روز شنبه موبایلم زنگ خورد و شادان رفت جواب داد . دیدم گل از گلش شکفته و پشت سر هم میگه بله و کلی ذوق کرده حالا هی ازش بپرس کیه ؟داری با کی حرف میزنی؟ زبونشو گربه خورده بود . بالاخره راضی شد گوشی رو بده دست من و دیدم مامان ایلیا روان آورد ه. بعد از سلام و احوالپرسی متوجه شدم که پنجشنبه برای ایلیا تولد گرفتن و از شادان خانوم دعوت کردن که تو مهمونیشون شرکت کنه.

شادان کلی ذوق زده بود و میخندید. روز پنجشنبه از صبح شادان با مامانازی رفت شهرک تا با هم برن کلاس ژیمناستیک و عصر من برم اونجا و لباساشو ببرم که ساعت 5 بره تولد. ظهر هم آرش از کوه اومد و با هم رفتیم یه مغازهای که اسباب بازیهای فکری داره و یک وسیله فکری چوبی خریدیم که بعدش فهمیدیم اسمش " برج هیجانه" و بچه ها تو مهد دارنش و باهاش بازی میکنن.

قرار شد من 15-20 دقیقه آخر تولد رو یرم تا از بچه ها عکس یادگاری بگیرم. ساعت 20 دقیقه به 8 رفتم خونه ایلیا اینا. چشمتون روز بد نبینه ، بمب ترکیده بود تو خونشون . تمام پذیرایی پر از کاغذ رنگیهای تکه تکه شده به اندازه یه بند انگشت بود. پسرا با هم کشتی میگرفتن و دخترا هر کدوم مشغول کاری بودن . شادان دور گردنش یه ریسه نوار رنگی انداخته بود و   ایستاده بود کنار میز وسط و کیک  میخورد، هستی زارع تیموری  چند تا از همون نوارا رو انداخته بود دور گردنش و روی مبلی که پشت سر شادان بود ایستاده بود ؛ هستی مقنیان هم یک زلزله 7 ریشتری به تمام معنا یکجا آروم و قرار نداشت. مانی مهدیزاده هم یه توپ گرفته بود دستشو پرت میکرد به هوا.

حالا تصور کنید تو اون اتاق پذیرایی تلویزیون و بوفه و کریستال و لوستر و آباژور هم بود و هر آن ممکن بود توپ یا خود پسرا به یه چیز شکستنی بخورن. ازشون خواستم بیان مرتب وایسن روی مبل تا ازشون چند تا عکس بگیرم، مگه کسی محل من میذاشت یه دقیقه آروم و قرار نداشتن . منم دلم رو زدم به دریا و همین جوری ازشون عکس گرفتم . بی انصافا به اتاق خوابها هم رحم نکرده بودن و اونجا رو هم بهم ریخته بودن.

به مامان ایلیا ، مهرنوش گفتم بزار فیلم بگیرم و اسماشونو بدونم که برای تولد شادان حتما دعوتشون نکنم. اونم خیالم رو راحت کرد و گفت که هرکدومشونو دعوت کنی یا نکنی فرقی نمیکنه بعد از 20 دقیقه که یه کم رودرواسیشون میره و یخشون باز میشه دیگه جلودارشون نیستی ، ولی خیلی خوش میگذره.

بنده خدا میگفت که من تو 5 سال گذشته همیشه کاغذ کشیها رو برای جشن سال بعد نگه میداشتم ولی امسال دریغ از یکدونه سالم.

یک آن به خودم اومدم دیدم هستی مقنیان و شادان با دست افتادن به جون کیک. بلافاصله مهرنوش براشون چنگال آورد و گفت با دست نخورید. یه عروسک کلاغ هم داشت ایلیا که شبیه آقای گیلی ویلی بود که هستی مقنیان به هیچ عنوان ازش جدا نمیشد. هستی زارع تیموری هم کادویی رو که آورده بود برداشته بود و رفته بود یواشکی یه گوشه نشسته بود و داشت دل و رودشو در می آورد هر چی شادان گفت بزار منم ببینم، دوست خوبم با هم بازی کنیم به خرجش نرفت که نرفت  و پشتشو کرد به شادان و با اخم شروع کرد به بازی. شادان هم داغ کرد و اومد سمت پسرا و شروع کرد به بازی با اونا.

ساعت 8 آرش اومد دنبالمون و شادان اشک ، گریه و ناله که نمیام که نمیام هنوز هیچکس نرفته . شما برو خونه مامان نازی بعدا بیا دنبالم. همون موقع مامان چند تا ازبچه ها از جمله هستی زارع تیموری اومدن دنبالشون. تا هستی اومد بره شادان رفت بوسش کنه همچین اخمی به شادان کرد که نگو. شادان خیلی بهش برخورد و تا در و بستن گفت آخیش خوب شد رفت.

مهرنوش کار جالبی کرده بود ظرفای یکبار مصرف گرفته بود توش ساندویچ الویه و چند تا ژله و بادکنک و آبمیوه گذاشته بود و با یه بسته لپ لپ داد بعنوان جایزه. به قول آرش بچه ها بیشتر از کادوهایی که برده بودن هدیه آوردن خونه.

خلاصه شادان خانوم تا ساعت 9 موند منزل آقا ایلیا و وقتی رفتم دنبالش20 دقیقه ای بود که داشتن با هم بازی میکردن و شادان با رضایت کامل باهام اومد.

اسم بچه هایی که تو جشن تولد اومده بودن : مانی مهدیزاده ، آوا کیهانی ( خیلی دختر خوب و آرومی بود ) ، آرتین عبد امیری ، هستی زارع تیموری و مقنیان ، بردیا شافعی و دیگه یادم رفت.

یه چیز جالب : موقع رفتن آرتین گریه میکرده و نمیخواسته بره چون فکر میکرده شادان میخواد شب بمونه و اونهم دوست داشته که بمونه . اینو شادان با خنده تعریف میکرد و میگفت خیلی آرتین ساده س کی شب تولد خونه دوستش میمونه؟      



موضوعات مرتبط:

تاريخ : ۱۳٩٠/۸/٧ | ۱۱:٢۳ ‎ق.ظ | نویسنده : مامان شادان جون | نظرات ()