سلام

 

امروز صبح من خیلی سحرخیز شدم.آخه شادان جون میخواست با مربیاش بره پیاده روی و می بایست که ساعت ۷ مهد میرفت. ساعت ۶:۲۰  از خواب بیدار شدم و ۱۰ دقیقه مونده به ۷ هم اونو بیدار کردم و رفتیم . خداییش خیلی ماهه با اینکه خوابش میومد تا گفتم که مگه نمی خوای بری پیاده روی مثل شصت تیر بلند شد و نشست .

میخواست دامن بپوشه ولی من بهش گفتم که برای پیاده روی پوشیدن بلوز و شلوار بهتره و تازه کفشتم باید ورزشی باشهُ. اینو که گفتم خیلی راحت قبول کرد.

با سرعت برق و باد رسوندکش مهد و دم در مهد " نورا باقری " رو دید از خوشحالی نمی دونست چجوری از ماشین پیاده شه.

منم زودی ماشینو پارک کردم روبروی مهد زیر شمشادا تو سایه و بردمش تحویل زهره جون دادمش. اونم با لبخند دست نورا رو گرفت و با هم رفتن بالا. 

شادان خانوم امیدوارم روز خوبی داشته باشید.

  این تکه کلام شادان بعد از خوندن حمد و سوره است.

مثل اینکه تو مهد ساعت ۸:۳۰ قرآن میخونن آخرش هم اون شخص قاری صلوات میفرسته و میگه " روز خوبی داشته باشید." 

 10/05/1389



موضوعات مرتبط:

تاريخ : ۱۳٩٠/۱/٩ | ۸:٥۱ ‎ق.ظ | نویسنده : مامان شادان جون | نظرات ()