چشمتون روز بد نده ما روز یکشنبه اساسی سرکار بودیم. بعد از اینکه بالاخره جای بابا اوکی شد ما عصر رفتیم خونه مامان اینا برای خداحافظی با بابا.

 

شادان شروع کرد به بازی کردن و هی بالشا و کوسن ها رو میچید رو زمین و روشون ملق میزد. مامان به شادان گفت : " شادان جون با عینک بازی نکن در بیارش."

اونم عینکشو درآورد و گذاشت رو میز و رفت پی بازی. آخر شب که میخواستیم بریم بهش گفتم مامان بیا عینکتو بزن که دیدم عینک سمت راست شیشه نداره.

پروژه شروع شد و ما شروع کردیم به گشتن خونه تمام مبلها رو بلند کردیم ، زیر تلویزیون ، اتاق خوابا،حیاط و بالکن رو هم تو تاریکی شب گشتیم پیدا نشد که نشد.

اون عدسی که افتاده بود مربوط به چشم راستش بود که شمارش ۲ بود داشتم خل میشدم.

غصه ام گرقته بود که چجوری و کی برم عینک سفارش بدم . آخه به خاطر اینکه چشماش تنبل نشه روزی سه ساعت چشم چپش رو می بندن تو مهدکودک.

برگشتیم خونه توی ماشین رو هم گشتیم. رسیدیم تو خونه من داشتم تلفنی با مامانازی صحبت میکردم که دیدم یه چیزی روی فرش برق میزنه.

انگار دنیا رو به من داده بودن دادمش دست آرش اونم با تبحر جا انداختش .

جالب اینجا بود که از عصر شادان عینک به چشمش بوده بدون شیشه ولی هیچ کدوم متوجه نشده بودیم.

دیروز هم رفتیم عینک فروشی یه عینک دیگه سفارش دادیم که زاپاس داشته باشیم.    

12/05/1389



موضوعات مرتبط:

تاريخ : ۱۳٩٠/۱/۱٥ | ۸:٥٥ ‎ق.ظ | نویسنده : مامان شادان جون | نظرات ()