روز اول فروردین عمو نوروز زنگ خونه ی ما رو زد و برای شادان خانوم عیدیشو فرستاد . آخه خیلی سرش شلوغ بود نتونست بیاد تو و عید دیدنی کنه. گفت باید یرم برای بچه های دیگه عیدیاشونو ببرم ولی قول میدم سر فرصت بیام عید دیدنی خونتون. لبخند

شادان جون از اتاقش اومد بیرون و دید یه کادوی گنده اندازه قد خودش پشت میز ٧ سین منتظرشه. از خوشحالی نمیدونست چیکار کنه. گفت میخوام اول باهاش عکس بندازم بدون اغراق هم قد و قواره خودش بود.

بعد با تمام وجود شروع کرد به پاره کردن کاغذ کادوی هدیه اش و بعد یک خنده ای از ته دل کرد و بلافاصله گفت مرسی عمو نوروز خیلی از اینا دوست داشتم از کجا میدونستی؟

عیدی شادان جون یک میز آرایش باربی با وسایلش بود با یک سشوار. انقدر ذوق کرده بود که نگو. به باباش میگفت میشه موهام سشوار بکشم؟ خیلی تعجب کردم آخه شادان تو حالت عادی از سشوار کشیدن فراریه . 

با اون انگشترا و دستبند و گردنبندش هم اومد عید دیدنی .

یهو دید باباش به من عیدی داد یه نگاهی معنادار به ما کرد و گفت پس عیدی من کو؟ چرا برای من ساعت نخریدی؟ جواب داد یم که شما که الان نمیتونی ساعتو بخونی بزار بزرگتر که شدی برات یه خوشگلشو میخریم. یهو دیدم رفت تو ژست. هیپنوتیزم

دیشب من و بابای شادان جون رفتیم که بند ساعتمو اندازه کنیم از ساعت فروشی یه ساعت باربی هم برای ایشون خریدیم. توی جعبه قرمز پاپیون دار گذاشتیم و به خانوم دادیم. یه نگاهی کرد و فقط از باباش تشکر کرد و گفت :" مرسی باباجون خیلی خوشگله ."  فرشته

همون موقع هم به من گفت مامان میشه برام ببندی؟ من هم براش بستم . شب که اومدیم خونه بهش گفتم شادان جون ساعتتو در بیار هر وقت خواستیم بریم مهمونی دستت میکنم. مهد اجازه نمی ده با ساعت  برید اونجا. گفت چشم مامان  ونشست دندون مسواک کرد و رفتیم بخوابونمش.

صبح که خواستیم بیایم ( من بیام اداره و شادان مهد) موقع اومدن گفت مامان میشه ساعتمو بدی ببینم. جواب دادم بعله بفرمایید . گفت میخوام ببینم ساعت چنده.

گفتم ساعت ٨ و نیمه . حالا بده به من . گفت نه میخوام تند تند ببینم ساعت چنده پس بهتره پیش خودم باشه و بست به دستش.تعجبسبز 

 



موضوعات مرتبط:

تاريخ : ۱۳٩٠/۱/۱٤ | ٩:٤٧ ‎ق.ظ | نویسنده : مامان شادان جون | نظرات ()