یکشنبه خاله شقایق زنگ زد و از ما ( من و شادان خانوم ) دعوت کرد که  پنجشنبه 21 مهر 90 بریم تولد شیدا جان ( به قول شادان خانوم ).

شقایق گفت که چندتا از دوستهای شیدا رو دعوت کرده بعلاوه شادان و یاسمن ( دختر عمه زری ). ما هم روز پنجشنبه ظهر از خونه مامانم اومدیم ( آخه امیرحسین از دانشگاه انصراف داد و روز سه شنبه اعزام شد بیرجند و ما رفته بودیم به مامان برای آش پشت پای امیر کمک کنیم ) حاضر شدیم و رفتیم . وقتی رسیدیم ساعت 6 بود و دوستهای شیدا و یاسمن اومده بودن. علاوه بر همکلاسیهای شیدا کوثر ( دوست شیدا تو پیش دبستانی )هم اومده بود. بعد از یه مدت که شادان بق کرد و رفته بود تو اتاق و از اینکه شیدا محلش نذاشته بود کمی بغض کرد و گریه کرد و من بر خلاف میل باطنیم خیلی جدی بهش گفتم : یعنی چی؟ بلند شو برو بیرون و با بچه ها دوست شو و بازی کن. من از این لوس بازیها خوشم نمیاد.

 تا یاسمن اومد بگه آخه خاله شیدا شادان رو اصلا تحویل نگرفته. گفتم : شما به هیچ عنوان به روش نیار شادان سال دیگه میخواد بره مدرسه و باید یاد بگیره که با همه جور جمعی کنار بیاد و اذیت نشه. و موضوع رو جمعش کردم.

شادان اومد بیرون و بعد از چندتا عکس حالش جا اومد و یادش رفت که شیدا محلش نمیزاره و با کوثر دوست شد (قبلا یه بار با شیدا و کوثر تو پارک شفق بازی کرده بودن ). یه پسری هم به نام دانیال با عمه زری اومده بود که اونم همسن شیدا بود که باعث شادی مضاعف جمع و بزرگترها شده بود و شادان هم کلی از دستش خندید. بعد از چند دقیقه ای شروع کرد به رقصیدن و همه چیز یادش رفت.

بچه ها شروع کردن به بازی استپ رقص و اولین نفری که تو جمع میسوخت شادان بود. تا پخ میکردن و حرفی میزدن شادان ریسه میرفت و میسوخت و از بین اون جمع فقط کوثر برنده میشد.

صبح جمعه  من و شادان جون  به اتفاق هم داشتیم صبحانه میخوردیم که یهو شادان گفت مامان دیدی منم تونستم نخندم و تو استپ رقص برنده شدم؟ گفتم : ااااااااااااااااااااااااا چه جالب متوجه نشدم حواسم نبود. برنده شدی؟ پس تو هم تونستی جلوی خنده تو بگیری؟ جواب داد : آره کوثر یادم داد. با تعجب گفتم چی یادت داد؟

شادان : کوثر گفت اگه به چیزهای بد و ناراحت کننده فکر کنی دیگه اصلا خندت نمیاد و برنده میشی من هم اینجوری برنده میشم. ( پدر کوثر حدود شش ماهیه که تومور مغزی گرفته و تا حالا 2 بار جراحی داشته و فعلا تو خونه اس و اونجور از صحبتهای شقایق فهمیدم حال پدرش اصلا خوب نیست). 

من: اون موقع شما به چی فکر کردی؟

شادان: منم به اسپایدر من فکر کردم - گریه ام گرفت و دیگه نخندیدم. سبز



موضوعات مرتبط:

تاريخ : ۱۳٩٠/٧/٢۳ | ۱:٠٩ ‎ب.ظ | نویسنده : مامان شادان جون | نظرات ()