از قرار روزهای دوشنبه بچه ها آموزش اسکیت دارن و از اونجایی که شادان بعد از 3 ماه تابستون رفته مهد و از خیلی اتفاقایی که تو مهد افتاده بیخبر بوده ( همچنین ما ) از اینرو ما براش اسکیت تهیه نکرده بودیم. 

هفته پیش از یکشنبه شروع شد ( شنبه 2 مهر شهادت بود ) و کسی به من چیزی در خصوص خرید کفش اسکیت نگفت و دوشنبه عصر نازنین جون یه کارت داد که مارک اسکیت تاییید شده عمو شهروز روش نوشته شده بود و به من گفت : مامان جون میشه برای شادان هم کفش اسکیت بخرین؟ من هم با کمال میل قبول کردم و کارت رو گرفتم گذاشتم توی جیب مانتوم.

از اونجایی که قرار بود ما پنجشنبه بریم شمال فرصتی پیدا نکردیم بریم منیریه و اسکیت بخریم و از طرفی عصر روز یکشنبه رسیدیم تهران و کلاس موسیقی شادان و کم بودن وقت برای خرید. جالبتر اینکه اصلا یادمون نبود و موقعی بیاد آوردم ای داد فردا دوشنبه است و  باید برای شادان جون کفش میخریدیم  داشتم با سمیرا جون بیرون آموزشگاه ودا صحبت میکردم. یهو احساس اینکه این بچه فردا بره مهد و دوستاش اسکیت بازی کنن و شادان نتونه عذاب وجدانی برام آورد که نگو.

به سمیرا جون گفتم اگه اشکالی نداره و هانا ناراحت نمیشه میشه فقط و فقط فردا هانا اون کفشهای اسکیتش رو که کوچیک شده و یکبار به شادان داده بود تا بازی کنه رو قرض بده .  تاکیدم هم این بود که حتما هانا راضی باشه. چون اینو میدونم که بچه ها اگه از ته قلبشون راضی نباشن صورت خوبی نداره هم برای قرض گیرنده و هم برای قرض دهنده.

خلاصه وقتی رفتیم خونه شادان که تازه یادش افتاده بود فردا دوشنبه اس و اسکیت دارن گفت مامان باز برای من اسکیت نگرفتین که. منهم بهش گفتم قرار شده خاله سمیرا با هانا صحبت کنه ببینه میشه فردا کفشاشو قرض بده به شما. شادان از اونجایی که نگران شده بود البته اصلا به من چیزی نگفت از من خواهش کرد که زنگ بزنم خونه هانا اینا چون با هانا کار داره. بعد هم دیدم داره خیلی یواش و آروم با سمیرا جون صحبت میکنه بعد هم با هانا صحبت کرد و بعدش رفت حموم. 

وقتی رفت حموم خاله سمیرا تلفن کرد که بگه هانا خانوم جون اجازه میده شادان از کفشای اسکیتش استفاده کنه تا شادان رو از نگرانی دربیاره و فردا صبح کفشها رو میدن دفتر به آذر جون تا شادان استفاده کنه . بعدش من با هانا صحبت کردم و از اینکه شادان دوست خوب و مهربونی مثل هانا داره ازش تشکر کردم.   شادان که از حموم اومد بیرون بهش گفتم که شادان جون هانا فردا کفشهاشو میاره میده دفتر به آذجون تا بده به شادان .

القصه ما روز دوشنبه ساعت 7:40 به خاطر ترافیک رسیدیم مهد و توی شلوغ پلوغی شادان رفت تو و من هم آذر جونو ندیدم تا باهاش صحبت کنم و با خیال راحت رفتم اداره. بعد از ظهر که رفتم مهد دنبال شادان دیدم آذر جون منو صدا میکنه . رفتم جلو و گفتم آذر جون کاری با من دارید؟ پرسید مگه شادان امروز اومده مهد؟من به مادر بزرگ هانا اسکیتا رو دادم و گفتم شادان امروز مهد نیومده بود. دنیا روی سرم خراب شد یهو یخ کردم تو دلم گفتم ای داد بیداد.  گفتم وای آذر جون یعنی شادان امروز هم با بچه ها اسکیت نکرده؟ آذر جون هم یخ کرد و وا رفت. گفت آخه من شادان رو ندیدم که بیاد و شادان هم دیروز و پریروز غایب بود بهمین جهت فکر کردم امروز هم نیومده.

 گفتم : آذر جون خراب کردیم نمیدونی شادان چقدر ذوق داشت که امروز هانا اسکیتاشو براش میاره. آذر بیشتر شرمنده شد و گفت من از دلش در میارم.

تا شادان اومد دیدم آذر جون صداش کرده داره باهاش یواشکی باهاش صحبت میکنه و شادان سرشو تکون داد و بعد هم چند تا پاستیل گرفت و اومد پیش من. بهش گفتم شادان جون امروز با بچه ها اسکیت بازی نکردی؟ چرا به نازنین جون نگفتی که کفشات تو دفتر پیش آذر جونه؟ شادان با ناراحتی گفت: گفتم به خدا خیلی به نازنین جون گفتم . اونم گفت اگه بود آذر جون به من میگفت.

القصه به خاطر یک سهل انگاری یا نادیده گرفتن حرف یک بچه شادان خانوم اون روز از بازی ای که دلش ضعف میره براش بی نصیب موند و باباش بهش قول داد که حتما حتما امروز براش کفشهای اسکیت رو بخره.  



موضوعات مرتبط:

تاريخ : ۱۳٩٠/٧/۱۳ | ۸:۳۳ ‎ق.ظ | نویسنده : مامان شادان جون | نظرات ()