سلام 

سال نو همگی مبارک. امیدوارم سال جدید برای همه سالی خوب توام با سلامتی و کامیابی باشه.

امسال خیلی جالب تحویل شد چون برای اولین بار ما خواب موندیم. 

شادان جون که ساعت ١٠ بیهوش شد و من هم هرچه کردم تا ساعت ٢ بیشتر نتونستم بیدار بمونم و سال در حالی تحویل شد که ما غرق خواب بودیم. من از این قضیه اصلا ناراحت نشدم و نیستم و به فال نیک گرفتم.

امسال مثل هر سال عیدی من و بابا آرش از هم سوا بود و هرکدوم عیدی خودمون رو با سلیقه خودمون گرفتیم.

من که قبل از عید برای شادان گلی النگو خریدم یه دونه هم اضافه گرفتم (پیش پیش روی عیدیهاش حساب کردم و النگوها رو جفت خریدم)  . آرش هم یه میز توالت باربی خریدکه سر خریدن اون کلی فیلم بازی کردیم . اول میخواستیم وسایل آشپزخانه بخریم و از طرفی هم میخواستیم شادان جون متوجه نشه تک تک میرفتیم  ویترین مغازه ها رو میدیدیم و یواشی با هم بدون اینکه متوجه بشه مشورت میکردیم. من با شادان رفتم کلی اونورتر از مغازه ایستادمو در مورد ویترین و چیزهایی که توش بود با شادان خانم صحبت کردم و بابا جون ایشون رفتن و با تایید من ست وسایل آشپزخونه رو خریدن و به مغازه دار سپردن که ١٠-١۵ دقیقه دیگه میایم میبریمش. در این کش و قوس  من  از زیر زبون شادان جون کشیدم که لوازم آریش رو بیشتر دوست داره و دومرتبه تصمیممون عوض شد و آرش به من مابه التفاوت پول رو داد و من رفتم هدیه رو عوض کردم .

در آخر هم با یه فیلم بازی کردن آرش رفت کادو رو از مغازه دار گرفت و برد بزاره تو ماشین و من و شادان خانوم سلانه سلانه رفتیم که برسیم به ماشین. خنده دار این بود که اگه یه نفر روی حرکات من و ارش زووم میکرد به کمدی بودن رفتار و حرکات ما میخندید .   

خریدن النگو از اولین سالی که شادان جون عیدی گرفته بصورت عادت دراومده و ما هر سال با پول عیدیهای شادان و یا پولهایی که تو جشن تولدش براش جمع میشه النگو میخریم .   

شب قبل از سال تحویل از اونجایی که دل بابای شادان جون عین یه گنجشک میمونه و طاقت نداشت صبر کنه تا صبح فردا که عیدی گل دختر رو بده به من گفت من میخوام قبل از خوابیدن به شادان عیدیش رو بدم ،بعد به من و شادان گفت که بریم تو  اتاق و در رو ببندیم .سپس صدای زنگ در اومد و سلام علیک بابا آرش با یه نفر و بعدشم در بسته شد و صدای بابا که " شادان خانوم بیا عمو نوروز برات عیدیت رو آورده ". شادان با ذوق و شوق از اتاق اومد بیرون و از فرط هیجان شروع کرد به خندیدن و رفت به سمت هدیه اش.

جالب این بود که گفت چرا عمو نوروز رو دعوت نکردی بیاد تو ؟ میخواستم ببینمش. ما هم با عجله گفتیم خیلی کار داشت باید میرفت و عیدی همه بچه ها رو میداد  وقتش کم بود. ممکن بود دیر بشه و به بچه های دیگه نتونه عیدیهاشونو برسونه.  

از شادان بگم که چقدر ذوق کرده بود، کادوش رو با عشق نگاه میکرد و چندتا عکس باهاش انداخت و نمیدونست چجوری کاغذ کادو رو پاره کنه . بعد هم نشست و یک ساعتی بازی کرد .

امسال ما برای اولین بار بدون مامان نازی یه دو روزی رفتیم شهسوار و ۶ فروردین برگشتیم. صبح روز ٣ فروردین که اومدیم سوار ماشین شیم دیدم بغض کرده ، گفتم چی شده مامان؟ گفت مامان اگه بریم مسافرت من دلم برای دوستام تنگ میشه . تازه یادم افتاد که این صحبت شادان به خاطر سفر ٣ ماه پیش که ما یکماه و نیم نبودیم و اون دلش برای همه دوستاش و فامیلها تنگ شده بود مربوطه. گفتم عزیزم سفر ما تو همین ایرانه با ماشین میریم و زود هم برمیگردیم. خیالش راحت شد و خندید،‌خنده ای از ته دل.

وقتی رفتیم شهسوار از دم در هر مهد کودک یا مدرسه ای رد میشدیم از خاله فریده میپرسید " اینجا تو مدرسه انگلیسی صحبت میکنن؟ " خاله میگفت نه فارسی صحبت میکنن. دومرتبه از دم یه مدرسه دیگه که رد میشدیم همون سوال رو تکرار میکرد. 

   یکشنبه صبح هرکار کردم بمون خونه گفت میخوام برم دلم برای دوستام تنگ شده میخوام برم مهد. رفتیم مهد خانوم هدایتی و قرشی بودن و ماناجون. مثل اینکه از تموم دوستاش ۴ نفر بیشتر نیومده بودن و با بچه های ۴ سال کلاساشونو یکی کرده بودن ، بهمین علت دوشنبه هر کاریش کردم بیا بریم مهد گفت نمیخوام بیام ، میخوام بمونم خونه هر وقت دوستام اومدن مهد میام. و این شد که شادان جون روز ١۵ فروردین رفتن مهد کودک با کلی ذوق و شوق . و یه سورپرایز جالب برای شادان خانوم این بود که خاله انسی روز سه شنبه زنگ زد و گفت که اومدن ایران. هر چی گفتم یه شب شام بیاین انسی جون گفت که دارن ١۴ فروردین ( یکشنبه ) برمیگردن و وقت ندارن. این شد که ما ۴شنبه عصر رفتیم خونه مادربزرگ حامی جون و بچه ها ٣ ساعتی با هم بازی کردن. شادان از صبح چهارشنبه میپرسید کی میریم خونه حامی اینا؟ دلش برای حامی یه ذره شده بود. خاله انسی هم ما رو خجالت داد و برای شادان سوغاتی آورده بود.

شادان تمام مدت میگفت من خاله انسی و حامی رو خیلی دوست دارم. این واقعیت رو نمیشه انکار کرد که انسی و حامی تو اون یکماه و نیمی که ما مالزی بودیم نهایت لطف و محبت رو به ما کردن و من همیشه سپاسگزار انسی جونم.



موضوعات مرتبط:

تاريخ : ۱۳٩٠/۱/۱٧ | ٩:٤٢ ‎ق.ظ | نویسنده : مامان شادان جون | نظرات ()