دیروز سه شنبه 19 شهریور، جشن اردوی تابستانی شادان اینها بود .


  روز دوشنبه که رفتم دنبال شادان خانوم یه برگه ای روبهم داد که از والدین بچه ها دعوت شده بود که در مراسمی که از ساعت 13:30 الی 16 بود حضور بهم رسانند.شادان جون توی ماشین به من گفت: فردا باید ساعت 8 بیام تمرین داریم . من رو برای گروه نمایشی ژیمناستیک انتخاب کردن ، مربیم هم شماره شما روگرفته تا بهتون زنگ بزنه. عصر لادن جون مربی شون زنگ زد و  خواهش کرد که شادان جون رو برای 8 صبح ببرم باشگاه.

شب شادان خانوم از مامان نازی دعوت کرد که حتما بیان و گفت شما ساعت 1 بیا. دیر نکنی ها.

شادان خانوم سه شنبه هم جلسه آخر کلاس زبانشون بود و امتحان فاینال داشت و از این بابت که احتمالا خسته میشه و  ممکنه امتحانش رو خراب کنه ، نگران بودم. خودش انقدر ذوق داشت که نخواستم ناراحتش کنم از طرفی به خاطر اینکه مهدشون دوزبانه بود میدونستم شادان بیشتر چیزها رو بلده ولی ممکنه تو نگارش اشتباه کنه. با خودم گفتم رهاش کن بزار به علاقه اش برسه ، حساسیت بیمورد ممکنه از زبان و هرچی کلاسه زده اش کنه.

صبح سه شنبه با خوشرویی از خواب بیدار شد و صبحانه اش رو خورد و با من اومد باشگاه . تا ظهر موندم قسمت و ساعت 1:15 با یکسری از مامانا رفتم باشگاه. قبلش به آرش زنگ زدم وگفتم که دوربین روهم بیاره. بابا آرش رفت دنبال مامانازی و  ایشون رو آورد. توی سالن جای سوزن انداختن نبود جشن دخترها و پسرها رو یکروز انداخته بودند و سالن گنجایش نداشت و بیشتر اولیا یا سرپا ایستاده بودند یا بچه هاشون ( اونهایی که برای تیم انتخاب نشده بودند ) رو پاشون نشسته بودند.

اولین برنامه قران دخترها و پسرها بود سپس برنامه ژیمناستیک پسران ، سپس تئاتر دختران و بعد از اون ژیمناستیک دختران که دو گروهشون کرده بودند گروه اول زیاد هماهنگ نبودن و تعدادشون زیاد بود و شادان توگروه دوم بود که حرفه ای تر بودند و حرکات پیشرفته تری داشتن بالانس و بالانس پل و ..... .

شادان عالی از پس کارش بر اومد و بالانس پل بسیار زیبایی زد جوری که خودش خیلی خوشش اومده بود و وقتی اومدیم خونه و شب نگاه کرد از باباش خواهش کرد چند بار بزنه نگاه کنه.

وقتی رسیدیم خونه ساعت 20 دقیقه به 6 بودو از من خواهش کرد بزارم یه چرت کوچولو بزنه و ساعت 6:10 دقیقه با التماس بیدارش کردم و در حالی که گیج میزد رفت کلاس.

موقعی که رفتم دنبالش دیدم معلم کلاسشون افسانه جون اسم دانش آموزان رو زده و اولین اسم توی  شاگرداش اسم شادان بود. کلی خوشحال شدم و رفتم دیدم که دفترش رو  توی لیست دفترهای نمونه ننوشته. برام  تعجب آور بود چون دفتر شادان عالی بود ولی پیش خودم فکر کردم چه فرقی میکنه مهم اینه که درسش رو با نمره عالی یاد گرفت و اولین ترم رو با موفقیت گذرونده.

وقتی شادان با خوشحالی با کارنامه اش اومد پایین گفت که افسانه جون بهم گفته که چون شنبه غایب بودی یادم رفته اسم تو رو تو لیست بهترین دفترها بنویسم و  ان شاا.. ترم دیگه از معلمت جایزه دفتر نمونه رو میگیری. بابا آرش هم گفت که ما خودمون برای شما جایزه میخریم تا ترم دیگه خودشون بهت جایزه بدن.

دیروز ، روزی پر باری برای شادان جون بود و از صبح تا شبش ما شاهد موفقیتهای خانوم گل بودیم. دیشب به بابا آرش گفتم که الان واقعا حس میکنم دخترمون بزرگ شده و داره قدمهای جدیدی برمیداره.

دخترم ، گلم ، نازنینم برات بهترینها رو آرزومندم و از خداوند میخوامکه همیشه یار و یاورت باشه و زیر سایه الطاف الهی قدمهای موفقی برداری.



موضوعات مرتبط:

تاريخ : ۱۳٩٢/٦/٢٠ | ۳:٠٦ ‎ب.ظ | نویسنده : مامان شادان جون | نظرات ()