دیروز آرش با ماشین من رفت سر کار ، آخه پلاک ماشین من زوج و پلاک ماشین خودش فرده. این یکی از امتیازات ویژه دو ماشینه بودن ماست که همه دوستان اذعان میکنند چون اکثر دوستامون هر دو ماشیناشون یا زوجن یا فرد.

بعد ازظهر که من رفتم دنبال شادان مهدکودک ،خیلی بداخلاقی میکرد و بهونه میگرفت. مامان هانا و هانا رو  تو حیاط مهد دیدیم و با هم برای ۵شنبه ی هفته ی آینده قرار گذاشتیم بریم تئاتر.

خوشحال و خندون از در مهد اومدیم بیرون دیدم شادان بنای بداخلاقی رو گذاشته که میخوام با ماشین النا اینا برم و چرا ما با اونا نمیریم و ............ گریهگریه

خلاصه سوار ماشین کردمش خودم هم رو صندلی کنار راننده نشستم و بغلش کردم و یکم باهاش صحبت کردم . اونم بعد از چند دقیقه اشک ریختن و کج خلقی گفت که امروز بدنسازی داشتیم و خیلی خسته ام. خمیازه 

گفتم الان میریم خونه یکم استراحت میکنیم و بعدش بهت عصرونه میدم و بازی میکنیم. چشمک

رسیدیم خونه دم در خونه هم میگفت که بالا نمیام و با هزار ناز و ادا رفتیم بالا و من داشتم بساط شام و جفت و جور میکردم که دیدم موبایلم زنگ میزنه، جواب دادم دیدم آرشه . خوشحال گفتم خوبی چه خبر؟ که گفت من سوییچ ماشین رو گم کردم میشه با آژانس یدکش رو برام بیاری؟

هیچی ما ماشین گرفتیم و رفتیم رسیدیم به آرش . گفت که همه جا رو گشته ولی نمی دونم کجاست . خلاصه ما ماشین گرفتیم و رفتیم پیش آرش. تو ماشین که نشستیم شادان گفت خوابم میاد ولی گرسنه هم هستم.  هر چی فکر کردیم که ساعت 6 بعداز ظهر کجا بریم یه چیزی براش بخریم به نتیجه ای نرسیدیم و آخر سر دیدیم نزدیک سهروردی ایم و رفتیم فری کثیفه و یه ساندویچ خریدیم دادیم یه کمی خورد و دراز کشید. دراز کشیدن همان و بیهوش شدن تا امروز صبح ساعت 5 .

صبح به نازنین جون گفتم میشه بپرسم تو کلاس بدنسازی اینجا بچه ها چیکارمیکنن که شادان تا صبح بیهوش بود؟

خندید و گفت دیروز طناب کشی داشتن و شادان خیلی خوشش اومده بود و خیلی بازی کرد. گفتم نه تورو خدا دیگه نذارید اینجوری انرژی بزاره چون بداخلاقی و خستگیش مال خونس.  

ولی از همه این حرفا گذشته تجربه جالبی بود من تا به امروز ندیده بودم که شادان یه همچین خواب عمیقی بکنه و از خوابیدنش اینقدر لذت ببره.

امروز خیلی سر حال رفت مهد کودک و صبحانش رو هم عال خورد، از این بابت خیلی خوشحالم.

 



موضوعات مرتبط:

تاريخ : ۱۳٩٠/۱/٢۱ | ۸:٢٩ ‎ق.ظ | نویسنده : مامان شادان جون | نظرات ()