سلام

یه چند وقتی بود که هستی نکوراد به شادان بابت رفتنش به دندانپزشکی و جایزه هایی که  از خانوم دکتر سید میر گرفته بود به شادان پز میداد .بچه ها هم دنیاشون کوچیکه و فکر میکنن از جایزه عقب افتادن و نمیدونن اون دوستشون به چه بهایی و تحمل چه دردهایی اون جایزه ها رو بدست آورده . قابل ذکر که این دختر خانوم چند تا دندون خراب داشت و تا مرحله عصب کشی پیش رفته و شادان خانوم و هستی دوستای 3-4 ساله ان و رقابت بینشون شدیده از خود راضی  . تو این کلینیک به بچه ها بابت همکاریشون جایزه میدن و به دخترا جایزه دخترونه میدن و به پسرا جایزه پسرونه.

حالا تصور کنید بچه ای که مثل شادان  فقط یه پرکردگی ساده داشته باشه و فقط بابت فلوراید تراپی هر 6 ماه یکبار به دندونپزشکی مراجعه میکنه  از لحاظ گرفتن جایزه چقدر عقبه.

چند روزی بود که شادان حاضر به مسواک کردن دندوناش نبود و هر کار میکردم از مسواک کردن امتناع میکرد. آخرش فهمیدم که نکوراد رفته بوده دکتر و جایزه جدید گرفته و شادان با این کار میخواد دندوناش خراب شه و بره دکتر و جایزه بگیره. بعد از چند روز دیدم روی یکی از دندونای شادان یه نقطه خاکستری افناده به نکاپو افنادم و زنگ زدم  کلینیک و گفتن که تا 3 هفته دیگه وقت ندارن. یه دکتر دیگه پبدا کردم و ازش وقت گرفتم. 

با رفتن به مطب دندونپزشکی قبل از هر کاری 10 تومن حق ویزیت دادم چیزی که تا بحال ندیده بودم که قبل از هر کاری ویزیت بدم. بعد هم خانوم دکتر گفتن که شادان 2 تا دندون پوسیدگی بین دندونی  داره و باید برم  عکس بگیرم. چون 5 شنبه بود رادیولوژی پیدا نکردم و موکول شد به شنبه .

روز یکشنبه از مامان امیرعلی علیزاده در مورد اون خانوم دکتر پرس و چو کردم و احساس بدی نسبت به خانوم دکتر پیدا کردم  و احساس کردم پولکیه. زنگ زدم و از کلینیک وقت گرفتم و  قرار شد 4شنیه 2 آبان شادان و ببرم .

صبح چهارشنبه که رفتم دنبال شادان و سوار ماشین شدیم که بریم کلینیک آقای راننده تصور کرد شادان کوچولو اه و ما یک نفریم به همین دلیل دو تا خانوم دیگه رو کمی جلوتر سوار کرد . از اونجاییکه ما میخواستیم کمی جلوتر پیاده شیم از ماشین پیاده شدیم تا اون دو تا خانوم سوار شن بعد شادان بشینه رو پای من. اول اون خانومی که جوونتر بود سوار شد و بعدش اون خانومی که شبیه مامان جونای همه ماها بود  . تا اومدم من سوار شم دیدم شادان زودتر از  من سوار شد و زودی نشست رو پای اون مامان جون .  به شادان گفتم مامان جان شما باید رو پای من بشینی. دیدیم اون خانوم گفت : بزار راحت باشه بچه. من خودم دوست دارم بشینه رو پام.

شادان هم مثل گربه خودشو چسبوند به ایشون و گفت : مرسی مامان من راحتم.

تااینو گفت اون خانوم شادانو چسبوند به خودشو گفت باید بچه ها رو اینجوری بغل کرد. باید بچسبونیش به جیگرت. مادر شوهرم همیشه میگفت بچه زاییدن کاری نداره بزرگ کردن و محبت کردن به اونا مهمتره. باید با تمام وجود و حس بچه رو بچسبونی به خودت تا کیف کنید .

کمی جلوتر ما پیاده شدیم و از شادان پرسیدم راحت بودی مامان جان؟

گفت بله مامان چه خانوم مهربونی بود دوسش داشتم.   لبخند

قلب



موضوعات مرتبط:

تاريخ : ۱۳٩٠/٩/٢ | ٩:٢٩ ‎ب.ظ | نویسنده : مامان شادان جون | نظرات ()