سلام

یه چند روزی سرم شلوغ بود و گرفتار بودم.  امروز شادان مهد نرفت  و قرار بود با باباش بره و از دندوناش عکس او پی جی بگیره ولی به خاطر بارندگی و کارهای زیاد آرش نرفته بودن.

عصر که رفتیم کلاس ارف و هانا رو دیدیم  ازش پرسیدم : هانا جون امروز شادان نیود مهد  خوش گذشت ؟

هانا با کمال خونسردی  گفت : بله خیلی خوش گذشت خیلی بیشتر از روزهای دیگه. اوه  ,و دقیقا منظورش این بود که چون شادان نبوده خوش گذشته. زبان

یه نگاهی به سمیرا کردم و گفتم خدا به دادت برسه اگه بزرگ شه باهاش چی کار میکنی خیلی باهوشه. سمیرا جواب داد همین الانش هم موندم.

 بلافاصله شادان رو کرد به هانا و گفت میدونم چرا این حرفو میزنی به خاطر اینکه من نبودم  لپاتو بکنم  مگه نه؟ منظورت همینه مگه نه؟

سمیرا با لبخند گفت : خدا به داد تو هم برسه. شیطان



موضوعات مرتبط:

تاريخ : ۱۳٩٠/۸/٢٩ | ٩:٤۱ ‎ب.ظ | نویسنده : مامان شادان جون | نظرات ()