دیروز در کمال ناباوری اکثر مردم تهران روز 17 آبان 90 برف بارید اونم ازنوع درست و حسابی و بی وقفه. از دیروز صبح تا امروز صبح حدودای 9 صبح آسمون بارید. من که تو این چند ساله یادم نمیاد که ما توی پاییز برف اینجوری رو تجربه کرده باشیم.

شادان دیروز ظهر که از مهد اومد خیلی ذوق زده بود. همش به باباش میگفت یه جا نگهدار من یه کوچولو برف بازی کنم. بالاخره وقتی یه سر رفتیم دم در خونه مامان نازی من و شادان بالا نرفتیم و شادان از روی ماشینا برف برمیداشت و گوله میکرد و به من میزد. چون دستکش نداشت از من دستکشامو گرفت آخه دستاش یخ کرده بود .

رفتیم خونه دوید رفت تو حیاط و چند تا گواه برف درست کرد و با خودش آورد بالا و از من خواهش کرد که یه کاسه بهش بدم . هرچی پرسیدم برای چی میخوای جوابمو نداد. دیدم گوله برفش رو گذاشت توی ظرف و دورش رو شال کردن پیچید و گذاشتش کنار در.

توجهی نکردم و رفتم سراغ کارم و دیدم اومد تو آشپزخونه و گفت: مامان برفا رو گذاشتم تو اون ظرفه و دورش رو محکم بستم تا آب نشه و  تا فردا برام بمونه. فرشته



موضوعات مرتبط:

تاريخ : ۱۳٩٠/۸/۱۸ | ۱٢:٥٧ ‎ب.ظ | نویسنده : مامان شادان جون | نظرات ()