پنجشنبه یه سر رفتیم خونه عمه پروانه, پریسا و نیکان هم اونجا بودن. ما گفتیم زود باید بریم فردا باید بریم کرج مراسم داریم.یول

شادان چسبیده بود به پریسا و پچ پچ میکردن , یهو پریسا غش کرد از خنده. گفت : شادان میگه چهاردهم , پونزدهم عمو ممده باید بریم کرج. ( شوهر خاله من رو میگفت خنده )



موضوعات مرتبط:

تاريخ : ۱۳٩٢/٧/٦ | ۱٢:٢٦ ‎ق.ظ | نویسنده : مامان شادان جون | نظرات ()