندونهات رو مسواک کن ، الان وقت خوابه. تصورش رو بکنید که شادان جون جواب همه اینها رو با  " چشم " می داد.تعجب


علیرغم اینکه دیروز تا ساعت  5:30 خوابیده از ذوق استخر و ابزی با بچه ها ساعت 10 رفت تو اتاقش کتاب خوند و خوابید.

دیشب به من گفت : مامان صبح با شما میام ؟ گفتم : نه من با سرویس اداره میرم شما ساعت 8:30 با بابا بیایید باشگاه من هم میام اونجا.

گفت : نمیشه فردا رو با هم بریم؟ شما هم با ما بیای؟

فکر کردم روز اولشه و  هر بچه ای دوست داره که با مامان و باباش بره جای جدید به همین خاطر گفتم باشه با شما میام. تو دلم گفتم  جهنم که کسر کار بخورم اولین آیتم مهم تو زندگی هر آدمی خانواده و بچه شه. وقتی دوست داره با من بره حتما این کار روانجام میدم چون  این روز رو دیگه نمی تونم هیچ وقت براش تکرار کنم  و در خاطرش همیشه می مونه که اولین سالی که من میخواستم برم اردوی تابستانی و هیچ کس رو نمی شناختم مامانم دیر اومد و من منتظر موندم  و ...... .

اول قرار بود من که بیدار شدم برای شادان خانوم خاگینه درست کنم و بعد ایشون رو بیدار کنم و  ایشون پدر محترم رو که بعد همه چیز تغییر کرد.

صبح به محض اینکه ساعت 7 زده شد شادان خانوم با خوشرویی تمام از اتاق اومد بیرون و با لبخند سلام کرد و بوس داد. دومرتبه مثل دیشب همه چی به چشم ختم میشد و من تو دلم آرزو میکردم این ساعات هرگز تموم نشه. لباسهاشو پوشید ، موهاشو شونه کرد و زودتر از منو باباش حاضر شد و دم در ایستاد . چند تا ژست هم گرفت ازش عکس گرفتم و با هم اومدیم سوار ماشین شدیم.

صبح با هم رفتیم تا سالن " آمادگی جسمانی " و بهمون گفتن بچه ها رو بزارید و برید یکربع به چهار بیایید دم سالن آمفی تئاتر دنبالشون. اومدم اداره ولی احساس کردم شادان خانوم یه حس خاصی موقع خداحافظی داشت. تو چشماش یه کم اضطراب رو میشد دید. خانومی که مسئول بچه ها بود گفت برید خیالتون راحت ما مواظبشونیم.

اومدم اتاقمون ولی دلم تمام مدت اونجا بود آخه دیروز گفتن برنامه کلاسها عوض شده و دیگه ووشو و شطرنج ندارن به جاش گروه ب و س با هم ادغام شدن و برنامه شده " کبدی " که همون " زوو " بچه گیهامونه و " ژیمناستیک " و استخر.

  ساعت 10:30 دیگه طاقتم طاق شد و به فرشته گفتم نگرانم. اونهم زنگ زد به استخرو سفارش شادان رو کرد بعد هم بهم گفت که میگن چون اینها کوچولون و روز اولشه اگه مامانها بخوان بیان کمک.

ساعت 10:45 رفتم دم در استخر و دیدم شادان اینا اومدن از پله ها بالا و گفتن زود رفتیم بهمون گفتن 11:15 بیاین بچه های قبلی هنوز تو استخرن. اونها از خدا خواسته دویدن سمت تاب و سرسره و و سایل بازی .

جالب اینجا بود که همه بچه ها از دیدن یکی از مادرها خوشحال شده بودن و هی میومدن وابراز احساسات به من میکردن ، شادان خانوم به محض دیدن من کیفش رو داد به من و یکی از دخترها به نام "رزا" رفت سراغ چرخ و فلک. به عبارتی دخترمون اصلا محلم نذاشت .

ساعت 11:15 رفتیم داخل استخر و اونجا به شادان و یکی از دخترها به نام فریمهر رو کمک کردم برن تو رختکن و مایوشون رو بپوشن و کیفهاشون رو تو کمد گذاشتم و بردمشون سمت استخر دوش بگیرن.

اول " فرا " جون بهشون مسائل امنیتی روتذکر داد و گفت که چه کار باید بکنند و چه کارهایی نباید بکنند و مسائل بهداشتی رو توضیح داد و بعد همگی رفتن استخر. یکی از خانومهای استخر که از قبل منو میشناخت اومد گفت دخترتو به من نشون بده حواسم بهش باشه و من شادان رو بهش نشون دادم ، نایلونی که حوله شادان و فریمهر توش بود رو گرفت و گذاشت کنار استخر  و به شادان گفت که حوله رو کجا گذاشته . برگشت و بهم گفت برو خیالت راحت.

من هم برگشتم و با خیال آسوده پشت میزم نشستم. الان ( ساعت 2:30 ) یکی از مامانا رو دیدم گفتم چطور بودن؟ گفت : خیلی بهشون خوش گذشته ولی خسته و بیهوشن و الان بردنشون سالن نمایش فیلم و میخوان بهشون فیلم نشون بدن.

حالا لحظه شماری میکنم برم دنبالش ببینم چه چیزهایی از اولین روز در محیط جدید میخواد برام تعریف کنه.



موضوعات مرتبط:

تاريخ : ۱۳٩٢/۳/٢٧ | ۳:٢٥ ‎ب.ظ | نویسنده : مامان شادان جون | نظرات ()