آخرای تابستون برای واحد روبروییه ما مستاجر جدید آمد. مستاجر قبلی یکسال نشست و سر سال هم بلند شد از دیوار صدا میومد از اونها نه . من که بغیر از پسرشون که بعضی روزها با هم از سر کار میرسیدیم هیچکدومشون رو ندیده بودم.
ولی این همسایه رو هنوز کامل مستقر نشده بودند هم دیدم. نحوه اسباب کشی شون منحصر به فرد بود و خاص. زن و شوهر با هم میومدند دستشون کیسه کیسه وسایل به درد نخور که دوست داشتی بندازیشون تو سطل اسقاطیها حتی ارزش بازیافت رو هم نداشتند ، بود. یه دو سه ساعتی میموندن و میرفتن و دومرتبه با وسایلی تقریبا در همون سطح بر میگشتند. این نحوه اسباب کشی تقریبا دو هفته ای طول کشید و روز اسباب کشی من تصورم بر این بود که دیگه الان همه کارتون و جعبه ها مرتب با کامیون میاد ولی زهی خیال باطل.تمام وسایل توی دست آورده شد .اون اسباب کشی من رو شوکه کرد دختر خانومی از توی محوطه یه اتو گرفته بود دستش و تا خونه آروم آروم میومد. تقریبا همه وسایل تک تک آورده شد.
فرداش وقتی در رو باز کردم که بیام سرکار اتفاقی در خونشون چهارطاق باز بود و نگاهم ناخودآگاه افتاد به خونشون. تمام اون وسایلی که عرض کردم دونه دونه و تو نایلون و با دست آورده بودند ، از دم در خونه تا انتهای راهرو پخش و پلا روی زمین بود . جالبتر از این همون خانومی که روز قبل دیدم یه اتو دستش بود , با خونسردیه کامل بین وسایل ولو راه میرفت و با پاش اونا رو اینور و اون ور کنار میزد و اصلا ککش نمیگزید یکیشون رو با دست برداره  و بزاره کنار. 
بعد از اون  روز یه ظهر پنجشنبه که بابا آرش رفتن استخر , به شادان جان گفتم : مامان من میرم میخوابم در رو هم میبندم شما راحت تلویزیون نگاه کن . اگه کسی زنگ زد و با من کار داشت لطفا منو بیدار نکن ، سرم درد میکنه. 
یکهو با صدای جیغ جگر خراشی با هول از خواب پریدم طپش شدید قلب گرفتم. از اونجاییکه در اتاق بسته بود یه سکته ناقص زدم که ای وای برای شادان اتفاقی افتاده و سراسیمه از اتاق پریدم بیرون و صداش زدم. صدای جیغ به گونه ای از ته گلو و وحشتناک بود که گفتم شادان یه بلایی سر خودش آورده .
طفلک بچه دوید اومد و گفت » مامان نگران نشو  برای من اتفاقی نیفتاده ، نترس همسایه روبروییهان. دخترشون داره جیغ میزنه.  به ساعت نگاه کردم دیدم ساعت 3:20 دقیقه است. صدای جیغ به گونه ای بود که هر شنونده ای تصور این رو میکرد که خدای نکرده کسی فوت شده و از شوک و ناراحتی فقدان اون عزیز از دست رفته دارن سوگواری میکنند. از پشت چشمی دیدم یکی از همسایه ها از طبقه بالا سراسیمه اومد پایین و برای چند لحظه مردد پشت درشون ایستاد. 
یکهو صدای فریادی بلند شد و از کل بیانات گهر باری که شنیده میشد و هیچ جوری احتیاج به استراق سمع نبود متوجه شدم که دختر جوانی از انتهای حنجره داد میزد که عقده ایم کردید  و بقیه رو ترجیح دادم نشنوم. اون آقای همسایه هم در سکوت محض برگشتن بالا.
جالب اینجاست که بغیر از نعره اون خانوم هیچ صدای دیگه ای شنیده نمیشد. من تا ساعت 6 و 7 تپش قلب داشتم وقتی همسر جان اومدن و براشون تعریف کردم ، ایشون گفتن که این بار اول نیست و من ساعت 2 بامداد هم این داد و فغانها رو شنیدم.
جالب اینجاست که این خانواده محترم هیچ تلاشی نمیکنند  با شما که همسایه شونید رودر رو بشن و یه جورایی منزوین.
چند هفته پیش رفتم خونه دیدم شادان از مدرسه اومده خونه و روی مبل از خستگی بیهوش شده ولی روی میز عسلی کنارش یه کاغذ دستنویس هست به این مضمون :


موضوعات مرتبط:

تاريخ : ۱۳٩٥/٢/٢٠ | ۱٢:۳٤ ‎ق.ظ | نویسنده : مامان شادان جون | نظرات ()