چند وقتیه از شادان ننوشتم این سری تیتراشو میگم تا یادم نره اگه فرصت شد بعدا کاملتر مینویسم.لبخند


اواخر مهر مامان ایلیا وران آورد شادان خانوم رو برای جمعه 3 آبان  تولد دعوت کردن که اگه حواس جمع شادان جون نبود من یادم نبود. تولد ایلیااز کسانی که من میشناختم  بغیر از شادان ، هانا ، هلیا زاهد مهر و هستی مقنیان بودند و از بین پسرای مهد امیرحسین تورانی ، بردیا شافعی و ایلیا گودرزی. بهشون خیلی خوش گذشته و دیدارها تازه شده بود.

-- --------------- ------------- ---------------- -------------- ---------------- ---------

بعد از مدتها شادان خانوم افتخار دادند و ما گوشمون به صدای تمبکشون آشنا شد. بعد از اینکه کلاس مهزاد جون رفته بود هرکاریش میکردم یه ذره بزن ببینم چی یاد گرفتی از این گوش میشنید و از اون گوش در میکرد ولی هفته پیش شنبه عصر شادان خانوم بدون اینکه کسی بهش چیزی بگه رفت سراغ تمبکش و شروع به زدن کرد. خیلی قشنگ میزد بعد هم که خاله پانی زنگ زد براشون زد و پارسا پشت سر هم میگفت : آفرین شادان ، آفرین شادان. و شادان هم کلی کیف میکرد . توی اون هفته تقریبا 4 شب کار کرد و روز پنجشنه برای مامان نازی و امیر حسین و مامان شلان زد و کلی تشویق شد ( بیشتر از سمت مامانازی ) و جمعه هم که بابا ازش درخواست کرد گفت بعدا و غروب اومد نشست و برای باباآرش هم زد و ما رو خیلی ذوق زده کرد. ریزهاش رو خیلی قشنگ میزنه جوری که من باورم نمیشه این شادان خانومه که داره ریز میزنه.

اون روزی یکی برگشته میگه : وا ! مگه تمبک هم کلاس داره ببین من هم میتونم بزنم. برای بابا آرش گتم : ایشون هم گفتن که اون قابلمه س که کلاس نداره و هرکسی فکر میکنه میتونه بزنه نه تمبک . بهشون میگفتی !

----------------- ----------- ---------------- ----------------- ------------- -------------

هفته پیش شنبه اومده میگه مامان خانوم بهداشتمون گفتن شما باید بیایید مدرسه. اتفاقا اون روز جلسه ماهانه کلاسشون بود و من زودتر از 8 رفتم پیش خانوم بهداشت. موقع سلام و تعارفات معمول انقدر خانوم بهداشت از شادان جون تعریف کردن که من شک کردم و پرسیدم : شما دارید در مورد شادان صحبت میکنید؟ ایشون هم گفتن : بله دخترمون که امسال اومده اینجا و کلاس دوم نیکی ه و موهاش حالت داره و عینک صورتی میزنه و ....  . دیدم همه نشونیها درسته گفتم بله.

اول از همه تشکر کرد بابت تمام وسایلی که گفته بودند بزاریم تو کیفشون و رعایت بهداشت شادان جون و اینکه صبحونه هایی که براش میزارم خیلی عالیه هم تنوع داره و هم سبکه بعد ازم در مورد عفونت ادراری شادان پرسید و مطئن شدند که الان عفونت نداره و به من اطمینان خاطر دادن که حواسشون به شادان هست و زود به زود میفرستنش دستشویی و آب خوردنش رو زیر نظر میگیرند . ازم خواهش کردند موهاش رو کمی کوتاه کنم چون به خودش گفته بودند و مقاومتش رو دیده بودند گفتن شادان گفته که من موهام فره اگه کوتاه کنم میپره بالا دوست ندارم. من هم تایید کردم و گفتم شادان از پارسال ذهنیت بدی نسبت به کوتاه کردن موهاش داره و نمیتونم مجبورش کنم کوتاه کنه ولی میتونم موهاش رو به همین اندازه فعلی نگهدارم. ایشون هم گفتن  که اصلا اجبار نیست اگه خودش خواست موهاش رو کوتاه کنید.

شادان خانوم هم تا امروز صبح نظرشون نسبت به کوتاه کردن مو منفیه و میگن نه. موی کوتاه زشته دوست ندارم هر چند موهای من الان از خانوم خانوما کوتاهتره.

---------------- --------- ----------- --------------- ----------- --------------- -----------

امروز صبح توماشین یهویی گفت : مامان ، یه امامی که اسمش رو نمیدونم با یه امام دیگه که اسم اون رو هم نمیدونم داشتن یه جایی میرفتن بعد یکیشون به بقیه آدما که باهاشون داشتن میرفتن گفته که این آقا امام شماست از این به بعد.  خنده ام گرته بود خودم رو کنترل کردم و گفتم : اون آقای اولی امام نبوده بلکه پیامبر بوده اسمشون هم " حضرت محمد " ه. دومین آقا حضرت علی بوده که داشتن از سفر حج برمیگشتن و یه محلی به نام غدیر خم به مردم همراهشون گفتن که پس از من ایشون امام شما میشن. بطور کامل شنید بعد گفت آه شما درست میگید اسم اونجا غدیر خم بود.

------------ ----------------------- ------------ ---------------- ----------- ------------

از هفته پیش کلاس شناهای شادان شروع شد اول قرار بود هفته ای سه روز روزهای زوج باشه تا آخر آبانماه ولی به خاطر تعداد و درخواست والدین مثل پسرها شد هفته ای 1 بار عصر چهارشنبه ها تا آخر اسفندولی هزینه اش یه کم بالاتر شد . به شادان جون میگم کلاس زبان میخوای بری یا شنا. میگه هردو. اشکی میریزه بره کلاس زبان. یکشنبه جلسه والدین بوده ، تیچر سارا ورقه دیکته درسا رو داد از بالا تا پایین نوشته بود ولی همه خط خورده بعد ورقه شادان رو داد کلا  3 تا  کلمه نوشته بود درست، خودش رو خسته نکرده بود به مغزش فشار بیاره و غلط بنویسه. خانومشون گفت شادان خیلی بازیگوش و شیطون در عین حال باهوشه و حیفه کلاس نفرستیدش. حالا موندم چه کار کنم.ابرو

------ --------------- ----------- -   ------------ ----------- ------------ --------------

وقت سر خاروندن ندارم صبحها ساعت 5:30 بیدار میشم و 10 الی 10:30 بیهوش پنجشنبه و جمعه ها هم به سرعت نور میگذرن. عصر به محض رسیدن و درآوردن لباسها یا با شادان دارم سر و کله میزنم یا دارم شام و ناهار فردا رو درست میکنم بعد ظرفها رو تو ماشین ظرفشوی بزارم و یه جمع و جور کلی  اینه زندگی ماشینی یک مادر کارمند! نمیدونم تا کی میخوام اینجوری دوام بیارم.نگران



موضوعات مرتبط:

تاريخ : ۱۳٩٢/۸/۱٤ | ۱:٥٦ ‎ب.ظ | نویسنده : مامان شادان جون | نظرات ()