از عصر روز 2 شنبه درد شدیدی توی قلبم احساس میکردم جوری که منی که تا به اوج دردم نرسم صدام در نمیاد و کسی نمیفهمه از درد دولا شده بودم.

آخه تهران 2 هفته ای بود که هواش واقعا خیلی آلوده بود و هیچکس عین خیالش نبود که باید این بنزین لعنتی رو تولید نکرد و یا چاره ای اندیشید. به هر حال من از وقتی رسیدم خونه دراز کشیدم و آرش تمام زحمتها رو کشید شام درست کرد و........... .

به آرش گفتم من فردا رو نمیرم اداره حالم خوب نیست و میخوام استراحت کنم ولی ....

بابا آرش به شادان هم لطف کردن و گفتن شادان هم نره مهد چون هوا آلوده س و ایشون هم استراحت کنن . چشمتون روز بد نبینه شادان زودتر از روزهای دیگه از خواب بلند شد و گیر داد به من که نخواب و بعدش هم ارد و سفارشات  جور و واجور و اینکه اگه مامان روی مبل دراز کشیدی حتما چشات باز باشه و از این حرفا .

از اونجایی که پدر شادان خانوم نمیخواست به ایشون بد بگذره بردش خونه مامان نازی و اومدن و در آخر دیدم شادان منو صدا کرده تو اتاق و میگه : " مامان واسه چی نذاشتید من برم مهد - من حوصله ام سر میره میخوام برم با دوستام بازی کنم سبز

و این شد که شادان خانوم علیرغم اینکه چهارشنبه هوا همچنان آلوده بود و من حالم خوب نبود و موندم خونه ایشون با پدرشون  رفتن مهد. قلب



موضوعات مرتبط:

تاريخ : ۱۳٩٠/۱٠/۳ | ٧:٥٤ ‎ق.ظ | نویسنده : مامان شادان جون | نظرات ()