10 بهمن تولد بابا آرشه و من و شادان خانوم از یک ماه قبل برای اون شب که اتفاقا پنجشنبه بود کلی برنامه ریزی کرده بودیم که


عمو مهراد (  پسرخاله بابا آرش ) رو دیدیم و گفت ده بهمن جشن عروسی مهیاره ( برادر کوچیکشون ) هست و هرچی برنامه ریزی کرده بودیم نقش برآب شد.تعجب

من و شادان  خانوم هدیه روز تولد بابا آرش رو یک هفته قبلش ( 3 بهمن ) خریدیم. شادان خانوم برای بابا آرش یه کیف پول جادار و زیبا از چرم نوین پسندید یه کفش خوشگل هم انتخاب کرد که بابا آرش زیر بار خریدش نرفت.متفکر

 اول جشن تو سالن بود و بعدش میومدن خونه خاله بهناز که بعد از کلی تفکر به این نتیجه رسیدیم که رفتن تا میدون بهارستان خیلی سخته و تصمیم بر آن شد که ما یه سره بریم خونه خاله بهناز.

خیلی خوش گذشت بهمون و فردا ظهر قرار شد بریم خونه مامانازی که ایشون در آخرین دقایق گفتن که خاله فریده رفتن خونه خاله بهناز و ایشون هم ناهار درست کردن و بریم کمک خونه خاله بهناز اینا و دور هم باشیم.

بابا آرش هم رفتن یه کیک خریدن و قرار شد با هم بخوریم که خاله فریده و دایی ابی برنامه دادن و تصمیم گرفتن خونه خاله بهناز دومرتبه مثل دیشب مهمون دعوت کنن و تولد بابا آرش رو جشن بگیرن.چشمک

اومدیم خونه و برای ساعت 7 برگشتیم خونه خاله بهناز. از مهمونهای شب قبل 6-7 نفری بیشتر نیومدن ولی بهمون خیلی خوش گذشت. آخر شب شادان خانوم شروع کرد به گریه کردن که قفسه سینه ام خیلی درد میکنه و ما زودتر از مهمونها برگشتیم خونه.

شادان خانوم سرما خورده بود بهمین راحتی هی گرمش شده بود و رقصیده بود و برای خنک شدن میرفته جای خنک و به قولی عرق چا شده بود.تا ساعت 2 گریه میکرد و بروفن تاثیر نداشت آخرش از خستگی بیهوش شد.خمیازه

شنبه موندم خونه ظاهرا بهتر شد و یکشنبه فرستادمش مدرسه ولی قرار شد مامانازی برن دنبالش . عصر یکشنبه که رفتم خونه مامانازی دیدم چشماش بهم ریخته و بردیمش یه راست دکتر و دوشنبه دومرتبه اداره نرفتم و موندم پیشش. از دوشنبه بارش برف شدت گرفت و مدارس سه شنبه و چهارشنبه تعطیل شدن و شادان این دو روز به مامانازی زحمت دادند. چهارشنبه تولد دوست هم مدرسه ایش " باران " دعوت داشت و من از اداره یه راست رفتم خونه مامانازی و لباس پوشیدم و باهاش رفتم. خیلی بهش خوش گذشت چون دوستاش رو سه روزی بود ندیده بود .

پنجشنبه شب خاله آزاده , دختر خاله بابا آرش همه رو دعوت کرده بود که از بین فامیل ما , مامانازی , دایی ابی , خاله فریده , خاله فریبا اینا و عروس و داماد بودند.قلب

شادان و آوا کمد لباسا رو آوردن پایین و هر چی لباس آوا داشت نوبتی پوشیدن و رقصیدند و عکس انداختند. آژاده هم منو صدا کرد و لباسی که از ماسوله خریده بود رو داد من پوشیدم , خیلی قشنگ بود و بعد از من خاله فریده اون لباس رو پوشیدن و شمالی ( قاسم آبادی ) رقصیدند. موقع اومدن تو ماشین مامانازی گفتن که عروس خانوم هم خیلی دوست داشتند اون لباس رو بپوشن و عکس بندازه ولی افتاده بود به شام خوردن و صحبتهای بعد از شام و دیگه کسی فرصت اینکه لباس بپوشه نشده بود.

اون شب خیلی بهمون خوش گذشت , به شادان و آوا بیشتر و اتاق آوا در آخر شب ترکیدو جای پا گذاشتن نبود. بنده خدا آزاده جونسبز

 

 



موضوعات مرتبط:

تاريخ : ۱۳٩٢/۱۱/۱۸ | ۱۱:۱٤ ‎ب.ظ | نویسنده : مامان شادان جون | نظرات ()