مدتها بود که شادان خانوم گیر داده بود که من یه همستر میخوام و من و بابا آرش تصورمون بر این بود که شادان خیلی کوچیکه و از پس کارای خودش بر نمیاد چه برسه رسیدگی به یه حیوون خونگی. تصمیمون بر این بود   وقتی براش حیوون خونگی بخریم که تمام کارای خودش رو بتونه انجام بده و قبول مسئولیت کنه کارای همستر یا خوکچه هندیش رو خودش بکنه.
   این تب " من یه همستر میخوام " بیشتر از دو سال پیش شروع شده بود و دیروز به اوج خودش رسید. دیروز صبح با بابا آرش رفت تو پارکینگ اسکیت سواری و زود اومدن بالا و گفت بابا حالش خوب نبود و اومدیم بالا. آرش چند وقتیه میگه هیچی نمیتونم بخورم یا گرسنه است و دلش قار و قور میکنه و تا یه لقمه غذا میخوره میگه معده ام سنگین شد و انگار یه قابلمه غذا خوردم تا مدتها هضم نمیشه. امروز وقت دکتر گوارش براش گرفتم  و میره ببینیم چی شده.
   دیروز صبح هر چی گفتم بیا با هم بازی کنیم ، نقاشی بکش ، اسم فامیل ، متا فرمز و فکر بکر ...... گفت : من حوصله ام سررفته ، من تنهام. برام خواهر یا برادر که نمیارید ، من یه همستر میخوام. بهش گفتم : باید در موردش با بابا فکر کنیم و اومدم از اتاقش بیرون. پرسید: تاکی؟ تا کی میخواین فکر کنید؟ یه سال بیشتر شده ها.
به بابا آرش گفتم و ایشون با شادان خانوم شروع کردن به صحبت. آخرش هم شادان خانوم بابا رو مجاب کرد و با ذوق و شوق گفت بابا میگه باید از کجا بریم بگیریم؟ من بهشون میگم مامان میدونه از کجا بگیریم. مامان میشه آدرسشو به بابا بگید؟
 القصه ، من رفتم حمام و برگشتم دیدم با ابرام و پافشاری که خاص بچه هاست از سایت شماره تلفن " ایران همستر " رو داره یادداشت میکنه. تا نشستم رو صندلی ، دوید اومد و تلفن رو داد دستمو گفت : مامان این شماره شه ، لطفا زنگ بزنید و بپرسید تا کی امروز هستن.
    بعد از برنامه فیتیله عموها حاضر شدیم رفتیم . از بین همسترهایی که تو قفس بودند و خیلی هم خوشگل و ناز بودند شادان خانوم یه همستر کوچولوی خاکستری سفید که دو تا رگه مشکی داشت رو انتخاب کرد . بعد از پر کردن فرم ثبت نام و خریدن وسایل جانبی اعم از غذا ، مایع ضدعفونی کننده ، پوشال کف و ویتامین و لیست غذاهایی که باید و نباید بهشون بدیم ، آقای مهندس شمس همستر مورد نظر شادان خانوم رو از قفس درآوردند و گفتند که پسره و 25 روزشه با مامان و داداشش تو اون قفس بوده و همستر قوی و زبلی رو انتخاب کردید. تاکید ما هم به خانوم مهندس این بود که یه همستر قوی بهمون بدید که زود مشکل دار نشه و  از لحاظ عاطفی شادان خانوم ضربه نخوره. ( یکی از دلایل مخالفت ما این بود که متوسط طول عمر همستر 2-2.5 ساله و بعد از فوتش شادان که خیلی حساس و عاطفیه بهم میریزه و قتی بهش گفتم زود میمیره گفت مامان من فکر مراسم ختمش رو هم کردم.)    از موقعی که "هپی موس "( اسم آقا پسرمون و همخونه ی جدیدمون که شادان هپی صداش میکنه ) رو انداختیم تو خونه ی جدیدش نشونه گذاری رو شروع کرد. رفت بالا اومد پایین ، از میله ها بالا رفت تالاپی افتاد ، کلی گیج زد ، خوابید ، بیدار شد تو اون کره ی قفسش چرخید ولی از دست شادان چیزی نگرفت بخوره البته سراغ ظرف غذاش هم نرفت . شادان نگران این بود که چرا آب و غذا  نمیخوره تا اینکه دیشب بالاخره یه دونه ای که شادان براش تو لوله ای که بالا میره ازش گذاشته بود رو پیدا کرد و خرت خرت خیلی بامزه شروع کرد به خوردن ولی تا موقعی که من بیدار بودم آب نخورد. صبح که از خواب بیدار شدم دیدم آقا پسر مشغول خوردنه از طبقه بالا اومد پایین و یه کمی میله های قفس رو  جوید و بالا و پایین رفت و بالاخره ظرف آبش رو پیدا کرد و شروع کرد به آب خوردن. خیلی بامزه بود. شادان از دیدن این منظره خیلی خوشحال شد و تو پوست خودش نمیگنجید. صبح موقع خارج شدن از خونه گفت که باید امروز زود برگردیم خونه آخه هپی تنهاست روز اولشه که اینجاست ، اون که  نمیدونه ما کی برمیگردیم.
این عیدیه من به شادان خانوم بود باهاش شرط و شروط گذاشتم و گفتم که من عیدی برای شما نمیخرم ایشون هم با خوشحالی گفت که این بهترین عیدی بوده که تا امسال گرفتم.
پ.ن. خود همستر قیمتی نداره 17000 تومنه با صدور شناسنامه و واکسن ضد انگل که هر 3 ماه یکبار باید بخوره و اونجا باید ببریمش میشه 32000 تومن ولی وسایل جانبیش و جنگولک بازیهاش گرون درمیاد البته پول قفس گنده ترین قلم بود که نزدیک 100 شد و اقلام دیگه بیشتر از 8000 تومن نشدند.
امیدوارم شادان حساس و ترسو که با نزدیک شدن هپی به میله قفسش نیم متر میپره عقب ، حساسیتش کمتر شه و با حیوانات خانگی رابطه بهتری برقرار کنه و ترسش بریزه و دوستدار حیوانات از 2 متر اون ورتر نباشه.
پ.ن 2: البته شادان با نیکی و نمو سگهای خاله ثمره و عمو بهزاد ( دختر خاله و پسر خاله ی بابا آرش ) رابطه ی خوبی داره با کمی چاشنی وسواس ، ولی وقتی یخش باز بشه دیگه کم مونده ماچشون هم بکنه .



موضوعات مرتبط:

تاريخ : ۱۳٩٢/۱۱/٢٦ | ۱۱:٤٩ ‎ب.ظ | نویسنده : مامان شادان جون | نظرات ()