سلام 
  از اول مهر که شادان رفت مدرسه خانومشون بهشون درس داد. روز دوم مهر خانم نیری رو دم در مدرسه صحبت کردم و ایشون از خانم نجفی ، معلم امسال شادان جون خیلی تعریف کردند و  منهم به ایشون گفتم که احساسم نسبت به معلم امسال شادان اینه که ایشون هم شخصیتی شبیه به خانم نیری دارند و به نظر مهربون میان. 
روز پنجشنبه بعد از کلاس تمبک رفتیم برادر هلیا رو دیدیم و خاله پریسا آقا رادین رو بغل شادان داد. شادان تو پوست خودش نمیگنجید و خوشحالی رو تو چهره اش میدیدم. عصر تکالیفش رو انجام داد و شب زود خوابیدیم. صبح زود بلند شدیم (6:40) و رفتیم صبحانه کله پاچه خوردیم و از اونجا رفتیم سمت دریاچه چیتگرو اونجا هم با یه کمی چرخ زدیم و برگشتیم خونه. ناهار رفتیم خونه مامانازی و بعد از اون رفتیم به سمت برج میلاد. صبح جمعه توی تلویزیون تبلیغ کرد ششمین سمپوزیوم مجسمه سازی توی برج میلاد از 23 شهریور تا 15 مهرماه در حال برگزاریه و از اونجاییکه بابا آرش عاشق مجسمه سازیه ما ظهر جمعه رفتیم برج میلاد.
خیلی زیبا بود اول توی یه چادر بزرگ مجسمه های کوچک با اسم مجسمه سازها نمایش داده شده بود و بیرون توی محوطه ، مجسمه  سازها با ابزار مخصوصشون که مثل ابزار سنگ تراش ها بود ، سنگهای بزرگ رو تراش میدادند . واقعا هنرمند بودند و خلاق ، کلی لذت بردیم حالا قراره این هفته هم بریم ببینیم تا چه حد پیش میرن. بعدش یه سر رفتیم خونه مامان شلان اینا که فقط بابا خونه بود و بعدش برگشتیم خونه و کارهای فردامون رو کردیم و خوابیدیم.
شب که شادان داشت میخوابید بهم گفت مامان امروز خیلی روز پرباری بود کلی از وقتمون استفاده کردیم.
یکشنبه کلاس زبانش شروع شد و بعد از مدرسه بردمش کلاس زبان و رفتم خرید و برگشتم خونه و تند تند کارهام رو انجام دادم و رفتم دنبال شادان. دیروز به خاطر کنسرت تمبک شادان رو ساعت 5:30 بردم خونه مهزاد جون . وقتی برگشتیم خونه و شادان مابقی تکالیفش رو انجام داد و زود شام خوردیم و ساعت 7:30 بابا آرش خوابش برد و من و شادان هم ساعت 9 خاموش باش دادیم و خوابیدیم.  قبل از خواب شادان با چشمانی اشک بار بهم گفت که امروز من تو کلاس مطالعات اجتماعی گریه کردم. بعد بغض کرد و زد زیر گریه . تعریف کرد که خانوممون گفتن که شناسنامه یه صفحه آخر داره که وقتی یکی فوت کنه اون صفحه رو پر میکنن و شناسنامه باطل میشه و دیگه شناسنامه ندارند ، هانا هم گفت که خانوم بگیدخدای نکرده . بعد پرید تو بغل من و هق هق گریه کرد. گریه ام گرفت و بوسش کردم و چیزی نداشتم بهش بگم.  
از دیروز شادان گفت که نمیخواد امروز کلاس زبان بره .آخه  از معلم کلاسشون اصلا خوشش نیومده بود و روز اول جلوی اسم شادان ضربدر زده بود و خوش اخلاق نبوده. شادان باید از لحاظ روحی روانی با معلمش ارتباط برقرار کنه تا با جون و دل به حرفهاش گوش کنه. آرش هم دیروز بهم گفت اشتباه کردی این ترم ثبت نامش کردی ممکنه از زبان زده بشه. صبح هم هر چی بهش گفتم مشقهای زبانت رو بیار با هم بنویسیم زیر بار نرفت. بهش هم گفتم که بزار روزهایی که درسهات سخته نره به گوشش نرفت. فکر کنم پروژه ای دارم این ترم استارتش که با معلم بداخلاق خورده . 
بابا آرش هم امروز صبح رفت تبریز ماموریت و من و گل دختر امشب تنهاییم و بابا آرش فردا عصر میاد. اگه بشه برای فردا عصر شهر موشها رو رزرو کنم و دوتایی بریم.


موضوعات مرتبط:

تاريخ : ۱۳٩۳/٧/۸ | ٤:۳۳ ‎ب.ظ | نویسنده : مامان شادان جون | نظرات ()