سه شنبه برا ساس اعلام قبلی کلاس زبان کانون ، جلسه یازدهم والدین باید به کلاس بروند و یه جورایی جلسه اولیا و مدرسانه.

از دوشنبه یه پچ پچ هایی بین بابا آرش و شادان خانوم بود و  میگفتن یه رازه ، البته شادان چند بار وسوسه شد که رازشون رو به من بگن ولی من و بابا آرش بهش گفتیم که راز بین دو نفر باید بمونه وگرنه به اون راز نمیگن و از این حرفها و شادان خانوم تحمل کرد و با لبخند ملیحی میگفت که من و بابا وقتی شما رفتی کلاس با هم میخواهیم جایی بریم.

من رو ساعت 6:10 گذاشتن دم در کلاس و خودشون رفتن و ساعت 7:30 با تموم شدن جلسه اومدن دنبال من. وقتی برگشتم دیدم خیلی خوش و خندونن و بابا آرش گفتن که با شادان خانوم رفته بودیم هایپر می چون شادان خانوم از من خواهش کرده بودن ببرمشون.

بابا آرش گفتن که من هیچ جیزی به شادان خانوم نگفتم ، خودش رفت چرخ کوچیک برداشت و خیلی مرتب از ردیف آخر شروع کرد به چرخیدن و از هر چیزی که میخواست یه دونه برمیداشت مثل شیرکاکائو ، دنت ، کیک بینگو ، پودر کیک آماده ، تی تاپ و یه بسته ساقه طلایی که میگفت این رو بابا برداشته  بعد هم به بابا گفته میشه بریم بالا هم یه چرخی بزنیم؟ بابا گفت که شادان جون چرخش رو یه گوشه گذاشته و رفتن بالا و  از قسمت سی دی فروشی 3 تا سی دی خریدن و به آی تی مال هم رفتن و  یه نگاهی به لپ تاپ ها و کامپیوترها زدند و دو تا روزنامه مخصوص آیتی مال که کد قرعه کشی داره برداشتن و  بعد برگشتن پایین طبقه اول و خیلی شیک دخترمون رفته تو صف صندوق ایستاده تا نوبتش بشه. یه آقایی مثل اینکه توجهی نکرده به اینکه خانوم کوچولو ایستاده و رفته جلوی شادان که برای حساب کردن . در همین حین بابا آرش گفتن که شادان خانوم برگشتن رو به اون آقا و گفتن : آقا شما من روندیدی که تو صف منتظر ایستادم ؟ من هم خرید کردم و الان نوبت منه شما باید پشت سر من بایستی.

بابا آرش تعریف کرد که کلی کیف کردم که شادان خانوم بدون اینکه کم بیاره محکم و با اعتماد به نفس به اون آقا تذکر داد که باید صف رو  رعایت کنه .بعد هم تمام خریدهاش رو از سبد گذاشته  جلوی خانم صندوقدار و  خودش هم داخل نایلکس گذاشته و کارت رو  به خانوم صندوقدار داده و رمزش رو گفته و  تشکر کرده و با بابا اومدن بیرون.

بابا آرش گفتن تو تمام این  مدت من اصلا بهش کاری نداشتم که شادان خانوم چه کار میکنه یا چی میخواد بخره کاملا راحت گذاشتمش خودش هرچی میخواد بخره و در آخر خیالم هم راحت شد که میتونه گلیمش رو از آب دربیاره.



موضوعات مرتبط:

تاريخ : ۱۳٩٢/٥/٢٠ | ٢:٢٠ ‎ب.ظ | نویسنده : مامان شادان جون | نظرات ()