از امروز شادان خانوم عملا شاگرد کلاس دوم دبستان شد.
امروز صبح ساعت رو گذاشته بودم برای 6:15 دقیقه ولی از یکربع به 6 بیدار بودم. ساعت 6 شادان خانوم منو بیدار کرده که پاشو صبح شده مدرسه ام دیر میشه ، خودش هم با شوق و دوق بیدار شد .
صبحانه اش رو کامل خورد و با هیجان یونیفرمش رو پوشید و دم در ایستاد.
از سر خیابونمون تو  ترافیک افتادیم چون یه دبستان پسرونه اوندست خیابون هست که مامان باباها با دوبله ، سوبله پارک کردن کفر همه رو درآورده بودن ( قابل ذکر است که 80% رانندگان محترم از همنوعان گرامی بودند ) . از اونجا که خلاص شدیم رسیدیم به راه اصلی که در خالت عادی 5 دقیقه تا مدرسه زمان نمیخواد ولی تو ترافیک یکربعی موندیم و ساعت 7:40 رسیدیم به مدرسه.
ازدحام والدین باعث میشد شادان خانوم نتونه جلو بره هر چی میگفتم ببخشید کسی توجه نمیکرد و حواسشون به صحبتهای خانوم ناظمی بود که داشت با بچه ها خوش و بش میکرد.
بالاخره راه رو باز کردم و رفت جلو ایستاد و از اون دور مامان بابای هانا رو دیدم و رفتیم جلو و شادان با دیدن دوستاش گل از گلش شکفت . جوری همدیگرو بغل کرده بودند که انگاری سالها همدیگرو ندیدند.
شادان و ریحانه
ریحانه پیروز شادان رو سفت چسبیده بود و پشت سر هم میبوسیدش. شادان ، هانا و ریحانه با هم ایستادند.
مامان ریحانه زود رفت  چون رضا تنها بود ( بعدش ریحانه گفت خاله کاش مامانم میموند. گفتم رفت رضا تو خونه تنهاست . جواب داد که رضا پیش باباشه . خونه با هم خوابیدن. بهش گفتم باباشه؟ میگه خوب بابام. کاش به مامانم اصرار میکردید میموند ).
مامان و بابای روژان رو هم دیدم ولی روژان با دوستایی که از سال قبل پیدا کره بود سخت مشغول صحبت بود . از هلیا خبری نبود تا اینکه ساعت 8:15 دیدیم مامانش با صورت پف کرده ایستاده. بهش میگیم کجایی.گفت فکر کردم مدرسه از ساعت 9 صبحه الان هم فکر میکردم اولین نفرم تو مدرسه.
بچه ها رو بردن تو کلاساشون و ما اومدیم اداره. مامان هانا گفت مونده و متوجه شده معلم هانا خانم نیری هستند و هلیا خانم عسگری ولی شادان رو متوجه نشدند.
دلشوره گرفتم و زنگ زدم مدرسه پرسیدم و گفتند که شادان هم تو کلاس خانم نیریهفرشته
شادان و ریحانه و هانا
ساعت 3:30 که رفتم دنبالش دیدم که با بقیه بچه ها که حدود 7-8 نفر بودند توی سالن ناهارخوری نشستن و شادان خانوم خیلی فرش و سرحال اومد بیرون و با ذوق و شوق کلاسشون رو بهم نشون داد و گفت که با هانا و ریحانه میز آخر ( ردیف سوم ) بغل هم نشستن و گفت روژان هم همکلاسشونه و فقط هلیا افتاده تو اون کلاس.ناراحت
از معلم قرآنشون گفت که خیلی مهربون بودهو شادان رو ار امروز تا یک هفته مبصر کلاس قرآن شده . خانومشون گفته که شنبه جاها رو مشخص میکنه. اسم کلاسشون " دوم نیکی " است. اسم خانومشون  "  فریده نیری ", خیلی مهربون بوده و ازم پرسید که میشه برای خانومشون فردا گل بخره؟ فرشته
خانومشون باهاشون یادآوری صداها رو گرده بود و چند تا از حروف با صداهای اصلی و از 1-20 را با عدد و حروف برای تکلیف شب داشت که بعد از ذسیدن خونه با شوق  و ذوق نوشت.
به باباش هم گفت که خیلی امروز ذوق و هیجان داشته و تا صبح چند بار بیدار شده بوده.مژه


موضوعات مرتبط:

تاريخ : ۱۳٩٢/٧/۱ | ٥:٤۳ ‎ب.ظ | نویسنده : مامان شادان جون | نظرات ()