پنجشنبه 13 شهریور برای شادان خانوم جشن تواد گرفتیم. اول میخواستیم عمو بابک رو بگیم بیاد 3 هفته قبل هم زنگ زدیم بهش گفتن روز 13و14 و 6 شهریورشون پره و فقط 7 شهریو 5-7 عصر وقت دارن چون 7:30 هم یه جایی برنامه دارند و این شد که اومدن لیشون منتفی شد.
یادم افتاد امیرحسین برادرم یه دوستی داره که برای جشنهای تولد میره و برنامه خوب اجرا میکنه . از امیر شمارش رو گرفتم و زنگ زدم و قرار گذاشتیم برای پنجشنبه 13 شهریور بیاد.
از همون روزهای اول شهریور لیست دوستای شادان جون رو تهیه کردیم و زنگ زدم و صحبت کردم و بیشتریها هم گفتند که ما مسافرتیم که شادان جون خیلی دمق شد و از این به  بعد قرار شد تو ایام مدرسه برای شادان تولد بگیرم تا دوستاش هم باشند. 
امسال تصمیم بر این گرفتیم  فقط دوستاش رو دعوت کنیم و هیچ پسر بچه ای نباشه .ازا ونجاییکه فامیلهای ما بیشتر پسر دارند و اونهم از نوع شیطون یک پا سور وایسادم که نمیخوام بغیر از دختر بچه ها که بدون ماماناشون میان پسر بیاد چون اگه اتفاقی برای بچه های مردم میفتاد من نمیدونستم جوابگو باشم. کلا پسر بچه ها تو تولدها به گل و گردن هم آویزونن و دارن کشتی میگیرن ولی دخترها خیلی قشنک مراسم رو جدی میگیرن و تو مراسم خیلی خانوم میرقصن و شادی میکنند.
القصه قرار بر این شد که دوستای شادان بیان و فامیل رو هم نگفتیم. پنجشنبه ، اولین نفر  درسا اومد و پس از اون آوا ،ترنم ، ریحانه پیروزبا مامانش و داداشاش ، نیکی ، ساینا امیری ،  هلیا زاهد مهر ، مانیا ، مهسا و مامانش و عسل و غزل اومدند. نیکا در آخرین لحظه مامانش پیغام داد که کاری پیش اومده و نمیتونه بیاد و 2 تا از دوستاش با اینکه گفته بودند میان نیومدند، شکیبا و هانا . مامان شکیبا دیروز زنگ زد و گفت که مراسم خواستگاری چیزی برای خواهرش پیش اومده و نتونستن شکیبا رو بیارنو دیروز به شادان گفتم اونهم سر ضرب گفت : مراسم اونم یهویی ؟ خنده ام گرفت. برام جالب بود حاضر جوابیش ولی به روم نیاوردم.
کلا جشن تولد خوب برگزار شد و بزرگترا فقط مامانازی و خاله منیژه و مامان بابای آوا بودند. امیر همون دوست امیرحسین که اومده بود خیلی قشنگ برنامه اجرا کرد و سنگ تموم گذاشت و تمام دوستای شادان وقتی میرفتند به ماماناشون تعریف میکردند که خیلی خوب بود و بهشون خوش گذشته. اواخر مراسم یهو دیدیم ازاتاق شادان صدا میاد و رضا برادر ریحانه تو اتاق شادان گیر کرده بود از پشت هم قفل شده بود و نمیشد بیاد بیرون. همه سعی میکردند در رو باز کنند و که یهویی شادان با پیچ گوشتی وارد عمل شده و در رو از بیرون باز کزده بوده. همه خنده شون گرفته بود و مرحبا میگفتند به اینکه شادان تونسته تو اون شرایط سخت به خودش مسلط باشه و فکر کنه که چه کاری بهتره انجام بده.
ما فکر میکردیم دیگه تولد تموم شد و روز جمعه میتونیم استراحت کنیم ولی زهی خیال باطل. عمه پروانه ، بیژن خان ، پریسا و نیکان گفتند که میخوان بیان و ناهار اومدند. مامان هم شب قبل رفته بود خونه ی خاله منیژ ، زنگ زدند گفتند بریم اونجا که من گفتم بیان خونه ی ما ، عمه اینها هم هستند و اونها هم ناهارشون ( کشک بادمجون ) رو آوردند خونه ی ما. بابا نیومد گفت که خیلی کار دارند و باید تا فردا تحویل بدن. امیر ساعت 3 اومد دنبال مامان و رفتند خونه ی دوست قدیمیشون که از امریکا اومده بودند و خاله منیژ موندند. خاله سوسن زنگ زدند و تولدامون رو تبریک گفتند و گفتند که اگه کسی بخواد بیاد تهران ممکنه یه سری به ما بزنند.  عمه اینها تا ساعت 6 موندند و  نیم ساعت بعد خاله سوسن و سامان و امیرهژبر اومدند و تا ساعت 8:30 موندند. هر کاری کردیم شام بمونید نموندند و برگشتند کرج.  شب احساس خستگی داشتم هنوز خستگی شب قبل توی تنم بود و باید آماده میشدم شنبه صبح برم اداره. یه نگاه به پای راستم کردم دیدم کنار قوزک پام کبوده و متورم و درد میکنه. خودم علنتش رو میدمنستم ولی چه میشه کرد سالی یه بار تولد داریم و ان شاا.. آخر هفته استراحت میکنم.
عکسها رو هم تو اینستاگرام گذاشتم

 


موضوعات مرتبط:

تاريخ : ۱۳٩۳/٦/۱۸ | ۱:٢٢ ‎ب.ظ | نویسنده : مامان شادان جون | نظرات ()